روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Jan 21

گنج گم شده

 

اصغر فرهادی که رفت آن بالا، اشکم راه افتاد و تا وقتی که آمد پایین و تا به امروز حتی، اشک ریزانم  کم و بیش ادامه دارد. نه به خاطر جایزه ای که برد، که اولین بارش نیست و قبل از دیدن مراسم هم می دانستم جایزه برده و نه تنها اشک نریختم که حتی بالا پایین هم نپریدم و هیچی.  شاید اصلاً ته دلم دوست تر داشتم او هم "وودی آلن" وار به هالیوود و جوایز درپیت اش بی محلی می کرد و اصلا در مراسم رنگی رنگی شان شرکت نمی کرد! البته دلایلم با دلایل مرتضی آوینی هم متفاوت بود.

اصغر فرهادی آن بالا غریب بود، نه به خاطر لهجه اش، چشم های ایرانی اش، معذب بودنش با آن پاپیون مشکی، نه حتی به خاطر لرزیدن صدایش. وجودش بین آن همه آدم شاد و شنگول، از اساس غریب بود. وقتی که از مردمش گفت "truly peace loving people" غریبی به اوج رسید. آنها برایش دست زدند، اما اصلاً فهمیدند چه گفت؟ نفهمیدند و این دل آدم را آتش می زد. چه می فهمند آن ها عاشق صلح بودن و در بیم جنگ زندگی کردن یعنی چه…

دلم می خواهد روزی را ببینم، در یک فستیوال فیلم ایرانی در کشور خودمان، ما نشسته باشیم، شاد و خوشحال و بی غم و بی ترس، با لباس های رنگی رنگی ایرانی خودمان، یکی آن بالا به فارسی و به زحمت اسم انگلیسی آن ها را بخواند و یکی از آن ها برود آن بالا صدایش بلرزد و به سختی فارسی ما را حرف بزند و این ما باشیم که بگوییم آخی طفلی ها … و ثانیه ای بعد دوباره به هارهار خنده ی خودمان برگردیم…

اما اینطور نمی شود. حتی اگر روزی برسد که فستیوال فیلم ما، در خور چنین جشن هایی شود و آنقدر امن باشیم که جرات کنند به خانه مان بیایند و آنقدر بزرگ شده باشیم که آن ها با افتخار بیایند، آن روز از خودمان چیزی نمانده است.

ندرتاً پیش می اید کلمات رامم نباشند و نتوانم منظورم را بنویسم؛ مگر آن که در چنین حالی باشم که الآن هستم … نمی دانم کسی منظورم را فهمید؟

حقیقتش این است که دلم نمی خواست این بلا بر سر گلشیفته بیاید. برهنگی اش به خودی خود مهم نیست. حق طبیعی هر آدمی است هرکار خواست بکند ولی چنین تقلیدی، چنین اجباری … و این میان زن بودنش درد بیشتری دارد… در آن عکس های لعنتی، اندوه نگاهش در کنار برهنگی غربی وارش … انگار چیزی سر جایش نیست.

 

امپریالیسم و ماتریالیسم و سایر دوستان بی صدا ما را می خورند و من دیشب خواب مصدّق را می دیدم.

 

عنوان از شعر مولانا:

آنچه تو گنجش توهم می کنی/ وز توهم گنج را گم می کنی

 

تصویر: ورودی سالن اهدای جوایز گلدن گلوب

 

 


   Jan 15

جز خدای در این خانه کسی نیست

 

کویر را در می نوردیدیم؛ روی جاده ای که سال ها پیش کویر را بریده و شهرهای ایالت قومس را به هم چسبانده است. به آقای عزیز می گفتم کویر وهم دارد، آدم را می گیرد، آدم را می برد به عمق، به تفکر وا می دارد، بیخود نیست که این همه گردنکش ادب و فلسفه و تصوف و عرفان از دل کویر جوشیده اند، بیخود نیست که پیامبران همه از دل بیابان ها بیرون آمده اند …

خودم را تصور می کردم، با از همان لباس های کتانی بلند گشاد که اهل کویر تن می کنند، چوبی به دست و پای افزاری حصیری به پا و …

جلوتر سواد روستایی بود، روستایی کوچک قد یک نیم محله ی کوچک از شهر ما، خانه های به هم تنیده ی روستایی، سر در شانه یکدیگر. با اتومبیل به سرعت می تاختیم. آن سوی جاده، رو به روی روستا، جماعتی سیاه پوش در گورستان روستا ایستاده بودند. گورستانی کوچک، ساده و آرام. به آرامی و سادگی زندگی شان. نزدیک شان رسیدیم. می خواستند از آن سوی جاده به سوی دیگر بروند. مرده شان را به خاک سپرده، به خانه باز می گشتند تا دوباره به همین سادگی زندگی از سر بگیرند، زندگی ای که خود به سادگی طلوع و غروب خورشید است، با همان شکوه و وقار.

