روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Jan 10

یک موضوع نسبتاً خصوصی – قسمت دوم

rooznameh-bartari

شماره 50، زمستان ۱۳۸۸

دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف می­زدیم. گفتم از دوره­های دوستانه / زنانه دلگیر شده­ام، همه­اش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی می­گویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت می­کنند و وقتی می­گویم دلم نمی­آید بدون او با شما به دوبی، خانه­ی آن یکی دوست بیایم، مسخره­ام می­کنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانه­ی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را می­دیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمده­ی آن مرد را تصور می­کردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همه­اش از خیانت مردها می­گویند، همه­ی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم می­آورند که به دیگری پناه می­برند.

یادم می­آید از اولین تعالیم خاله­زنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بی­مزه می­شوی. می­گفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمی­کنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچه­ها را سرش بیاندازی، باید همه­اش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقه­ام را نگاه می­کنم می­بینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعی­شان به کار بسته­اند! می­دانم بسته­های آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل این­که بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …

برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” می­گفتم که با عاشق­ترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغه­ای­اش در خانه­ای دیگر می­جوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سال­ها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز می­گوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطه­ای بلنگد، چه فرقی می­کند چه­کسی مقصرتر بوده است.

در افراد هم طبقه­ی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگ­تر می­شود. زن و مرد هردو درس خوانده­اند، سرکار می­روند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل می­رسند و هردو بچه­داری می­کنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس می­کنند، اما چه می­شود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش می­آید ­ناگهان زنانگی­ها و مردانگی­ها متبلور می­شود ؟ مرد یادش می­آید مرد است و زن یاد زن بودنش می­افتد و بسته­های آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل می­شود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟

آقای آشنا با افتخار توضیح می­دهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. می­دانم همسرش دانشگاه تدریس می­کند. با پوزخند می­پرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع می­کند : ” می­رم کافه …” ! ادامه می­دهد ” مردهای خانواده­ی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمی­ذارن” … این مردها را در کودکی تصور می­کنم. لابد مادر و خواهرهایی داشته­اند که به جای همه­ی خانواده با گردن کج در جبهه­ی آشپزخانه می­جنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسه­ها برای مردها می­چیده­اند!

بچه­ها به طرز خنده­داری شبیه مادرهای­شان می­شوند. کوچولوهای اطراف­تان را نگاه کنید… برای همین است که می­گویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.س­شان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان می­دهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روش­های کسب درآمد حلال!  به یک اندازه مشوق­شان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه می­کنم، یاد کودکی خودم می­افتم، چه تفاوتی دارد؟  وقتی می­بینمش با دخترها و پسرهای همبازی­اش دنبال هم می­دوند، فکر می­کنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محروم­شان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟  معلم موسیقی­شان را می­بینم که به نوبت بالای سرشان می­رود و ایرادات­شان را می­گیرد. فسقلی­ها هنوز پاهای­شان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را می­کنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شده­اند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی داده­ها را یکسان دریافت می­کنند و یکسان پردازش می­کنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!

گاهی آنقدر دلم می­خواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین می­کنیم. اما نمی­شود. آنقدر تفکر زائد در ذهن­ها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.

خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی می­شود. امروز می­بینم نسل جدیدی­ها در دوره­های دوستانه­شان، پسر و دختر، همه را دعوت می­کنند و می­بینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان می­کوبند که بر سر همکار زن­شان. امیدوار می­شوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته می­شود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمی­دانند…

این­جور می­شود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده می­شود قوز بالا قوز ! این­جور می­شود که خانه به جای آن­که مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، می­شود جبهه­ی نبرد – گرچه ناخودآگاه. این­جور می­شود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمی­آید که دو من برتری طلب زندگی می­کنند یا یک رابطه­ی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم می­پاشد …

در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظه­ی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه می­دانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :

“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”

 

باز هم ادامه دارد … !

 

————————————————————————-

پ.ن: داشتم این­ها را می­نوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :

زنان با مردان به اين اميد ازدواج مي‌كنند كه بالاخره بتوانند آنها را تغيير دهند. مردان با زنان ازدواج مي‌كنند، به اين اميد كه هرگز تغيير نكنند، و واضح است كه هر دو گروه سرخورده مي‌شوند!

