روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخشِ بیتا جمالپور

   Nov 24

این نه شعر است، نه توهم!

rooznameh-mashang

شماره ۴5، پاییز ۱۳۸۸

 

در این شهر اشتباهی،

که هیچ چیز سر جایش نیست،

نه خانه­ها،

نه خیابان­ها،

نه سیستم فاضلاب،

و نه حتی خط کشی عابر پیاده!

در این شهر اشتباهی،

که مردم عصبانی­اند،

و داد می­زنند،

مشنگند

و لق لق می­خورند،

ملنگند

و دلشان ضعف می­رود …

در همین شهر اشتباهی،

وقتی یک زوج عاشق مآب می­بینی،

بالای شصت و پنج سال،

دست در دست هم،

با لباس قشنگ مهمانی،

خوشگل و مشگل

کنار خیابان ولیعصر (بالاتر از پارک وی!)،

که در انتظار تاکسی ایستاده­اند؛

و بی­وقفه لبخند می­زنند،

فکر نمی­کنی داری اشتباه می­بینی ؟

 

 

 


   Nov 17

چی بر سر “چی” آمد؟

rooznameh-suitcase

شماره ۴4، پاییز ۱۳۸۸

آن موقع­ها، فکر می­کردم عملیات فنگ­شویی ، ساخته و پرداخته مامانم است! خانه تکانی­هایی را به یاد می­آورم که کتاب­های پاره پوره و مجله­های پوسیده قدیمی­ام را در کارتون آشغال­ها پشت در می­دیدم و تکه پاره­های متبلور کننده انواع خاطرات را در کیسه زباله. مسلما یه لنگه جوراب باقی­مانده از شش سالگی ، یک قلوه سنگ، یک مشت گل نرگس خشکیده،یک پای عروسک و پیچ ساعتی که دیگر موجود نیست، توجیهی برای نگاه داشته شدن در کشوی میز تحریر نداشتند. مامان اعتقاد داشت نباید آشغال جمع کرده و چیزهایی که مورد نیاز نیست را انبار کرد . چه کنم که در پس هر به نظر او آشغالی، یک عالمه داستان نهان داشتم.

وقتی خانه مادر- پدری را ترک می­کردم، خاطرات­ام را در قالب انواع آشغال به دقت بسته بندی کرده و با خود از آن خانه بیرون آوردم. فکرش را که می­کنم، پس از آن هجرت بی­بازگشت، در طول همه این سال­ها در هیچ خانه­ای بیش از دو سال زندگی نکرده­ام. وقتی اسباب کشی جزء روتین زندگی آدم بشود ، انبار کردن سخت­ترین کار دنیا است. پس در طول جابه جایی­های بی­شمار از این خانه به آن خانه و از این کشور به آن کشور، مجبور شدم آرشیوم را مرتب کنم و خاطرات را جایی دیگر– گوشه لپ ذهنم –  ذخیره کنم. به مرور هرچه بی­استفاده بود را دور ریخته یا بخشیدم (اگر انباری را یادم نیاورید!). الآن سبکم؛ هرلحظه آماده جابه جایی …

وقتی آدم دائم الکوچ بشود، خودش را پهن نمی­کند. کمتر دل می­بندد. می­داند رفتنی است. علاقه­اش به در و دیوار زندگی می­شود چیزی در حد علاقه به یک آدم برفی که می­داند دو روز دیگر آب می­شود. با این همه هربار که می­خواهم جایی را به قصد جایی دیگر تخلیه کنم، آن نگاه آخر یک جور خاصی است. در کسری از ثانیه، هرچه گذشته، به صورت کنسانتره به یادم می­آید – لحظه­های شاد شاد ، تلخ تلخ، صدای خنده­ها، حرف زدن­ها، قدم­ها، آمدن­ها و رفتن­ها.

شاید روزی در خانه­ای مستقر شوید که روزی خانه من بوده است ! دیوارها قسمتی از وجود ما را درون خودشان ذخیره می­کنند و من این­گونه در سطح جغرافیایی و خانه­های زیادی تکثیر شده­ام.شاید اکنون گوشه­ای از دیوار آشپزخانه­تان گوش ایستاده باشم!

 

عنوان نوشته برگرفته از این آموزه فنگ شویی: انباشتگی و بی نظمی موجب می‌شوند”چی” نتواند آزادانه به حرکت درآید و به” شا چی” مخرب تبدیل شود.


