روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Dec 24

معاشرت کنون

پسر جوان درس علوم می خوانَد. چیزهایی می گوید که یادم نمی آید آیا می دانسته ام و از یاد برده ام یا از اول بلد نبوده ام. مثلاً این که عنکبوت هشت پا دارد (من روی شش پا بودنش قسم می خوردم!). یا این که پرسید زندگی اجتماعی یعنی چه و من مانده بودم علوم چه ربطی به زندگی اجتماعی دارد که ادامه داد “از بین مورچه، موریانه و عنکبوت، کدام یک زندگی اجتماعی ندارند” ؛ خودش هم پاسخ داد : عنکبوت! و من فکرم رفت پیش همه ی عنکبوت هایی که می شناختم و اصلاً حواسم به غیراجتماعی بودن شان نبوده است… عنکبوت های تنهای خاک بر سر ریزه میزه که خوب فرار می کنند، اما با کوچکترین تماس کفش یا جارو مچاله می شوند و عنکبوت های تنهای مقتدر و وحشتناکی که با اعتماد به نفس روی تارشان منتظر طعمه می نشینند و پسرکم می گفت سمی هم هستند.  فکر کردم چقدر زندگی تنها و غیراجتماعی عنکبوت – چه مقتدر و چه خاک بر سر – ملال آور است و در عوض مورچه ها و موریانه ها، دسته جمعی چه صفایی می کنند. می آیند، می روند، با هم کار می کنند، با هم می خورند و پایش بیفتد با هم کشته می شوند…

آدم غم که دارد، دلش عنکبوتی زیستن می خواهد؛ دور خودش تار بتند و تار بتند و و آن بالای تار بنشیند، سیگار بکشد و تنهایی به زمین و زمان بد بگوید و هرچه حشره دم دستش آمد بدرد.  اما گاهِ غم، گاهِ مورچه وار زیستن است! حتی به زور… باید رفت قاطیِ جماعت، گفت و شنید و خندید و رقصید و با دیدن زندگی های دیگران – غم ها و شادی ها و گرفتاری های ریز و درشت شان-  به همه ی دل مشغولی های دو روز زندگی هارهار خندید و فکر کرد همه ی اینها بازی زندگی است.

گرفتاری آدمیزاد در مختار بودن است؛  انتخاب می کنیم اجتماعی باشیم یا نباشیم! من در این برهه حساس از تاریخ معاصر، اکیداً معاشرت را به خودم توصیه می کنم … آن هم نه معاشرت مجازی به وسیله وبلاگ بازی و فیسبورگ، دیدار چهره به چهره و حضوری آدمها.  

شما هم اگر دوست داشتید همین امروز به جنبش “معاشرت کنون” * بپیوندید! مهمانی بدهید و مهمانی بروید و قرار دسته جمعی بگذارید. باشد که این همه دلمردگی از سر شهر مان دست بردارد.

آمین…

 

 

 

* مثل بعله برون، شیرینی خورون و قس علی هذا!

 

 


   Dec 17

شادمانی های گم شده

گمان می کنم فاصله رسیدن از سنین کودکی تا بزرگسالی آنقدر دیر و دور می گذرد که باعث فرمت شدن حافظه ی کودکی و حتی نوجوانی می شود. طوری که کودک دیروز و آدم بزرگ امروز دچار نوعی انقطاع روحی روانی با گذشته اش می شود و تداوم فقط در جاهایی است که اتفاق بدی در کودکی وجود داشته باشد! انقدر بد، که کودک دیروز را تبدیل به زخم خورده ای ابدی کند. حیف؛ آدم چیزهای خوب – مثلاً آرزوهای بزرگ و دلخوشی هایش را – فراموش می کند و به جایش آنچه خاطره ی زشت و کثیف دارد را هر روز و هر شب یادآوری می کند …

چند شب پیش که بدون شام خوابیده و در میانه ی شب با سرگیجه از خواب بیدار شده بودم، به سراغ یخچال رفته و مشغول خوردن سالاد اولویه بودم که یادم افتاد در بچگی مامان برای مدرسه مان سالاد اولویه درست می کرد و من شبانه سراغ یخچال می رفتم، در ظرف حاوی سالاد اولویه نقب می زدم، زیر را خالی کرده و پوسته ی رویی را باقی می گذاشتم. لابد به خیال خودم فکر می کردم اینجوری گندش درنمی آید که در می آمد؛ با اولین قاشقی که به پوسته می خورد کل سازه ی اولویه ای فرو می ریخت! یادم افتاد چقدر سالاد اولویه های نصفه شب خوشمزه تر بود، مسواک نزدن بعدش خوشمزه تر و نیمه شبی کنار پنجره رفتن و با دهان پر از سالاد الویه سایه های بی صاحب شب را نگاه کردن خوشمزه ترتر. از همه خوشمزه تر وقتی می شد که یواشکی لای پنجره ی اشپزخانه را هم باز می کردم و اجازه می دادم دماغم از سوز و سرما یخ بزند. تلخی ماجرا وقتی بود که یکی از والدین مچم را می گرفت و به زیرپتو برم می گرداند!