البته ترجیح می­دهم به جای کلمه­ی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمه­ی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!

 

 

 


   Jan 05

یک موضوع نسبتاً خصوصی – قسمت اول

rooznameh-fem

شماره 49، زمستان ۱۳۸۸

فلسفه و جهان بینی آدمیزاد را چه می­سازد؟ من می­گویم تجربیاتش. اگر یکی تا به حال یک روز آفتابی هم ندیده، نمی­تواند خورشید را باور کند و اگر هیچ شبش مهتابی نبوده نمی­تواند به ماه تابان ایمان بیاورد. حالا بنشیند هزاران کتاب هم در مورد وجود خورشید و ماه بخواند و هزاران ساعت به این موضوعات فکر کند، باز ته ذهنش سیاه است … تاریک و سیاه.

هرکه به عنوان دختر خودش را شناخت، موجوداتی دیگر به نام پسر را در مقابل خود می­شناسد. موجوداتی نسبتاً مرموز و ناشناخته؛ چرا که محیط­های آموزشی ما مختلط نیست و هر آنچه دختری استاندارد (!) از ذکور بفهمد، در چهارچوب خانواده و در و همسایه است. الگوهای مردانه­ی او، از برادر و دایی و عمو و بابابزرگ و فرزندان ذکور آن­ها آغاز می­شوند و نهایتاً به چهار تا پسر سر راه مدرسه و برادر فلان هم­کلاسی یا فلان دوست خانوادگی و  اصولا پسرهای “گذری” ختم می­شود. این­جا دیگر موضوع، موضوع شانس است که مرد / پسر هایی که سر راه هر دختری قرار می­گیرند چه کلیشه­ای از جنس مخالف در ذهن او بسازند … این کلیشه می­شود مبنای تصمیم­گیری دختر برای آینده­ش، می­شود راه و رسم قدم زدن­اش در صحنه­ی زندگی.

دختر که بزرگ­تر شود و تجربیات­اش نشان دهد که همیشه به مادربزرگ­ها و مادرها و خواهرها، کمتر از ارج و قدرشان بها داده شده، وقتی در گوشش بخوانند زن­های دور و برش هریک به شکلی به دست مردی له و لورده شده­اند، وقتی که هرچه ازدواج ببیند نامیمون و چِرت و یک­سویه از آب درآمده باشد، کم کم به این نتیجه می­رسد که مرد جماعت را نباید جدی گرفت و در این میان اگر استثنائاً هم پدربزرگی، پدری، برادری خوب به نظر رسید یا نباید گولش را خورد و یا نباید این استثناء را قاعده پنداشت! به این ترتیب کلیشه­ی “مرد همان آقا بد است” یا “مرد ؟ ایششششه” می­شود ایدئولوژی زنانه­ی غالب!

کلیشه چشم را کور و عقل را ناسور می­کند! جوری که آدم بدون آن­که به ایــــــــــــــــــــــــن همه تفاوت “فرهنگی” بین خودش و دنیای غرب فکر کند، راه حل­های اجتماعی آن­ها را کش می­رود و با این لباس “زار زننده به تن”، در محافل قر می­دهد و خودش را باورناپذیرتر می­کند. می­خواهد به این ترتیب خودش را از خیل زنان لهیده یا در حال له شدن برهاند؟ می­خواهد آن لهیدگان را نجات دهد؟ این­جور مد شده است؟ دلش می­سوزد، وجدانش می­خارد؟ تجربیات تلخ، عقده عقده­ای (مثل خال خالی) اش کرده است؟

چندین و چند سال قبل، آن زمان­ها که تجربیاتی گزنده و نمور، دید شخص مرا هم نسبت به هرچه مرد و پسر است به گند کشیده بود، که هرچه دست محبت مردانه می­دیدم، به تمایلاتی سوء استفاده­گرانه در حیطه پایین تنه ختم می­شد و هرچه ژست روشنفکری­شان غلیظ­تر بود، حماقت­شان هم مهیب­تر می­شد، تصمیم گرفتم در حیطه­ی تخصص خودم، چیزکی با نگاه به مسائل زنان بنویسم. آن موقع نتیجه­گیری خاصی در مورد ف.م.ن.یست­های ایرانی نداشتم. صرفا بدم می­آمدشخص خودم را به هر مدل ایسمی بچسبانم! اما چون برای گردآوری مطالب اولیه ناچار بودم با خیلی داعیه­داران ایرانی­اش  آشنا شوم، به شناختی در مورد آن­ها هم رسیدم. زن­ها و دخترهای بسیار نازنینی بودند که تاجایی که تجربیات من نشان داد، بی بروبرگرد با مردهای دور وبرشان تجربیات تلخی را از سرگذرانده بودند. مثل خودم! ندرتاً متاهل بودند و حتی یکی از آن­ها نبود که شوهری عزیزدل داشته باشد.