   Nov 07

باطل السحر …

rooznameh-bitarsi

شماره ۴3، پاییز ۱۳۸۸

دیشب در مورد دخترعمویش توضیح می داد که دختر به آن خوبی و بااستعدادی چطور حرام شد. که دیپلم گرفتنش مصادف شد با انقلاب فرهنگی و وقتی هم دانشگاه ها باز شد، چون حجابش آنجور به دل آنها نچسبید، از گزینش ردش کردند و سال بعد هم، با این که چادری شده بود باز ردش کردند که فکر کردی ما نفهمیدم چادر را به خاطر گزینش سرت کردی و این دختر ماند گوشه خانه عاطل و باطل و در نهایت افسردگی … و بعد یک ازدواج احمقانه که به طلاق ختم شد و ازدواج دومش که آن هم چیز جالبی نیست. می­گفت خسارات مادی هیچ، فقط بنشین حساب کن چقدر زندگی­ها در این سی سال به بیراهه رفت و متلاشی شد.

این حرف­ها سر هر کبکی را از زیر برف درمی­آورد، که ” آه­ه­­ه­ این همه سال بر ما چه گذشت و می­گذرد” و هزار خاطره دردناک و هزار زخمی که زیر برف­ها قایم­شان می­کنیم که بتوانیم به زندگی ادامه دهیم …  

آن روز که تعقیب و گریزهای روز سیزدهم آبان را به صورت لایو نگاه می­کردم، متوجه شدم اگر نگویم همه، اکثریت زیر سی سال سن داشتند. متوجه شدم آن اکثریت زیر سی سال از هیچ چیز نمی­ترسند، نه از آن موتورهای مخوف، نه از فریادهای مخوف­تر و حیدرحیدر گویان موجوداتی که مشت به هرسو می­چرخاندند و نه از این که در یک کوچه خلوت گیر افتاده بودند. حتی آن دختر نحیف و ظریف که آن موجودات کیفش را دنبال نمی­دانم چی می­گشتند نمی­ترسید و به محاصره­کنندگانش شجاعانه اعتراض می­کرد.

آن روز فکر می­کردم این آدمها، همین دهه شصتی­هایی که سال­ها به بی­رگی و بی­خیالی و “باری به هرجهت بودن”­شان خرده گرفتیم، امروز بعد از سی سال یادمان آوردند هیچ چیز آنقدر غیرممکن نیست که اتفاق نیفتد، یادمان آوردند اعتراض خوب چیزی است و ترس فاجعه است و حکومتی که “دستوری” است فقط بر ترس­ها حکومت می­کند.

شاید اگر در طول این سی سال، به جای تحمل و تحمل و باز هم تحمل، کمی شجاعانه رفتار می­کردیم، امروز کارمان به کتک کاری­هایی این چنین نمی­کشید. شاید اگر همان سال­های انقلاب فرهنگی، رد شده از گزینش­ها، به جای افسردگی گرفتن و ته خانه پوسیدن، تحصنی، داد و فریادی ، چیزی راه می­انداختند ( با احترام به معدود معترضانی که دودمان­شان را به باد دادند )، حداقل خودشان از خودشان راضی­تر بودند. شاید اگر آن روزی که به زور بر سر مادرهای­مان روسری کردند، آن­ها فریاد زده بودند( با احترام به معدود تظاهرکنندگان علیه حجاب دستوری در آن سال­ها که پوست­شان کنده شد )، کارمان به اینجا نمی­کشید که داشتن بدیهی­ترین حقوق زندگانی و انسانی برای­مان رویایی دست نیافتنی باشد.

یک روز باید بنشینم، خیلی جدی به این چیزها فکر کنم … یک روز باید بنشینم یک چیز جدی در مورد دلایل بی­ترسی امروز و ترس دیروز بنویسم …

————————————

تصویر از اینجا برداشته شده است…

 

 


   Nov 03

یکبار برای همیشه

rooznameh-joy

شماره ۴2، پاییز ۱۳۸۸

“حاج خانم” همسایه مامان­این­ها بود. می­گویم بود، چون دیگر نیست. جمعه غروب مرد. به خاطرخمیدگی جثه­اش شبیه پیرزن­ها بود، اما آن­چنان سن و سالی هم نداشت – نهایت شصت سال.  گویا سال­ها با قلبش درگیر بود. هروقت دم در بود و آدم را می­دید با لهجه غلیظ ترکی می­گفت “بفرماااا” . بفرمایش واقعی و در خانه­اش بی منطقانه همیشه باز بود. عاشق راه انداختن گردهمایی­های مذهبی بود. منتظر بود موقعیتی پیش آید و همه خانم­های محل را به خانه­اش بخواند، با آن پرچم­های سیاه و سبزی که همیشه برای آویختن دم دست داشت!

