روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Apr 04

عفونت به توان ابدیت

2

شماره دوم – بهار ۱۳۸۹

گاهی که خسته می­شوم و روحم دلش می­خواهد پایش را دراز کند و استراحتی کند، به کارهایی که دوست دارم ولی هنوز انجام نداده ام و هنوز برایم دنیایی کشف نشده هستند فکر می­کنم. یکی از این کارها فیلم سازی مستند است . متاسفانه تا این لحظه سواد من از فیلم سازی محدود می­شود به دانستن طرز استفاده از دوربین دستی و دیگر هیچ…

امروز با “ماجد نیسی” اشنا شدم که مستندساز است، 28 سال دارد و اهوازی است. فیلمی حدودا ده دقیقه­ای از او دیدم به نام ” گیسوی اشفته من ” که بدجوری آشفته­ام کرد…

آشفته شدم؛ نه چون بدبختی هموطنانم یا فرودستی هم جنسانم و یا له شدن آدمهایی به دست آدمهای دیگر را دیدم. چون گاهی باورم نمی­شود انسان هایی که زنده اند و نفس می کشند انقدر ساده این همه بدبخت باشند . و باورم نمی­شود زخمی­ترین آدمها بتوانند به راحتی اگر دستشان برسد دیگرانی را زخمی تر کنند و شاید چون رویم نمی­شود دیگر از مشکلات زندگی خودم، مثلا این­که نرسیده­ام بروم آرایشگاه بنالم !

 

کاش من هم بلد شوم فیلم مستند بسازم …

 

———————————

تصویر: صحنه ای از فیلم که اشک من را درآورد …


   Mar 29

بار دیگر زندگی ای که دوست می دارم …

1

شماره اول – نوروز 1389

نوروز خیلی خوب است، سفره­ی هفت سین چیدن خیلی خوب است، باقی ماندن سفره تا روز سیزدهم بر میز خیلی خوب است، نو شدن خیلی خوب است، احساس این که پرونده­ای بسته می شود و پرونده­ی جدیدی نو، تمیز، پرقابلیت باز می­شود خیلی خوب است، خیلی خوب است راه برویم و به هم تبریک بگوییم و برای هم آرزوهای شاد کنیم، خیلی خوب است خانه و روح بتکانیم و به استقبال همه­ی این خوبی­ها برویم.

دارم فکر می­کنم حیف نیست این همه خوبی فقط سالی یک بار باشد ؟ می­خواهم سال 1389 هر فصل را با یک نوروز شروع کنم. سفره­ی مناسب هر فصل را هم بیاندازم!  تصمیم دارم * فکر کنم امسال آخرین سالی که برای بودن در این زندگی و بر این زمین فرصت دارم. تصمیم دارم امسال جوری زندگی کنم که اگر آخر سال دور از جانم مردم، پروژه­ای نیمه تمام نباشم.

گاهی پسرک با رگ گردن بیرون زده از مدرسه به خانه می­آید و شروع می­کند با غیض در مورد کسی هارت و پورت کردن ! که فلان کار و بهمان کار را کرده و او را خشمگین کرده و هی خط و نشان می­کشد. به او می­گویم الان آن موجود خطاکار در خانه­اش نشسته، چای و بیسکویتش را می­خورد و ککش هم نمی­گزد که تو داری چون اسفند بر سر آتش بالا پایین می­پری … دیشب شب از نیمه گذشته بود، آهنگ شنگول کننده­ای** از تلویزیون پخش می­شد، منگوله در آغوشم خوابیده بود و من یاد این نصیحت مادرانه­ام افتادم و از خودم خنده­ام گرفت !  بعله …خسته شدیم، نشدیم ؟ بس که گفتیم سال پیش سال بدی بود ! بود، واقعا بود، خیلی هم بود. می­شود تمام امسال را نشست در مورد بدی هایش گفت و نوشت و گلوله گلوله اشک ریخت. نمی­شود ؟ اما فایده­ای ندارد … هرجور و با هر گرایشی به داستان نگاه کنیم می­بینیم بهتر است سال 1389 رو با انرژی شروع کنیم و بهتر سال 1389 هر روزمان بهتر از دیروز باشد.