روزی که نوشته­ام تمام شد، خیلی “مشاهده” کرده بودم؛ مشاهداتی بی­غرض و بی­کلیشه. مردهای ِ طفلکی ِ زیادی را در موقعیت فرودستی دیده بودم، مردسالاری را در خیلی جاها کمرنگ و بی­رنگ و یا به جای­اش زن سالاری ناجوری دیده بودم، مردهای زیادی را دیده بودم که بچه­شان را به دندان گرفته از مهدکودک به تاکسی و از تاکسی به خانه و از خانه به بقالی می­پریدند، زن­هایی را دیده بودم که دست به کمرزده و “خانه­-دار”، شوهر خسته­ی چندشغله­شان را چزانده بودند، پسرهایی را دیده بودم که دخترها داغدارشان کرده بودند … در عوض،زن و مردهایی هم دیده بودم که پابه پای هم در حال مبارزات اقتصادی برای تامین یک لقمه نان بودند. آن­هایی که بال به بال هم در حال پریدن بودند، زن­های موفقی را دیده بودم که پشت­شان مردی مهربان بود. خانواده­هایی را دیده بودم که در آن تفاوت زن و مرد بودن، فقط در قابلیت زاییدن بود. پسرهایی دیده بودم که به دخترها به چشم انسان نگاه می­کردند و نه تنها ابزاری برای خوشحالی فیزیکی ! نوشته­ام که تمام شد، مطمئن بودم ف.م.ن.یست نیستم و شک نداشتم اصولا به کار بردن این صفت برای هر اصلاح­طلب ایرانی نقض غرض است! اگرچه همه­ی دوستان ف.م.ن.یست فکر می­کردند یا ترسیده­ام یا شکسته نفسی می­کنم!

اگر ف.م.ن.یسم بر اساس مشاهده یا احساس یک نیاز یا کمبود در یک جامعه شکل گرفته باشد، پس ریشه های آن در جوامع مختلف متفاوت است که نیازها و کمبودها متفاوت بوده است. در جامعه غرب، سنگ­اندازی­های سرمایه­داری و در جامعه اسلامی، قوانین مذهبی و روابط سنتی بین زن و مرد، ریشه اعتراض­هاست. اصولاً هرگونه برابری طلبی اشتباه است که باید به هرکه به اندازه خودش داد یا گرفت. آخر مگر “فرهنگ” همگن است ؟ مگر می­شود فرمولی داشت و همه زن و مردها را در آن ریخت …  مگر خود زن­ها مجموعه­ی همگنی هستند؟ خواهر من، چقدر با خواهر برج­علی، ساکن فلان روستا از توابع فلان بخش فلان شهرستان شباهت دارد؟ زندگی من چقدر با زندگی آنجلینا جولی شبیه است؟  

روزی که نوشته­ام تمام شد، فهمیدم مشکل ما در این گوشه­ی کره­ی زمین، ” عجالتاً ” سالار نبودن انسان و انسانیت است، نه مردسالاری و نه زن سالاری …

در این مورد به اندازه هزار کتاب حرف دارم. اما فقط همین را بگویم که باید هرلحظه، به خصوص در هر کار اجتماعی، پیش از هر چیز از خودمان بپرسیم :

“آیا امروز صبح که از خواب بیدار شدم چشم­هایم را شسته بودم ؟”

 

 

 

 

راستی … این را هم ببینید… آدم چه می داند … شاید …

 

 

 

 

 


   Dec 19

معوقه ای به نام من !

rooznameh-this-day

شماره 48، پاییز ۱۳۸۸

بـا پسرک در خانه­ایم. اتاقم را مرتب می­کنم. او که سرماخورده و مدرسه نرفته، فین فین کنان سوال می­پرسد. این­که هر کدام از وسایلی که از سوراخ سمبه­های نهان کمدها بیرون می­ریزد از کجا ، چه زمانی و به چه دلیل آمده، چرا مانده و در نهایت این­که “اگه نمی خواینش، می دینش به من “؟!