مردی ایستاد تا اتومبیل ما رد شود و از جاده عبور کند. شصت و چند ساله ، آرام، موقر، ساده، با کت و شلوار مرتب ولی خیلی فرسوده. یک دستش در جیب کتش بود و با دست دیگر آرام موهایش را مرتب می کرد. همه چیز آرام بود، حرکت دست مرد، قدم هایش، وزش باد در لباس هایش، روستایش، گورستانش، زندگی اش و همه ی کویر… زمان در آرامش مرد ایستاده بود. معرفت در اوج بود و من با همه ی کتاب هایم در حضیض.

از کویر برگشتم.

 

عنوان: از بایزید بسطامی، در پاسخ فردی که در منزلش را می زد و با او کار داشت …


   Jan 07

عافیت باشم، باشی، باشد …

 

آدم سرما که می خورد همه می فهمند، چون عطسه و سرفه می کند، صدایش می گیرد، فین فین می کند، چشم هایش اشک می آید و قرمز می شود . اطرافیان آدم سرماخورده هوایش را دارند، هم در مراقبت از او و هم در دوری کردن از او. برایش سوپ می پزند، لیمو شیرین آب می گیرند، کارهایش را به دست می گیرند تا بخوابد. وقتی با صدای عطسه هایش آرامش شان را به هم بزند "عافیت باشه" ای هم می گویند نه این که دلگیر شوند. وقتی ببینند قوطی قوطی دستمال کاغذی به مصرف می رسد، "آخی" ای می گویند، نه این که سوء مصرفش را یادآور شوند. مدام مرضش را به رخش نمی کشند و از او نمی خواهند توضیح بدهد چرا سرماخورده است. از همه مهمتر اینکه از شخص سرماخورده دوری می کنند تا از او نگیرند.

آدم گاهی روحش می چاید … اما کسی حواسش نیست.

شاید چون نمی فهمند، شاید چون مراقبت از روح سرماخورده را بلد نیستند، شاید چون روح خودشان دیفتری گرفته است، شاید هم … چه می دانم.

در هر حال آدم سرماخورده باید استراحت کند و راه ورود هرچه بیماری اش را تشدید می کند، اعم از سوز و سرما و بوی سرخ شدنی را بر خود ببندد. اگر هم شد سوپ جوجه بخورد. اگر هم نشد لااقل راه نیفتد برود در کوچه و خیابان در صورت مردم عطسه کند و شهری را مبتلا سازد. لطفاً اگر شخص سرماخورده ای در خانه تان دارید، اگر برای عیادتش گل نمی برید، لااقل هرچه اخبار و پیش گویی مشمئز کننده داخلی و خارجی از شرایط دارید را بگذارید برای خودتان و بگذارید بخوابد.

من که دارم می روم یک مقاله ی خوب بنویسم، به گلدان آب بدهم، یک قهوه ی خوشمزه بنوشم و … بقیه اش را بخوابم!

 

 


   Dec 31

این چوپان بازیگوش

 

یکی از بچه ها، در مورد سکونت از دیدگاه هایدگر سمینار می دهد و بچه های دیگر مبهوت و در سکوت گوش می دهند. بدون حتی یک دانه خمیازه یا پچ پچ های معمول! سمینار دهنده شمرده شمرده توضیح می دهد تا می رسد به تصویری که کلبه ی هایدگر را نشان می دهد و من دیگر در قالب خانوم معلم خوب و آرام نشسته در گوشه ای از کلاس نمی گنجم، میان حرفش می پرم ، او میان حرف من می پرد و اینجوری شاگرد و معلمی هم درهم می شود!

خوب، فکرش را بکنید، هایدگر بزرگ، هایدگر دشوار، هایدگر دیرفهم و سخت فهم، تمام اندیشه های پیچیده اش را در این کلبه ساخته است. در میان ساده ترین مردمان و در بکرترین طبیعت خدا. در کلبه ای که تمدن را – جز یک رادیو – به خود راه نداده بوده است. معاشرانش روستایی ها بوده اند و از هم نشینی با آن ها در جشن های شان لذت می برده است!