سال نو مبارک .

 

————————————————————-

 * پیشنهاد آقای عزیز است و البته کپی رایتش هم متعلق به اوست !

** یعنی آهنگ مناسب تر از این برای این روزها و برای تزریق شادمانی پیدا نمی شود !

تصویر: ببر آرزوهای من ! هر خالش نشان دهنده­ی یکی از آرزوهای اینجانب و اهل خانه­ام است …


   Mar 16

Stop t-t-talkin’ that

 

rooznameh-khanetekani

شماره ۵5، زمستان ۱۳۸۸

بچه که بودم، گاهی که نه، زیاد قهر می­کردم. گاهی در پس یک قهر، اعتصاب غذا هم می­کردم. صدایم می­زدند برای ناهار و من با صدایی که سعی می­کردم پر از قهر و عتاب باشد می­گفتم :” خودتون بخورید … من سیرم ” . مامان که اهل لوس کردن بچه نبوده و سخت به اصول تعلیم و تربیت پایبند بودند می­گفتند : ” خوب اگه سیری که هیچی …” و من هی منتظر می­نشستم که کسی بیاید به زور و با منت­کشی مرا برای ناهار ببرد، اما کسی نمی­آمد. کم کم یاد گرفتم بهتر است اگر قهر هم هستم، شکمم را قاطی بازی نکنم !

امروز ، در آخرین روز کاری سال 1388 پشت میز ژولیده­ام نشسته بودم و فکر می­کردم حوصله پاکسازی آخر سال را ندارم، حوصله بستن پرونده کارهای 1388 را ندارم، حوصله امید داشتن به روزهای بهتر را ندارم، حوصله منتظر عید بودن را ندارم، حوصله هیچی ندارم، حتی حوصله نق زدن، حتی بوق زدن …

امروز ، در آخرین روز کاری سال 1388 پشت میز ژولیده­ام نشستم و دیدم مثل این­که با زندگانی قهر کردم، بس که سال 1388 چنگ و دندان به هم نشان دادیم، بس که غصه خوردیم، بس که نفهمیدیم چطور روزمان شب شد و شب­مان روز…

امروز ، در آخرین روز کاری سال 1388 پشت میز ژولیده­ام نشستم و دیدم با زندگی قهرم، اما گرسنه­ام، گرسنه شادمانی و روی خوش و از ته دل قاه قاه خندیدن، گرسنه یک شب خواب خوش، یک روز آفتابی و قشنگ  

امروز ، در آخرین روز کاری سال 1388 پشت میز ژولیده­ام نشستم و دیدم با زندگی قهرم، اما گرسنه­ام، یادم افتاد نباید منتظر باشم کسی بیاید منتم را بکشد و سیرم کند …

امروز ، در آخرین روز کاری سال 1388 از پشت میز ژولیده­ام برمی­خیزم و کمر همت به خانه تکانی زار و زندگی ژولیده­ام می بندم :

1-

2-

3-

4-


   Mar 02

آل بیجا کرده ما را ببرد …

pinkish

شماره ۵4، زمستان ۱۳۸۸

یک ماه پیش که از پشت این میز به سختی بلند شدم و رفتم، فکر نمی کردم تا یک ماه دیگر دستم به کیبورد و چشمم به مانیتور نیفتد. گفتم دو هفته­ای برمی­گردم. اما رفتنم با خودم بود و برگشتنم …

نه اینکه آل برده باشدم، نه! حتی حال عمومی و خصوصی ام هم خوب است. خستگی و بی خوابی هست، گاهی درد هست، ضعف هم همینطور، افت و خیز هورمون را که دیگر نگو… اما روح و روانم سالم است، لااقل بیشتر از زمانی که اینجا را ترک کردم. واقعا احساس نمی­کنم تغییری کرده ام یا زندگیم کن فیکون شده است، فقط به بند لباس­های­مان چند تکه لباس کوچولوی صورتی رنگ اضافه شده است و پس زمینه صوتی خانه مان را صدای “اونقنو اونقنو” پر کرده است! یک موجود نیم متری به جمع سه نفری ما پیوسته و این پیوند آنچنان مرا به خود مشغول کرده که جایی برای فکر کردن به هیچ چیز جنبی و جانبی ندارم؛ وقتش هست، حسش نیست… شاید انگیزه­اش نیست و شاید فکر می­کنم حیف است این لحظات مقدس تکرارناپذیر به چیز دیگری بگذرد.

