روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Jan 25

پس از طوفان

rooznameh-nashkan

شماره ۵2، زمستان ۱۳۸۸

گاهی زندگی مثل حوض خانه­ی مادربزرگ آقای عزیز است. آرام و آبی و بی­دغدغه. پاکیزگی­اش را افتادن برگی زرد از درخت بالای سرش به هم می­ریزد و یا زنبور گیجی که به اشتباه خود را شناگر ماهری فرض کرده و در آب غرق شده. با کمی دولا شدن، بدون هیچ ریسک و خطری برشان می داری و دوباره حوض، همان حوض پاکیزه است!

گاهی زندگی مثل کانال آب  روبه روی خانه­ی مادربزرگ من است (کانال ظفر!) . لجن­مال هم که بشود، تایر پکیده و کیسه زباله­ی دربه در هم که با خودش بیاورد، به تو کاری ندارد. حتی وقتی باران ببارد، می­دانی آنقدر پر نمی­شود که زورش به تو برسد، فقط اندکی ملولت می­کند.

گاهی زندگی مثل دریا می­شود، زمانی موجی، زمانی طوفانی، زمانی آرام، زمانی کف­آلود، گاهی بطری شکسته می­آورد و گاهی تکه­های پلاستیکی که نمی­فهمی چه بوده­اند. گاهی لکه­های نفت درش می­بینی، اما در مجموع شادت می­کند. بزرگ است و پرهیجان و در نهایت هم با پوز هیچ سگی نجس نمی­شود. دل و دماغ که داشته باشی می­توانی یک کلکسیون گوش ماهی صورتی جمع کنی.  

گاهی زندگی سیلاب می­شود، از همه طرف بر تو می­بارد و می­تازد و تا می­آیی به چوبی، شاخه­ای، چیزی بیاویزی باز کنده می­شوی و با مغز به ناسورترین سنگ ممکن می­خوری و …

اگر نشستی کنار حوض خانه­ی مادربزرگ یا از پنجره، کانال آب دم خانه­ی آن یکی مادربزرگ را نگاه کردی، یا کنار دریا روی آتش بلال درست کردی و خوردی و زدی و رقصیدی و آب در دلت تکان نخورد، که چه بهتر؛ خوش به حالت. اما هنر هم نکرده­ای. آدم بودنت به محک گذاشته نشده­است. بود و نبودت را نریخته­اند کف زمین دنبال ایراد بجورندش. شاید خودت هم هرگز نفهمی چه آدمی هستی و چه آدمی می­توانی باشی.

هفته­ی پیش، بی­مقدمه و قرار قبلی، سیلاب شدیدی بر من نازل شد! در کسری از ثانیه مفهوم واقعی “دنیا روی سر خراب شدن” را فهمیدم! فکر نمی­کردم بتوانم از آن ماجرا سالم بیرون بیایم، فکر نمی­کردم با زخم­هایش بتوانم به زندگی ادامه دهم. اما الآن سالمم، زنده­ام و از همه خنده­دارتر این که شادم! نمی­دانم چه نمره­ای گرفتم و چقدر توانستم در این آزمون سخت، ادعاهای چندین و چند ساله­ام را ثابت کنم . اما احساس می­کنم در پس هر آزمون سختی، آدم جدیدی به دنیا می­آید که دست کم چند سانتی از آدم قبلی بلندتر است و قوی­تر …   

اعتراف می­کنم در طی این ماجرای چند روزه، خیلی بد و بیراه گفتم، زیاد داد زدم، لگد پرتاب کردم و پنجه نشان دادم و حتی تا صبح کابوس دیدم . الان که طبل طوفان از نوا افتاده است، دارم فکر می­کنم که شاید می­شد بهتر واکنش نشان داد، کمی منطقی­تر و صبورانه­تر.

یادم باشد!

 

پ.ن: فرض کنید همه­ی این داستان تخیلی بود!