به جعبه خاک گرفته وسایل نقاشی که از اسباب کشی زمستان پارسال دست نخورده در کمدی تپانده شده است می­رسیم. تا کمر در جعبه فرو می­رود و با بیرون کشیدن هر وسیله، تند و تند می­پرسد : “این چیه ؟ به چه درد می خوره” ؟ از شنیدن توضیحات من به فکر فرو می­رود.

زمانی قرار بود من یک نقاش بـــــــــــــــزرگ بشوم! بیشتر فکر و وقت و انرژی­ام به طراحی و نقاشی و بقیه­اش به جویدن هرکتابی که دم دستم قرار می­گرفت، آموختن سازهای مختلف و بلعیدن هرآنچه به صنعت فیلم­سازی مربوط بود می­گذشت. قرار بود لیسانسکی بگیرم که دل خانواده خوش شود و بروم سر زندگی خودم. اما این­طور نشد. نقاش و فیلم­ساز و نویسنده و موسیقی­دان شدنم را به تعویق انداختم. انگیزه­ام چه بود؟ همینطور که خاک­ها را پاک می­کنم به بقیه معوقه­ها و بدهکاری­های­ام به خودم فکر می­کنم.

وسایل نقاشی از جعبه خاک گرفته­شان با احترام به یکی از قفسه­های کتابخانه دیواری اتاق منتقل می­شوند. کلی از قلموها و رنگ­ها خراب شده­اند و دور ریخته می­شوند. از خودم می­پرسم چقدر از خودم را دور ریخته­ام و به انگیزه و دلیل تعویق­ها فکر می­کنم. فکر می­کنم آیا به همین زودی­ها زمانی برای استفاده از باقی­مانده وسایل پیدا می­کنم ؟

هر سال در آخرین ساعات اسفند سیاهه اعمالم را می­نویسم. کارهایی که به تعویق افتاده­اند را فهرست می­کنم و در اول سررسید سال جدید با خوش­رنگ­ترین قلم­ها به دقت یادداشت می­کنم. همیشه ستونی هست به نام “خودم” . اعمال این ستون در مستحبات قرار می­گیرند و در پایان سال گویی جز مکروهات و ممنوعات باشند، بی کم و کاست به سال بعد منتقل می­شوند! هرسال برنامه­ریزی می­کنم، تصمیم می­گیرم، به خودم و آسمان و زمین قول می­دهم، اما همیشه اولویت­هایی هستند برتر از خودم. استدلال می­کنم: آدم وقتی کسانی را دوست داشته باشد و در آنها مخلوط که نه، محلول شود، چطور برای خودش اولویت قائل شود؟ همسر بودن و مادر بودن و چند چیز دیگر، مسئولیت­هایی است که من بلد نیستم پشت گوش بیاندازم.

اما بعد یواشکی به زمان­های تلف شده­ای فکر می­کنم که عمدا ً دور ریخته­ام و هیچ ربطی هم به هیچ وظیفه­ای نداشته­اند؛ مثل تمام روزهایی که ریموت تلویزیون و ماهواره به دست، اجازه داده­ام یکی برای­ام تصمیم بگیرد که چه خوراکی به مغز و چشمم داده شود، مثل زمان­های طولانی خواندن اخبار همه روزنامه­ها و خبرگزاری­هایی که هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارند، مثل روی کاناپه دراز کشیدن و به سقف زل زدن و افکار منفی بافتن. مثل روزهایی که آمده­ام پشت میزکارم نشسته­ام و خودم را لای نقل و سخن­های خاله زنکی مدیریتی (!) فراموش کرده­ام، مثل همه وقت­هایی که وقتم را دور ریخته­ام.

آن شب،حرف از سختی و فشار ماه­های اخیر بود. گفت کمی صبر کن، می­گذرد. گفتم “این که می­گذرد، عمر من است، عمری که معلوم نیست چقدر از  اعتبارش باقی مانده­است”.