الآن خودم تبدیل به “والدین” شده ام. دیگر برای کارهایم و قدم زدن های نیمه شبانه ام در اتاق ها مجوز نمی خواهم. می توانم هر شب تا هر زمان که خواستم بیدار بمانم، مسواک نزده بخوابم، نیمه شب بیدار شوم فرو بروم در یخچال و اگر دلم خواست رودل کنم و کسی شماتتم نکند! می توانم هر زمان که دلم خواست هر کدام از دوستانم را که مایل بودم به خانه بیاورم و کسی در مورد صلاحیت اخلاقی او و خانواده اش سختگیری نکند. می توانم با دوستانم هرچقدر که دلمان خواست حرف بزنیم بدون آن که والدین او دنبالش بیایند یا والدین من گوشزد کنند که دیگر بس است و بهتر است سراغ درس های مان برویم. می توانم اصلاً سراغ چیزهایی که دوست ندارم نروم و اتفاقی هم نیفتد. می توانم هر لباسی که دوست دارم را بپوشم، هرچه خواستم بخرم، هرجا خواستم بروم، هر غذایی عشقم کشید بخورم، حتی هر کتابی را که مایل بودم، هر وقت از شبانه روز بخوانم و چشم هایم در کم نوری کور شود و کسی تذکری ندهد. از همه مهم تر، می توانم با دوست پسرم – آقای عزیز – هرچقدر که دوست دارم قرار بگذارم و هرتعداد ساعت که مایل بودم ببینمش و با هم تلفنی حرف بزنیم. حتی باهم مسافرت برویم و اصلاً زیر یک سقف زندگی کنیم!

آدم، آدم بزرگ که می شود، یادش می رود خوشحال بودن چقدر ساده است …

 

تصویر: دبیرستان … عکس از آخرین روزها.من همانی هستم که در راس قله نیمرخ قرار گرفته است!

 

 


   Dec 10

عطر آغاز

از فردا برآنم که از پشت میز برخیزم و بی خیال رشته و حرفه و تجربه نقش پلنگی بکشم. مثل نقب زدن در تاریکی می ماند. اصلاً نمی دانم چه خواهد شد و چه خواهم کرد، فقط می دانم باید جلو رفت. قدم به قدم، با احتیاط و در عین حال ناترسی. در شرایطی که “هستیم”، صحبت از “بیزینس پلن” برای این کار،حکم مسخره کردن خودم را دارد… انگیزه دارم و لابد همین کافیست. کله خرتر از همه ی عمر خواهم بود انشاالله!

 همیشه در چنین مواقعی که استارت یک کله خری را می زنم، به خودم روحیه تزریق می کنم؛ با یادآوری آدم هایی که دوست داشتنی هستند، که زنده اند، حتی اگر زیر خاک پوسیده باشند.

 امشب برای خودم داستان همایون صنعتی‌زاده را می گویم:

آقای صنعتی زاده، زاده ی تهران است و میراث خانوادگی باارزشی دارد چرا که پدرش، عبدالحسین، از اولین رمان نویسان ایرانی و پدربزرگش علی‌اکبر صنعتی‌زاده بانی پرورشگاهی در کرمان بود. دایی اش میرزا یحیی دولت آبادی هم نویسنده بوده است. در دبیرستان البرز درس می خواند و پس از اتمام تحصیلات در دیار همسرش – اصفهان – تجارت می کند. لابد “اقتصاد” برایش کافی نبوده که به اهتمام در امور فرهنگی روی می اورد، بانی انتشارات فرانکلین، شرکت سهامی افست، چاپخانه بیست و پنج شهریور و سازمان کتاب های جیبی می شود که مسلماً دنیا و آخرت را با هم دارند. آقای صنعتی زاده کارهای فرهنگی تری هم می کند،مثلاً مسئول کلاس های اکابر (نهضت سواد آموزی قبل از انقلاب) می شود. کارهای اقتصادی تری هم هستند مثلا تاسیس شهرک ویلایی خزرشهر در مازندران. دو سه سالی مانده به فروپاشی پهلـ وی گویا شستش خبردار می شود و به کل از هرچه به دولت ربطش دهد کناره می گیرد. با همسرش شهین دخت به کرمان – لاله زار کرمان، زادگاه وی برمی گردند؛ منطقه ی خشکی که از راه کشت خشخاش اقتصادش شکل گرفته است.