 

 

 


   Jan 20

يک موضوع نسبتاً خصوصي – قسمت آخر

rooznameh-my-love

شماره 51، زمستان 1388

ساليان بسيار دورتري از امروز من با آقاي عزيز آشنا شدم. آن موقع­ها ديدگاه­ام نسبت به کليه­ي ذکور – منهاي پدرم که فکر مي­کردم نسلش منقرض شده است – افتضاح بود با اين همه دورم پر از اين موجودات بود، صرفاً همين­جوري! چون به اعتقاد راسخ بنده، مرد و پسر جماعت جدي گرفتني نبودند. یک مشت پسربچه­ی گنده بودند که هنوز نیاز به پرستار / کلفتی دارند که آن­ها را یاد مادرشان بیاندازد!

آقاي عزيز با چنين روزنامه­اي آشنا شد! او هم ديد مشابهي نسبت به مونث­ها داشت. موجوداتي خالي، بي­دست و پا و وقت و پول تلف کننده. اين بود که من و او خيلي بااحتياط با هم آشنا شديم. آن اوايل دائم از هم فرار مي­کرديم. تا ارتباط­مان تلفني بود و اي ميلي، همه­اش در حال جنگ بوديم. همديگر را که مي­ديديم همه يخ­ها آب مي­شد. هرچه از هم بيش­تر فاصله مي­گرفتيم، نزديک­تر مي­شديم. اسمش را گذاشته بوديم کش! بعدها فهميديم زنجير بوده است … اما نه زنجیر اسارت .

خيلي نگذشت که همه­ي باورهاي­مان کج و کوله شد، فرو ريخت، متلاشي شد و از بين ويرانه­هاي قديم، زن و مرد جديدي پا به زندگي گذاشتند … دو آدم جديد. اگر بخواهم تعريف کنم چه ماجراهاي خطير و خطرناکي را از سر گذرانديم که به اينجا رسيديم، مي­شود مثنوي هفتاد مگابايت کاغذ! بعد هم چه اهميتي دارد ؟ به قول او، اين­ها همه­اش بازي­هاي زندگي است براي سرگرم شدن ما. راست مي­گويد! فقط خواستم بگویم فکر نکنید در چه گل و بلبل بازاری رابطه­ی ما شکل گرفت و بالنده شد … نخیر ! پوست­مان رسماً ورآمد، اما رابطه­مان مخدوش نشد که هیچ، روز به روز محکم­تر شد.

روزي که با هم آشنا شديم هريک شغلي داشتيم در جايي. ديديم اين­جور نمي­شود، که اين هفت هشت ساعت دوري ديوانه کننده است. در اوج شهرت و محبوبيت (!) کارهاي­مان را رها کرده و يک کار مشترک شروع کرديم. در این کار مشترک بر اساس قابلیت­های تحصیلی و فردی­مان تقسیم کار کرده­ایم؛ هیچگاه نشده او کاری کند که من به دلیل “زن” بودن نتوانم و برعکس. اما بارها شده او چیزی را بداند که من ندانم، چون درسش را نخوانده­ام و برعکس.

ما تمام اوقات شبانه­روز با هم هستیم. صبح با هم بیدار می­شویم، با هم سر کار می­آییم، روبه روی هم می­نشینیم. با هم جلسه می­رویم، با هم سر پروژه می­رویم. با هم به خانه برمی­گردیم و با هم هستیم تا شب. حتی جلسات مدرسه­ی پسرک را هم با هم می­رویم. گاهی که یک ساعت از هم دور باشیم هم تماس تلفنی و هزار تا اس ام اس رد و بدل می­کنیم! شايد باورتان نشود که نمي­توانم بدون احساس حضور او در کنارم شب­ها به خواب بروم و او نيز. اين جوري شده که يک دنیا پیشنهادها و موقعيت­هاي خفن حرفه­اي را از دست داده ايم و عين خيالمان نيست. مثلا رفتن تنهایی او به شاخ افريقا مي­خواست چه درآمدي عايدمان کند و آن درآمد چه مطلوبيتي بر زندگي ما بيفزايد که بيارزد پنج روز از هم دور باشيم ؟