از آن شب دارم به جمله­ی حکیمانه خودم فکر می­کنم و به همین یک باری که زنده هستم و معلوم نیست تناسخی باشد یا نباشد. این­که وقت رفتن این توجیه که “خوب مملکت اغتشاش بود … ” یا “… کارفرما پولمون رو نمی­داد …” یا ” … اعصاب نداشتم …” نمی­تواند قلب به تعویق افتاده­ام را آرام کند!

نکند روزی که دیگر نبودم، سراغ سررسیدم بروید و ببینید هنوز ستون “خودم” دست نخورده باقی مانده است؛ نکند همین­طور “به تعویق افتاده” گیم اوور شوم؟!

بنشینم رویاهایم را یک بار دیگر بنویسم!

 

 

 

 

 

 


   Dec 05

با قلب من بازی نکن !

rooznameh-eslahat

شماره 47، پاییز ۱۳۸۸

روز پنجشنبه ساعت هشت صبح با او قرار داشتیم. ساعت نه زنگ زد که خواب مانده، گفت تا ساعت ده خودش را می­رساند. ساعت یازده رسید. تا ساعت دوازده، پس از توضیحات فنی ِ مبسوط ِ مدیر پروژه ما، کار را تحویل گرفت. پس از چانه­های بسیار بر سر دستمزد، قرار شد مقداری از کار را شنبه تحویل دهد و بقیه را صبح دوشنبه. داشت که می­رفت توضیح داد روز دوشنبه عصر به جمع ترافیک­سازان سبز خواهد پیوست.

قرار بود روز جمعه دائم با مدیر پروژه ما در تماس باشد. این کار را نکرد. باز خواب ماند. ظهر پیدایش شد و مجددا قول داد کار را به موقع تحویل دهد. امروز که شنبه باشد، طبق قرار ساعت هشت صبح منتظرش بودیم. یازده آمد و با خونسردی توضیح داد همه کار تمام نشده است و تمام هم نخواهد شد مگر تا هفته بعد و این که همان دیروز هم گفته کار به موقع تمام نمی­شود! روی صحبتش با مدیر پروژه ما بود. نیمرخش را نگاه می­کردم و دنبال معنای لبخندش بودم … آیا کار چرب­تری گرفته بود و می­خواست بدین ترتیب ما را پیچانده و در نوبت بگذارد ؟ ایا دیگر حس کار کردن ندارد؟ آیا آن همه قول و قرار، شقشقیه­ای بود که برطرف شد و نهایتا، آیا با خودش فکر می­کند کار را زخمی کرده و چاره­ای نداریم جز آن­که با زمان­بندی تحمیلی او کنار بیاییم ؟!

خوب… ما با آن­که زمان بسیار دور ریخته بودیم، اما چاره داشتیم و گفتیم تشریف ببرد دوباره بخوابد !

وقتی می­رفت فکر می­کردم او هم روز دوشنبه عصر به جمع ترافیک­سازان سبز خواهد پیوست و لابد دنبال اصلاحاتی بس اساسی است !

کاری ندارم جنبش سبز، ایجاد راه­بندان در خیابان و اصولا انقلابی بودن خوب است یا بد . قصد زیر سئوال بردن جریان فکری­ای را هم ندارم (عجالتا و در این فرصت!). به شما هم نمی­گویم موضع و اقدام من در برنامه­های پیشنهادی روز شانزده آذر چیست (هرگز هم نخواهید فهمید!). اما واقعا عقل و منطق و شعور و انسانیت حکم نمی­کند اصلاحات را از درونی­ترین اعماق وجود خودمان آغاز کنیم بعد به جان حکومت بیافتیم ؟ وقتی یک نفر آدم بلد نباشد کارهای خودش یک نفر را به درستی سر و سامان دهد، چطور رویش می­شود به خوب و بد یک حکومت کار داشته باشد ؟

 

 


   Dec 01

کنار آمدن با ناخوانده

rooznameh-baron-dogmatix

شماره 46، پاییز ۱۳۸۸

روزی که آن مگس غربتی بی­دعوت پا به خانه ما گذاشت روز غریبی بود، نه چون غریبه­ای بی­اجازه به خانه ما آمده بود، بلکه به این دلیل که هوا ابری بود و آخر هم نفهمیدیم چه شد که او به خانه­مان آمد. داشتم کتاب می­خواندم، کتابی که آنقدر مهم نبود که نام­اش یادم بیاید. ناگهان او با تمام ویز ویز روبه­رویم بود؛ کمی شبیه چهره به چهره. اولین واکنش جدی­ام صدا کردن پسرم بود، نه این که چون او تکیه­گاه زندگیم باشد و چشم امیدم در حل مشکلات به او باشد. چون جز من و او هیچکس در خانه نبود.