 مامان می­گوید بغلی­اش نکن. بغلی نیست منگوله­ی من … گاهی نیاز به محبت دارد و این که احساس کند در این دنیای جدید تنها نیست و من گاهی نیاز دارم بدن فسقلی­اش را در بغلم جا دهم و احساس کنم در این دنیای هردمبیل وجودم آرامش بخش است. خداییش چقدر اتفاق می افتد کل تن و بدن یک آدم در دست جا شود؟ احتیاج دارم به تیله­ی چشم­هایش نگاه کنم و هزاربار بپرسم یعنی تو چه آدمی می­شی منگوله خانم ؟

خوب، منگوله خانم از سه هفته پیش رسما به ما پیوسته است. بی تردید او هم مثل پسرک یک عالمه از وقت مرا به خود اختصاص خواهد داد و کلی انرژی به من اضافه خواهد کرد. زندگیم نخواهد شد، اما زندگیم از او بسیار تاثیر خواهد گرفت. فعلا که نشسته ایم و سازگار شدنش با دنیا را نگاه می کنیم – صبورانه!

خلاصه این­که ببخشید اگر در این یک ماه غیبت پیش بینی نشده، نگران شدید و ممنونم که اس ام اسی ، ای میلی ، کامنتی ، تلفنی و حضوری حال ما را پرسیدید. برای تبریک­ها هم مرسی… زیاد مرسی .

 

 

 ——————————-

عکسم کجا بود در این هاگیر و واگیر ؟

 


   Jan 30

سال گاو

rooznameh-aanhaa1

شماره ۵3، زمستان ۱۳۸۸

امسال که سال تحویل شد، خیلی­ها سر سفره ی هفت سین بودند که الآن نیستند. مثل همین دونفری که هفته­ی پیش اعدام شدند، مثل همه­ی کسانی که در ماه­های اخیر بی­جان شدند. وقتی برای روزهای خوب و شاد و موفق دعا کردیم، خبر نداشتیم قرار است سال 1388 بدترین ها را ببینیم.

امسال که سال تحویل شد، خیلی­ها هیچ حس و حساسیتی نسبت به اسامی­ای که امروز عزیز یا دشمن شده­اند نداشتند، سیاست را نمی­فهمیدند و حتی به اندازه­ی مورچه کتاب تاریخی نخوانده بودند، خبر نداشتند که قرار است چند ماه بعد به مفسر سیاسی تبدیل شوند.

امسال که سال تحویل شد، دعاهای­مان قد خودمان بود، به اندازه­ی فهم­مان و گلیم­مان . همه­ی رنگها هم به نظرمان رنگی بودند، بی هیچ جبهه گیری خاصی. روی پول­هایی که عیدی گرفتیم را خط خطی سبز نمی­کردیم و به همدیگر “وی” نشان نمی دادیم. اصراری به پوشیدن لباس سبز رنگ هم نداشتیم و کسی با دیده­ی سیاسی به آیینه شمعدان سبز رنگ عقد ما و پرده­های سبز رنگ اتاق ­مان چپ چپ نگاه نمی­کرد!

امسال که سال تحویل شد، در تلویزیون­شان گفتند سال صرفه­جویی باشد و ما هیچ­کدام منظور را نفهمیدیم، نه آن موقع که همدیگر را بغل می­کردیم و سال خوشی آرزو می کردیم، نه امروز که کشته­های­مان را سینه­ی قبرستان به جای می­گذاریم .