شاید شمایی که هم او را و هم مرا خوانده باشید، فکر کنید ما با هم کلی فرق داریم. فرق هم داریم. گاه هيچ شباهتي به هم نداريم! جهان بيني­مان در عين اشتراکات اساسي ،گاهي از سر تا به پا متفاوت است. او موجود طبيعت است و من موجود شهر و خانواده­های­مان به شدت با هم متفاوتند. همين از ما دو موجود متفاوت ساخته است. این تفاوت گاهی باعث بحث­های طولانی و هارت و پورت می­شود. وقتی مربوط به شراکت کاری­مان باشد، آنقدر بحث می کنیم تا ناگزیر به نتیجه­ی واحدی برسیم ولی در مورد مسائل شخصی به هم اجباری نمی­کنیم. معمولاً با گذشت زمان همه­ی مسائل به اتفاق نظر خوشایندی ختم می­شود… حتی بزرگترین اشتباهات …

خیلی­ها می­گویند شانس منحصر به فردی آوردید یکدیگر را پیدا کردید،ما که از این شانس­ها نداریم. نمی­خواهم بگویم نه، آمدن آدم­ها در زندگی­مان تا حدودی به شانس ارتباط دارد، اما ماندن­شان و رشد کردن­شان همه­اش به خودمان برمی­گردد. خیلی­ها را می­شناسم جفت زندگی­شان را پیدا کردند و … به راحتی هم از دست دادند. کنار هم ماندن هزینه زیادی دارد. به قول آقای عزیز از خودگذشتگی می­خواهد. معنی این از خودگذشتگی ” خاک بر سر شدن” و “مظلوم بودن” و داشتن یک رابطه­مزخرف زالو صفتانه نیست. “هم” شدن است:هماهنگی، هم­راهی، هم­فکری، هم­قدمی … و هم شدن هزینه زیادی دارد. نتیجه­شیرینی هم دارد. آن معدود کسانی که طعم خوشمزه­ی “ما” را چشیده باشند، دیگر به “من” دلخوش نمی­کنند. انگلیسی­ها ضرب­المثلی دارند که می­گوید هنوز انقدر پولدار نشده­ام که جنس ارزان بخرم! واقعاً کدام ارزانی وفا کرده است که رابطه­ی ارزان به حرام کردن زندگی­مان بی­ارزد؟!

درست است در خانه او بابا و من مامان صدا می­شوم و در و همسایه او را مرد و مرا زن خانه شناسایی می­کنند، اما واقعا تقسیم کاری بر این مبنا بین ما وجود ندارد. هر دو آشپزی می­کنیم، رفت و روب می­کنیم، پایش بیفتد چیزی تعمیر می­کنیم، اما بیشتر من به درس­های پسرک رسیدگی می­کنم و او رانندگی می­کند. فیلم­های خانواده را او تامین می­کند و موسیقی­ها را من ! مهمان که بیاید هر دو غذا می­پزیم و هر دو پذیرایی می­کنیم. پسرک که کوچک بود هر دو به امورات مربوط به دستشویی­اش رسیدگی می­کردیم. البته آقای عزیز واقعا نمی­تواند باردار شود، پس من یک تنه جنین را حمل می­کنم و در عوض او قسمتی از سایر کارهای مرا انجام می­دهد!

می­دانید در هر اشتراکی، یک چیزهای ریز و کوچولویی هست که تاثیرگذاریش از کلیات بیشتر است، به خصوص در اشتراک زندگی با یک آدم. همین چیزهای کوچولو می­تواند زندگی را شاد یا غمگین کند … مثالی بزنم. جایگاه حوله­ی حمام من در حمام است! زمستان­ها روی شوفاژدیواری، همانجا خشک می­شود و تابستان­ها پس از خشک شدن دوباره به حمام برمی­گردد. آقای عزیز دوست دارد حوله­اش را  به اتاق خواب ببرد. اوایل ناخودآگاه و طبق عادت هروقت حوله­ی او را بر جالباسی اتاق خواب می­دیدم به حمام منتقل می­کردم و او معصومانه دوباره حوله را به اتاق خواب برمی­گرداند – شاید هم ناخودآگاه! این جدال خاموش و ناخودآگاه مدت­ها ادامه داشت تا روزی که به خودم آمدم که “زنک به تو چه؟ اینجا همونقدر که خونه­ی تو هست، خونه­ی او هم هست، خوبه یکی حوله­ی تو رو جابه جا کنه؟!” همین را به همه چیز زندگی تعمیم دادم!