“حاج خانم” در زندگی من نقش و جایگاه و تاثیر و تاثری نداشت، چیزی بود در حد باغچه دم در خانه مامان­اینا – به همان بی­آزاری و بی­رنگی . ممکن بود هزار بار دیگر هم از کنارش بگذرم و به او فکر نکنم. اما وقتی رفت ،  عجیب فکرم را مشغول کرد؛ شاید به خاطر پروژه نیمه تمامی که از خود به جای گذاشت: دختر بیست و چهارساله­ دانشجوی مجردش، که ماند با یک مشت خواهر و برادر تحصیلات نافهم شوهردوست .

“حاج خانم” که رفته، دائم به پروژه­های ناتمام و بقایای احتمالی خودم فکر می­کنم و این­که ایرانیان قدیم چه خوب می­کردند هرلحظه و هرجا تکلیف “مرده ریگ”* شان روشن بود. خوب نیست آدم دم رفتن دست و پای­اش را گم کند و تازه یاد بازماندگان­اش -– جاندار و بی­جان – بیفتد.

“حاج خانم” که رفته، در و دیوار محله را نگاه می­کنم، مغازه­ها را، آدم­هایی که او می­شناخت­شان و آن­ها هم او را، آسمان را نگاه می­کنم، باران را بو می­کنم و همهمه مردم را گوش می­دهم و فکر می­کنم او که رفت، دیگر هیچ کدام از این­ها را ندارد، دیگر هیچ چیز حس نمی­کند و دیگر حتی دلی ندارد که برای این­ها تنگ شود.

امروز دستم را روی پوست درخت کشیدم، سفتی زمین را زیر پایم حس کردم و با چشم منظره اسفالت خیس کف خیابان را بلعیدم. با حواسی که امروز متعلق به من است و قدرش را می­دانم …

 

 

* ارثیه


   Oct 26

خوردگی …

rooznameh-khordegi

شماره 41، پاییز ۱۳۸۸

بوی بدی میآید…

نه این­که خیالاتی شده باشم ویا با ماورا دست به یکی کرده باشم، بلکه آنچه از محافل معتبر و نیمه معتبر می­شنوم و در جراید می­خوانم متوجه­ام می­کند که چیز نامطبوعی در انتظار همه است. حتی  آن دسته آدم­هایی که سی سال است هر نشانه­ای را به منزله ظهور اعلیحضرتی، منجی ای ، شیخی، چیزی می­دانند و دل­خوش هستند یا آن قماشی که در هر موقعیتی سوار بر اسبی به سویی می­تازند .

چه مسببان این رویدادها دارند به قول سیاسیون با دست خویش، گور خویش را می­کنند و چه گور بقیه را، فکر می­کنم نمی­توانیم همین جور بایستیم و تماشا کنیم. منظورم این نیست که بلند شویم با دست خالی بپریم جلوی گلوله و یا همین چهارتا اسکناس سالم را خط خطی کنیم یا دنبال دشمنان سابق و دوستان فعلی خودمان را به خاک سیاه بنشانیم، نه منظورم یک کم مهربانی است…

سال­هاست یک سایت معماری ینگه دنیایی را عضو هستم. خبرها و آخرین دستاوردهای­شان را کم و بیش تعقیب می­کنم. رکود اقتصادی که آمد، محتویات این سایت نیز به تناسب موقعیت تغییر کرد. روش­های اقتصادی­تر ساخت و ساز و طراحی­های مقرون به صرفه بماند، همه جا ترویج مهربانی و کمک کردن بود. منظورم همین است…

در این روزهای سختی که آمده­اند و خواهند آمد ، اگر خودمان به فکر هم نباشیم، جای­مان ته آن گوری است که کمی آن طرف­تر چشمک می­زند! لازم نیست کار خاصی بکنیم، فقط کمی هوای هم را داشته باشیم، کلاه دیگری را کلاه خود بدانیم و سرش را سر خودمان؛ نه کلاه از سرش بر داریم و نه به زور روی سرش بگذاریم، پول که می­خواهیم بدهیم یا بگیریم، یک لبخندکی بزنیم، که آن دست مقابل بداند جیب ما یکی است، ما همدردیم. درد کشیدن اشتراکی، از تنهایی درد کشیدن راحت­تر است … باورمان بشود که بدبختی همسایه، مثل ویروس به خانه ما هم می­ریزد، پس کمی آرام­تر … مهربان­تر … آشناتر … راضی نشویم کفتارها بغل دستی­مان را بخورند و ما هم سفره­شان شویم … راضی نشویم خودمان به قماش لاشخورها بپیوندیم …

چه می­دانیم فردا چه خواهد شد … دلم می­لرزد … دست هم را محکم بگیریم …