دیدن آن حجم سیاه رنگ ویزویزوی مهاجم، با آن سرعت اعجاب انگیز در اتاق خواب خانه­ای که هیچ درز و دورز گشوده­ای برای رفت و آمد مگس ندارد، حس تلخی بود. تلخی این حس وقتی دوچندان شد که تمام درز و دورزهای خانه را  گشودیم تا برود، اما نرفت. پسرک کمر به قتلش بست. روزنامه­ای را لوله کرد و سعی کرد مهاجم را ناکار کند، نتوانست. من هم نتوانستم، خواستم و نتوانستم.

آقای عزیز با ورود به خانه پرسید: ” این مگس دیگه از کجا آمده” و روی “دیگه” تاکیدی معنی دار کرد، یادم نیست من و پسرک فقط در سکوت نگاهش کردیم، یا اصواتی مثل آه و عباراتی چون” فغان از زمانه” از خودمان صادر کردیم. چه می­دانم . حتی نمی­دانم آیا او هم در انجام پروژه “مرگ بر ویزویزو” همکاری داشت یا خیر.

زمانی مادربزرگی بوده که مگس را با مشت در هوا می­گرفته. اما مرا چه به این حرف­ها… فرداها (دقیقا دو فردا) آمدند و ویزویزو، به چنگال شکارگری چون من نیفتاد. فقط توانستم ویراژهایش را نگاه کنم ، سرم را بدزدم که توی گوشم نرود و به حدقه چشمم اصابت نکند. گاهی یادم می­رفت صیاد کدامست و صید کدام.

فردای سوم که ویراژهایش را در آشپزخانه نگاه می­کردم ، یاد “بارون” توله سگ­مان افتادم. او هم همین قدر غربتی ، دور از ذهن، سمج و نکته سنج بود. حتی هیکل­شان هم – صرف نظر از مقیاس – شبیه بود. اما تفاوتی وجود داشت؛ ما “بارون” را دوست داشتیم، چون سال 1382 نزدیک به چهارصد هزار تومان برای آوردنش به خانه پول داده بودیم، اما ویزویزو – نه که مفت و مجانی به خانه­مان آمده­بود – بینوا حکم کالای گیفن* را پیدا کرده بود.

این شد که ناگهان در غروب یک روز پاییزی، مهر ویزویزو به دلم افتاد. آنقدر که اسمش را گذاشتم “پرستو” . اجازه دادم مثل “بارون” دور و برم بپلکد و فراموش کنم زمانی مگس خیابانی و آلوده بوده. وقتی  در آشپزخانه به قهوه هورت کشیدن می­نشستم ، روبه روی من می­نشست و با یک خروار چشمش نگاهم می­کرد. برایش کنج اتاق نشیمن، آنجایی که برای تلویزیون نگاه کردن انتخابش کرده بود یواشکی یک ظرف شکر گذاشته بودم که بینوا دل مگسی­اش ضعف نرود…

 کم کم بقیه اعضای خانواده و حتی دوستانی که به خانه­مان آمدند نیز مشروعیت وجود او را پذیرفتند و پرستو شد یکی از ما، گرچه غربتی­ترین­مان…

چقدر عمر باهم بودن­ها کوتاه است… آن روز که پرستو از زندگی من رفت هم روز غریبی بود. نه چون غریبه­ای که بی­اجازه به خانه ما آمده بود، تبدیل به یک آشنا شده بود،بلکه به این دلیل که هوا ابری بود و آخر هم نفهمیدیم چه شد که او ناغافل موقع پرواز کردن سرش گیج رفت، دمرو کف آشپزخانه افتاد و جلوی چشمان حیرت­زده من جان داد …

امروز در جایی خواندم : عمر مگس بالغ 15 تا 25 روز و گاهي 30 روز مي‌باشد و به ندرت 2 برابر اين مقدار عمر مي‌كند.

طفلک ویزویزوی بالغ من …

 

—————————————————————

تصویر: بارون دگماتیکس، در بدو خلقت!

* کالای گیفن: Geffen goods کالای پست در علم اقتصاد!