همه­ی این­ها که گفتم در مورد زندگی شخصی روزنامه دیواری، مرد شخصی او و دیدگاه شخصی او به شراکت با یک مرد در همه­ی امورات زندگیش بود. طبیعتاً به دلیل زن بودنم ، همیشه زنانگی و هم­جنسانم در زندگیم نقش اساسی داشته­اند. همیشه به مسائل زنان فکر کرده و جسته و گریخته نوشته و حتی فعالیت­هایی کرده بودم. با آقاي عزيز هم که بودم، در مورد مسائل زنان مي­خواندم و مي­نوشتم – البته جدی­تر و منظم­تر، چون پای رساله­ای در میان بود. ساعت­ها مي­نشستيم و در مورد مسائل مختلفی که من دیده و کشف کرده بودم از ديدگاه او – يک مرد – و از ديدگاه من – يک زن – حرف مي­زديم. خیلی وقت­ها برایش از فلان بدبختی فلان زن و فلان گزارش و فلان فیلم مستند و غیره می­گفتم، با غیض و بغض. او هم بغض می­کرد، خیلی وقت­ها می­گفت احساسی برخورد می­کنم، جبهه می­گرفتم، اما گاهی حق با او بود. گاهی هم او نظر مرا می­پذیرفت. روزی که بالاخره نتایج منتشر شد اين را به هیات ژوری گفتم، همه معتقد بودند همين دوبعدي بودن نگرش، کار مرا از ديگران متمايز و واقعيش کرده است.

این همه حرف زدم که چه ؟ که خواهش کنم سعی کنید خوشبخت باشید … ما شرقی­ها بدجور در روابط­مان مشکل داریم. یک جایی باید حلش کنیم و خوشبخت شویم. باید یاد بگیریم …

خوب، حکایت همچنان باقی است، اما … به پایان آمد این پست سه قسمتی!

 

 


   Jan 10

یک موضوع نسبتاً خصوصی – قسمت دوم

rooznameh-bartari

شماره 50، زمستان ۱۳۸۸

دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف می­زدیم. گفتم از دوره­های دوستانه / زنانه دلگیر شده­ام، همه­اش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی می­گویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت می­کنند و وقتی می­گویم دلم نمی­آید بدون او با شما به دوبی، خانه­ی آن یکی دوست بیایم، مسخره­ام می­کنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانه­ی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را می­دیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمده­ی آن مرد را تصور می­کردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همه­اش از خیانت مردها می­گویند، همه­ی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم می­آورند که به دیگری پناه می­برند.

یادم می­آید از اولین تعالیم خاله­زنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بی­مزه می­شوی. می­گفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمی­کنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچه­ها را سرش بیاندازی، باید همه­اش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقه­ام را نگاه می­کنم می­بینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعی­شان به کار بسته­اند! می­دانم بسته­های آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل این­که بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …

برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” می­گفتم که با عاشق­ترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغه­ای­اش در خانه­ای دیگر می­جوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سال­ها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز می­گوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطه­ای بلنگد، چه فرقی می­کند چه­کسی مقصرتر بوده است.