می گفته این منظره چنان در روحش حلول می کرده، که تفکرات به او به گونه ای وحی می شده است…

 

دوری از ترافیک… از افکار مسموم … از تلویزیون و برنامه های بیمار کننده اش … از حرف مفت … از رفت و آمد بیهوده … از مناظر آلوده … از گرانی … از هوای بد … از کلافگی … و پناه بردن به آرامش مادر طبیعت. آرامشی که بارهای زائد را از روی مغز بردارد تا بتواند نفس بکشد تا بتواند نمیرد، تا بلکه بتواند روزی چیزی خلق کند…

 

بعد چرا مولوی ما می گوید " دِه مرو، دِه مرد را احمق کند" ؟

 

 ————————————————————–

عوض شدن سال خیلی خوب است. آدم فکر می کند می تواند همه ی پرونده ها را صفر کند و از نو شروع کند. سال نوی خودمان، آنقدر سبز و پرانرژی و شنگولیت زاست که فرو رفتن به عمق تفکر سخت است. آدم دلش می خواهد به عمق طبیعت و شکوفه ها فرو رود. اما سال نوی مسیحی، هوا سرد است، آدم طمانینه و وقار دارد، می تواند بنشید چین در پیشانی بیاندازد و فکرهای درشت درشت بکند …

سال نوتان مبارک

 

* عنوان:اقتباس از  گفته ای  از مارتین هایدگر: انسان، چوپان هستی است و نه خدای آن.

 

 


   Dec 24

معاشرت کنون

پسر جوان درس علوم می خوانَد. چیزهایی می گوید که یادم نمی آید آیا می دانسته ام و از یاد برده ام یا از اول بلد نبوده ام. مثلاً این که عنکبوت هشت پا دارد (من روی شش پا بودنش قسم می خوردم!). یا این که پرسید زندگی اجتماعی یعنی چه و من مانده بودم علوم چه ربطی به زندگی اجتماعی دارد که ادامه داد “از بین مورچه، موریانه و عنکبوت، کدام یک زندگی اجتماعی ندارند” ؛ خودش هم پاسخ داد : عنکبوت! و من فکرم رفت پیش همه ی عنکبوت هایی که می شناختم و اصلاً حواسم به غیراجتماعی بودن شان نبوده است… عنکبوت های تنهای خاک بر سر ریزه میزه که خوب فرار می کنند، اما با کوچکترین تماس کفش یا جارو مچاله می شوند و عنکبوت های تنهای مقتدر و وحشتناکی که با اعتماد به نفس روی تارشان منتظر طعمه می نشینند و پسرکم می گفت سمی هم هستند.  فکر کردم چقدر زندگی تنها و غیراجتماعی عنکبوت – چه مقتدر و چه خاک بر سر – ملال آور است و در عوض مورچه ها و موریانه ها، دسته جمعی چه صفایی می کنند. می آیند، می روند، با هم کار می کنند، با هم می خورند و پایش بیفتد با هم کشته می شوند…

آدم غم که دارد، دلش عنکبوتی زیستن می خواهد؛ دور خودش تار بتند و تار بتند و و آن بالای تار بنشیند، سیگار بکشد و تنهایی به زمین و زمان بد بگوید و هرچه حشره دم دستش آمد بدرد.  اما گاهِ غم، گاهِ مورچه وار زیستن است! حتی به زور… باید رفت قاطیِ جماعت، گفت و شنید و خندید و رقصید و با دیدن زندگی های دیگران – غم ها و شادی ها و گرفتاری های ریز و درشت شان-  به همه ی دل مشغولی های دو روز زندگی هارهار خندید و فکر کرد همه ی اینها بازی زندگی است.

گرفتاری آدمیزاد در مختار بودن است؛  انتخاب می کنیم اجتماعی باشیم یا نباشیم! من در این برهه حساس از تاریخ معاصر، اکیداً معاشرت را به خودم توصیه می کنم … آن هم نه معاشرت مجازی به وسیله وبلاگ بازی و فیسبورگ، دیدار چهره به چهره و حضوری آدمها.  

شما هم اگر دوست داشتید همین امروز به جنبش “معاشرت کنون” * بپیوندید! مهمانی بدهید و مهمانی بروید و قرار دسته جمعی بگذارید. باشد که این همه دلمردگی از سر شهر مان دست بردارد.

آمین…

 

 

 

* مثل بعله برون، شیرینی خورون و قس علی هذا!