آدم، اگر “وجود” داشته باشد، نه این که فقط “باشد”، “بودن”اش حس می شود. صنعتی زاده ها در لاله زار کرمان حس می شوند، وقتی بروید و ببینید که به جای کشت “خماری”، اکنون “زیبایی” کشت می شود با تمام وجود حس شان می کنید. آنان در ملک موروثی به کشت گل مشغول می شوند. آقای صنعتی زاده شعر می گفت و با همسرش گل می کاشت و گلاب می گرفت. در سال 1358 که همه از انقلاب تازه رخ داده گیج یا گریزان بودند یا دوان دوان از کشور می گریختند، کارخانه ی “گلاب زهرا” را تاسیس می کنند که هنوز نان خانواده ی های بسیاری در گرو حرکت چرخ های آن است. ضمن آن که شرکت گلاب زهرا چرخ های اقتصادی بنیاد فرهنگی و تربیتی صنعتی (مجموعه پرورشگاه صنعتی) که خیریه ای ظاهراً فعال هم هست را می چرخاند. خیریه بچه های یتیم را بزرگ می کند و بعدا آنها را در قالب مهندس و متخصص و کارگر در همان کارخانه دارای شغل هم می کند…

البته داستان صنعتی زاده ها پرانتز بزرگی دارد که آقای میرتهماسب آن را تبدیل به فیلمی مستند کرده است. پس از پیروزی انقلاب، آقای صنعتی زاده چند سالی را در زندان  می گذراند. این چند سال، که دقیقاً مقارن با آغاز حرکت جدید او و همسرش در کرمان بوده است. دلیل حبس رفتن او به صلاح این نوشته نیست – فقط بهانه ای است تا قدردان زحمات زنی شویم که شوهری در زندان داشت و به پاک کردن خشخاش با گل سرخ می اندیشید. بانوی گل سرخ کارش را در یک کارگاه کوچک سنتی در باغ پدری همسرش شروع می کند. می گویند با وانت خانه به خانه ی اهالی روستا می رفت، تخم گل تقدیم شان کرده و آن ها را تشویق به گلکاری می کرد. در سال ۱۳۷۴ آن کارگاه سنتی به یک کارخانه صنعتی معتبر که یکی از مرغوب ترین گلاب های دنیا به نام “گلاب زهرا” و یکی از خالص ترین روغن گل ها در آن تولید می شود تبدیل شد. اکنون سرنوشت اقتصادی و فرهنگی منطقه تا ابد دگرگون شده است … دود و دم کجا و عطر و بوی گل کجا ؟

 

 

 


   Dec 03

خود راه بگویدت که چون باید رفت

چه کسی است که نداند بیمارداری یعنی چه.منظورم پرستاری از بیمار سرماخورده یا بچه کوچولوی دل درد گرفته نیست. منظورم نگهداری شبانه روزی از بیمار کهن سالی است که دچار بیماری مزمن صعب العلاجی است که از زور “صعب” بودن ، به نظر “لا”علاج برسد. چه کسی است که باور نکند نگهداری از چنین بیماری چه دشوار است، زندگی در کنار چنین بیماری چه سخت است. آنقدر سخت که آدم را از زندگی می اندازد. آدم خودش را فراموش می کند.

بیمار ما پیرزن دردمندی است که به زوال عقل مبتلاست، پوکی استخوان دارد، تکان می خورد یک جایش می شکند. بدنش پر از غده های چرکی دردناکی است که هر از گاهی سر باز می کنند و خون و عفونت به بیرون می ریزد. گاهی درد با مسکّن آرام می شود، اما بیشتر اوقات، افسار پاره می کند و می تازد؛ پیرزن نگون بخت فریاد می کشد و گوش های ما و بچه های مان، پر از صدای داد و بیداد می شود. از همه بدتر دچار بی اختیاری در بیرون روی است؛ می فهمید که؟ در سرتاسر خانه فریادکشان راه می رود و همه جا را به گند می کشد. سیستم دفاعی بدنش آنقدر ضعیف شده که با هر بادی سینه پهلو هم می کند و به هر ویروسی مبتلا می شود. بچه های کوچک خانه هم در معرض عطسه و سرفه هایش هستند و با هربار ویروسی شدن او، موجی از بیماری همه ی خانه را می گیرد. لحظه ای که از او غافل شویم بیرون می رود و همسایه ها با او دعوا راه می اندازد و غوغا می شود…