در افراد هم طبقه­ی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگ­تر می­شود. زن و مرد هردو درس خوانده­اند، سرکار می­روند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل می­رسند و هردو بچه­داری می­کنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس می­کنند، اما چه می­شود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش می­آید ­ناگهان زنانگی­ها و مردانگی­ها متبلور می­شود ؟ مرد یادش می­آید مرد است و زن یاد زن بودنش می­افتد و بسته­های آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل می­شود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟

آقای آشنا با افتخار توضیح می­دهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. می­دانم همسرش دانشگاه تدریس می­کند. با پوزخند می­پرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع می­کند : ” می­رم کافه …” ! ادامه می­دهد ” مردهای خانواده­ی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمی­ذارن” … این مردها را در کودکی تصور می­کنم. لابد مادر و خواهرهایی داشته­اند که به جای همه­ی خانواده با گردن کج در جبهه­ی آشپزخانه می­جنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسه­ها برای مردها می­چیده­اند!

بچه­ها به طرز خنده­داری شبیه مادرهای­شان می­شوند. کوچولوهای اطراف­تان را نگاه کنید… برای همین است که می­گویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.س­شان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان می­دهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روش­های کسب درآمد حلال!  به یک اندازه مشوق­شان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه می­کنم، یاد کودکی خودم می­افتم، چه تفاوتی دارد؟  وقتی می­بینمش با دخترها و پسرهای همبازی­اش دنبال هم می­دوند، فکر می­کنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محروم­شان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟  معلم موسیقی­شان را می­بینم که به نوبت بالای سرشان می­رود و ایرادات­شان را می­گیرد. فسقلی­ها هنوز پاهای­شان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را می­کنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شده­اند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی داده­ها را یکسان دریافت می­کنند و یکسان پردازش می­کنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!

گاهی آنقدر دلم می­خواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین می­کنیم. اما نمی­شود. آنقدر تفکر زائد در ذهن­ها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.

خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی می­شود. امروز می­بینم نسل جدیدی­ها در دوره­های دوستانه­شان، پسر و دختر، همه را دعوت می­کنند و می­بینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان می­کوبند که بر سر همکار زن­شان. امیدوار می­شوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته می­شود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمی­دانند…

این­جور می­شود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده می­شود قوز بالا قوز ! این­جور می­شود که خانه به جای آن­که مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، می­شود جبهه­ی نبرد – گرچه ناخودآگاه. این­جور می­شود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمی­آید که دو من برتری طلب زندگی می­کنند یا یک رابطه­ی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم می­پاشد …

در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظه­ی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه می­دانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :

“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”

 

باز هم ادامه دارد … !

 

————————————————————————-

پ.ن: داشتم این­ها را می­نوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :

زنان با مردان به اين اميد ازدواج مي‌كنند كه بالاخره بتوانند آنها را تغيير دهند. مردان با زنان ازدواج مي‌كنند، به اين اميد كه هرگز تغيير نكنند، و واضح است كه هر دو گروه سرخورده مي‌شوند!

البته ترجیح می­دهم به جای کلمه­ی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمه­ی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!

 

 

 


   Jan 05

یک موضوع نسبتاً خصوصی – قسمت اول

rooznameh-fem

شماره 49، زمستان ۱۳۸۸

فلسفه و جهان بینی آدمیزاد را چه می­سازد؟ من می­گویم تجربیاتش. اگر یکی تا به حال یک روز آفتابی هم ندیده، نمی­تواند خورشید را باور کند و اگر هیچ شبش مهتابی نبوده نمی­تواند به ماه تابان ایمان بیاورد. حالا بنشیند هزاران کتاب هم در مورد وجود خورشید و ماه بخواند و هزاران ساعت به این موضوعات فکر کند، باز ته ذهنش سیاه است … تاریک و سیاه.

هرکه به عنوان دختر خودش را شناخت، موجوداتی دیگر به نام پسر را در مقابل خود می­شناسد. موجوداتی نسبتاً مرموز و ناشناخته؛ چرا که محیط­های آموزشی ما مختلط نیست و هر آنچه دختری استاندارد (!) از ذکور بفهمد، در چهارچوب خانواده و در و همسایه است. الگوهای مردانه­ی او، از برادر و دایی و عمو و بابابزرگ و فرزندان ذکور آن­ها آغاز می­شوند و نهایتاً به چهار تا پسر سر راه مدرسه و برادر فلان هم­کلاسی یا فلان دوست خانوادگی و  اصولا پسرهای “گذری” ختم می­شود. این­جا دیگر موضوع، موضوع شانس است که مرد / پسر هایی که سر راه هر دختری قرار می­گیرند چه کلیشه­ای از جنس مخالف در ذهن او بسازند … این کلیشه می­شود مبنای تصمیم­گیری دختر برای آینده­ش، می­شود راه و رسم قدم زدن­اش در صحنه­ی زندگی.