قرار بود برویم رای دهیم و خوش بین باشیم که اوضاع از اینی که هست بدتر نشود. همین! هیچ کدام از ما در پی لرزاندن پایه­های هیچ چیز نبودیم؛ اصلاً به هیچ بزرگی نازک­تر از گل نمی­گفتیم! امسال تا خرداد ماه من و تو و او و آن دیگری و همه­ی شهروندان عادی که کتک خوردند و مردند نمی­دانستیم جناحین قدرت چه خوابی برای­مان دیده­اند. هنوز هم خیلی­های­مان نمی­دانیم و معصومانه خودمان را قربانی­شان می­کنیم. رفتیم شناسنامه­هایی که سی سال باکره مانده بودند را جوهری کردیم و تنها سرمایه­ی واقعاً ارزشمندمان – جان­مان را – تقدیم چیزی کردیم که خودمان هم نمی­دانیم چیست. حتی یک بار هم شک نکردیم حکومتی که سی سال نفس­ها را گرفته بود چه شد که ناگهان این همه آزادی بیان داد و چه شد که عالیجنابان سرخ و خاکستری سابق، اورکت پوشان بی­رحم دهه­ی شصت، آقازادگان از زندگی ساقط کن، دوستان امروز شدند. چه شد که دست­هایی که همه در یک کاسه بود،ناگهان به دو سری و بلکه سه سری و بیشتر دست تقسیم شدند.

بازی قدرت بازی کثیفی است که تاوانش را در هر حال ما مردمان عادی می­دهیم. چه برویم کتک بخوریم و چه بنشینیم در خانه اشک بریزیم ،چه انقلاب کنیم و چه بی­حال و منفعل بمانیم، چه جنبش­مان – جنبشی که به خوردمان دادند و خودشان لب نزدند – پیروز شود و چه شکست بخورد. اما ما گزیر و گریزی از فریاد زدن نداشتیم؛ سی سال شهروند درجه دوم بودن در خانه و زندگی خودمان، ما را زخمی کرده بود. مفرری برای فریاد زنی که دیدیم همه فریاد زدیم. آن شب­های الله اکبر اولیه را یادم نمی­رود که گویی تمام بغض سی ساله­مان را بیرون می­ریختیم و چه کیفی داشت! و روزهای بعد، که نشستیم پشت کامپیوترهای متصل به اینترنت. مایی که سال­ها غصه­خوری­هایمان را به رگ بی­خیالی زده بودیم و اعتراض مدنی و غیرمدنی­مان را قورت داده­بودیم و قاطی جریان غالب دست و پا زده­بودیم که همین یک ذره دارایی مادی و معنوی را هم در خلاف جهت آب نبازیم که بدبخت­تر نشویم ، همچون مایی ناگهان از خواب پریدیم و هی به هم انرژی دادیم و هی به خیابان رفتیم و هی کتک خوردیم و هی از رو نرفتیم و وعده پیروزی دادیم و … تا امروز که ناچاریم آنچه توی ذوق­مان می­زند را جوری توجیه کنیم که دیوانه نشویم .

تلویزیون آن­ها صبح تا شب کشته­شدگان هاییتی نشان می­دهد و ما نمی­توانیم غصه شان را بخوریم، بس که خودمان غصه برای خوردن داریم . لااقل مرگ آن­ها را هموطن خودشان باعث نشده؛ قهر طبیعت بوده . اگر له شده­اند، زیرآوار بوده و نه زیر چرخ ماشینی که یک هموطن می­رانده و اگر مادری بی فرزند شده، فرزندش را دست مشکوک یک هموطن از او نگرفته است.هموطنی صبح دم در خانه منفجرشان نکرده است و هموطن دیگری تا پای مرگ کتکشان نزده است. خداوندگار طبیعت چنین خواسته است، همان که خودش زندگی داده است.

دقت که کنید می بینید حتی روی­مان نمی­شود غصه­ی مرگ سالینجر را بخوریم، هرچند با داستان­هایش صفاها کرده باشیم … روی­مان نمی­شود جایش را خالی کنیم، بس که خودمان جای خالی پیدا کرده­ایم .

امسال را خوب شروع نکردم. سال تحویل­مان آنجور که می­خواستم برگزار نشد. حتی تخم مرغ هایی که رنگ کردم، به جای این­که شبیه گاو باشند، شبیه الاغ شده بودند! سعی کردم خرافاتی نباشم و نبودم و نگویم سالی که نکوست و از این حرف­ها. اما سال 1388 عجیب تلخ و دردناک بود و هست. تا پایان این سال سیاه کمتر از دو ماه مانده است.

سال دیگر، حتماً سال بهتری است.