دختر که بزرگ­تر شود و تجربیات­اش نشان دهد که همیشه به مادربزرگ­ها و مادرها و خواهرها، کمتر از ارج و قدرشان بها داده شده، وقتی در گوشش بخوانند زن­های دور و برش هریک به شکلی به دست مردی له و لورده شده­اند، وقتی که هرچه ازدواج ببیند نامیمون و چِرت و یک­سویه از آب درآمده باشد، کم کم به این نتیجه می­رسد که مرد جماعت را نباید جدی گرفت و در این میان اگر استثنائاً هم پدربزرگی، پدری، برادری خوب به نظر رسید یا نباید گولش را خورد و یا نباید این استثناء را قاعده پنداشت! به این ترتیب کلیشه­ی “مرد همان آقا بد است” یا “مرد ؟ ایششششه” می­شود ایدئولوژی زنانه­ی غالب!

کلیشه چشم را کور و عقل را ناسور می­کند! جوری که آدم بدون آن­که به ایــــــــــــــــــــــــن همه تفاوت “فرهنگی” بین خودش و دنیای غرب فکر کند، راه حل­های اجتماعی آن­ها را کش می­رود و با این لباس “زار زننده به تن”، در محافل قر می­دهد و خودش را باورناپذیرتر می­کند. می­خواهد به این ترتیب خودش را از خیل زنان لهیده یا در حال له شدن برهاند؟ می­خواهد آن لهیدگان را نجات دهد؟ این­جور مد شده است؟ دلش می­سوزد، وجدانش می­خارد؟ تجربیات تلخ، عقده عقده­ای (مثل خال خالی) اش کرده است؟

چندین و چند سال قبل، آن زمان­ها که تجربیاتی گزنده و نمور، دید شخص مرا هم نسبت به هرچه مرد و پسر است به گند کشیده بود، که هرچه دست محبت مردانه می­دیدم، به تمایلاتی سوء استفاده­گرانه در حیطه پایین تنه ختم می­شد و هرچه ژست روشنفکری­شان غلیظ­تر بود، حماقت­شان هم مهیب­تر می­شد، تصمیم گرفتم در حیطه­ی تخصص خودم، چیزکی با نگاه به مسائل زنان بنویسم. آن موقع نتیجه­گیری خاصی در مورد ف.م.ن.یست­های ایرانی نداشتم. صرفا بدم می­آمدشخص خودم را به هر مدل ایسمی بچسبانم! اما چون برای گردآوری مطالب اولیه ناچار بودم با خیلی داعیه­داران ایرانی­اش  آشنا شوم، به شناختی در مورد آن­ها هم رسیدم. زن­ها و دخترهای بسیار نازنینی بودند که تاجایی که تجربیات من نشان داد، بی بروبرگرد با مردهای دور وبرشان تجربیات تلخی را از سرگذرانده بودند. مثل خودم! ندرتاً متاهل بودند و حتی یکی از آن­ها نبود که شوهری عزیزدل داشته باشد.

روزی که نوشته­ام تمام شد، خیلی “مشاهده” کرده بودم؛ مشاهداتی بی­غرض و بی­کلیشه. مردهای ِ طفلکی ِ زیادی را در موقعیت فرودستی دیده بودم، مردسالاری را در خیلی جاها کمرنگ و بی­رنگ و یا به جای­اش زن سالاری ناجوری دیده بودم، مردهای زیادی را دیده بودم که بچه­شان را به دندان گرفته از مهدکودک به تاکسی و از تاکسی به خانه و از خانه به بقالی می­پریدند، زن­هایی را دیده بودم که دست به کمرزده و “خانه­-دار”، شوهر خسته­ی چندشغله­شان را چزانده بودند، پسرهایی را دیده بودم که دخترها داغدارشان کرده بودند … در عوض،زن و مردهایی هم دیده بودم که پابه پای هم در حال مبارزات اقتصادی برای تامین یک لقمه نان بودند. آن­هایی که بال به بال هم در حال پریدن بودند، زن­های موفقی را دیده بودم که پشت­شان مردی مهربان بود. خانواده­هایی را دیده بودم که در آن تفاوت زن و مرد بودن، فقط در قابلیت زاییدن بود. پسرهایی دیده بودم که به دخترها به چشم انسان نگاه می­کردند و نه تنها ابزاری برای خوشحالی فیزیکی ! نوشته­ام که تمام شد، مطمئن بودم ف.م.ن.یست نیستم و شک نداشتم اصولا به کار بردن این صفت برای هر اصلاح­طلب ایرانی نقض غرض است! اگرچه همه­ی دوستان ف.م.ن.یست فکر می­کردند یا ترسیده­ام یا شکسته نفسی می­کنم!

اگر ف.م.ن.یسم بر اساس مشاهده یا احساس یک نیاز یا کمبود در یک جامعه شکل گرفته باشد، پس ریشه های آن در جوامع مختلف متفاوت است که نیازها و کمبودها متفاوت بوده است. در جامعه غرب، سنگ­اندازی­های سرمایه­داری و در جامعه اسلامی، قوانین مذهبی و روابط سنتی بین زن و مرد، ریشه اعتراض­هاست. اصولاً هرگونه برابری طلبی اشتباه است که باید به هرکه به اندازه خودش داد یا گرفت. آخر مگر “فرهنگ” همگن است ؟ مگر می­شود فرمولی داشت و همه زن و مردها را در آن ریخت …  مگر خود زن­ها مجموعه­ی همگنی هستند؟ خواهر من، چقدر با خواهر برج­علی، ساکن فلان روستا از توابع فلان بخش فلان شهرستان شباهت دارد؟ زندگی من چقدر با زندگی آنجلینا جولی شبیه است؟  

روزی که نوشته­ام تمام شد، فهمیدم مشکل ما در این گوشه­ی کره­ی زمین، ” عجالتاً ” سالار نبودن انسان و انسانیت است، نه مردسالاری و نه زن سالاری …

در این مورد به اندازه هزار کتاب حرف دارم. اما فقط همین را بگویم که باید هرلحظه، به خصوص در هر کار اجتماعی، پیش از هر چیز از خودمان بپرسیم :

“آیا امروز صبح که از خواب بیدار شدم چشم­هایم را شسته بودم ؟”

 

 

 

 

راستی … این را هم ببینید… آدم چه می داند … شاید …

 

 

 

 

 


   Dec 19

معوقه ای به نام من !

rooznameh-this-day

شماره 48، پاییز ۱۳۸۸

بـا پسرک در خانه­ایم. اتاقم را مرتب می­کنم. او که سرماخورده و مدرسه نرفته، فین فین کنان سوال می­پرسد. این­که هر کدام از وسایلی که از سوراخ سمبه­های نهان کمدها بیرون می­ریزد از کجا ، چه زمانی و به چه دلیل آمده، چرا مانده و در نهایت این­که “اگه نمی خواینش، می دینش به من “؟!

به جعبه خاک گرفته وسایل نقاشی که از اسباب کشی زمستان پارسال دست نخورده در کمدی تپانده شده است می­رسیم. تا کمر در جعبه فرو می­رود و با بیرون کشیدن هر وسیله، تند و تند می­پرسد : “این چیه ؟ به چه درد می خوره” ؟ از شنیدن توضیحات من به فکر فرو می­رود.

زمانی قرار بود من یک نقاش بـــــــــــــــزرگ بشوم! بیشتر فکر و وقت و انرژی­ام به طراحی و نقاشی و بقیه­اش به جویدن هرکتابی که دم دستم قرار می­گرفت، آموختن سازهای مختلف و بلعیدن هرآنچه به صنعت فیلم­سازی مربوط بود می­گذشت. قرار بود لیسانسکی بگیرم که دل خانواده خوش شود و بروم سر زندگی خودم. اما این­طور نشد. نقاش و فیلم­ساز و نویسنده و موسیقی­دان شدنم را به تعویق انداختم. انگیزه­ام چه بود؟ همینطور که خاک­ها را پاک می­کنم به بقیه معوقه­ها و بدهکاری­های­ام به خودم فکر می­کنم.

وسایل نقاشی از جعبه خاک گرفته­شان با احترام به یکی از قفسه­های کتابخانه دیواری اتاق منتقل می­شوند. کلی از قلموها و رنگ­ها خراب شده­اند و دور ریخته می­شوند. از خودم می­پرسم چقدر از خودم را دور ریخته­ام و به انگیزه و دلیل تعویق­ها فکر می­کنم. فکر می­کنم آیا به همین زودی­ها زمانی برای استفاده از باقی­مانده وسایل پیدا می­کنم ؟

هر سال در آخرین ساعات اسفند سیاهه اعمالم را می­نویسم. کارهایی که به تعویق افتاده­اند را فهرست می­کنم و در اول سررسید سال جدید با خوش­رنگ­ترین قلم­ها به دقت یادداشت می­کنم. همیشه ستونی هست به نام “خودم” . اعمال این ستون در مستحبات قرار می­گیرند و در پایان سال گویی جز مکروهات و ممنوعات باشند، بی کم و کاست به سال بعد منتقل می­شوند! هرسال برنامه­ریزی می­کنم، تصمیم می­گیرم، به خودم و آسمان و زمین قول می­دهم، اما همیشه اولویت­هایی هستند برتر از خودم. استدلال می­کنم: آدم وقتی کسانی را دوست داشته باشد و در آنها مخلوط که نه، محلول شود، چطور برای خودش اولویت قائل شود؟ همسر بودن و مادر بودن و چند چیز دیگر، مسئولیت­هایی است که من بلد نیستم پشت گوش بیاندازم.

اما بعد یواشکی به زمان­های تلف شده­ای فکر می­کنم که عمدا ً دور ریخته­ام و هیچ ربطی هم به هیچ وظیفه­ای نداشته­اند؛ مثل تمام روزهایی که ریموت تلویزیون و ماهواره به دست، اجازه داده­ام یکی برای­ام تصمیم بگیرد که چه خوراکی به مغز و چشمم داده شود، مثل زمان­های طولانی خواندن اخبار همه روزنامه­ها و خبرگزاری­هایی که هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارند، مثل روی کاناپه دراز کشیدن و به سقف زل زدن و افکار منفی بافتن. مثل روزهایی که آمده­ام پشت میزکارم نشسته­ام و خودم را لای نقل و سخن­های خاله زنکی مدیریتی (!) فراموش کرده­ام، مثل همه وقت­هایی که وقتم را دور ریخته­ام.

آن شب،حرف از سختی و فشار ماه­های اخیر بود. گفت کمی صبر کن، می­گذرد. گفتم “این که می­گذرد، عمر من است، عمری که معلوم نیست چقدر از  اعتبارش باقی مانده­است”.

از آن شب دارم به جمله­ی حکیمانه خودم فکر می­کنم و به همین یک باری که زنده هستم و معلوم نیست تناسخی باشد یا نباشد. این­که وقت رفتن این توجیه که “خوب مملکت اغتشاش بود … ” یا “… کارفرما پولمون رو نمی­داد …” یا ” … اعصاب نداشتم …” نمی­تواند قلب به تعویق افتاده­ام را آرام کند!

نکند روزی که دیگر نبودم، سراغ سررسیدم بروید و ببینید هنوز ستون “خودم” دست نخورده باقی مانده است؛ نکند همین­طور “به تعویق افتاده” گیم اوور شوم؟!

بنشینم رویاهایم را یک بار دیگر بنویسم!