این پیرزن، مادربزرگ ماست. در دامان او متولد شده ایم. اولین حرف زدن ها و تاتی کردن های مان با او بوده است. لهجه و طرز نگاه همه ی ما شبیه اوست. این را همه می گویند. هنوز زیباترین چشم ها، نرم ترین دست ها و لطیف ترین گیسوها را دارد. من فقط بیماری اش را به یاد دارم، روز به روز پیرتر و بیمارتر شده و ما کم حوصله تر. می گویند زمانی همه به دانایی و زیبایی اش حسد می بردند. مادرم می گوید حسودها چشمش زده اند. پدرم فکر می کند خودمان در نگهداری از او سهل انگاری کرده ایم. آدم چه می داند؟ این روزها مادربزرگ بحران جدیدی را طی می کند. علائم حیاتی اش نگران کننده است. درد، فریاد، عفونت، کثافت و خستگی در خانه ی ما کولاک می کند. انقدر همه “بریده” و ناامید شده ایم که به جای هر کاری، به جان هم افتاده ایم. راستش دیگر حتی پول برای داروهایش هم نداریم. پیرزن؟ پیرزن آرام اشک می ریزد…

خیلی از بچه ها برای همیشه قید خانه را زدند و رفتند. خیلی ها در تدارک رفتن هستند، خیلی ها مجبور به رفتن شدند (چون جان شان در معرض خطر بود). من دلم از همه ی رفتن ها و ماندن ها گرفته است. رفته ها برای خودشان در محله های دیگر خانه هایی اجاره کرده اند و دور از بیماری و عفونت و بوی کثافت و گریه های پیرزن زندگی می کنند. برای مان از جشن ها و خوشحالی های شان در خانه های پرنورشان عکس می فرستند. ما آرام نگاه می کنیم و “لایک” می زنیم. دل مان پر از “دیس لایک” است؛ دیگر حرف مشترکی نمانده است …

ما نمی رویم. نه که نتوانیم برویم، خوب هم می توانیم. برای مان خانه ی پرنور با اثاثیه ی تمیز مهیاست، یک آینده ی آرام و خوشبو برای خودمان و بچه های مان. اما ما پیرزن را دوست داریم. خانه اش را دوست داریم. پیرزن تنها مادربزرگی است که در تمام عالم داریم و این خانه تنها خانه مان. گاهی که اجازه بدهد حمامش می کنیم، موهای سفید موّاجش را شانه می کشیم، می بافیم و عطر می زنیم. به چشمان قشنگش نگاه می کنیم و قلب مان پر از امید می شود، دایره می آوریم می زنیم و می رقصیم و آواز می خوانیم. در این خانه عروسی می گیریم، بچه دار می شویم و بچه های مان را با عشق بزرگ می کنیم. برای رفته ها عکس هایش را می فرستیم… چه می فهمند از شادی ما؟ حرص مان می گیرد وقتی نامه های پرسوز و گداز برای مادربزرگی که رهایش کردند می نویسند، عکس جوانی اش را به دیوارهایشان می زنند و برایش یادبود برگزار می کنند. مادر بزرگ زنده است و نگهداری می خواهد، نه اشک و آه  و مراسم و حرف های پوچ “مادربزرگ پرستانه”… آن هم وقتی خانه پر از مور و ملخ و حشرات مزاحم شده باشد…

امروز مادربزرگ لا به لای فریادهایش از درد و بوی بد متصاعد از لباس های کثیف شده اش، به صفحه ی فیسبــ.ـوک اش نگاه می کرد. یکی از نتیجه ها از آن سوی دنیا نوشته بود: ” خیلی این روزها نگران مادربزرگم هستم” ، مادربزرگ یک لحظه ساکت شد و پرسید: “مادربزرگش” ؟

 

پس نوشت:
بدم می آید از توضیح نوشته هایم. لابد فکر می کنم انقدر خوب می نویسم که نیاز به توضیح بیشتر نباشد! اما برای این پست خاص، چون یک عده نگران حال مادربزرگ خوشگلم شده اند و یک عده دارند با من قهر می کنند می نویسم:
1. مادربزرگ خوشگل من خدا رو شکر مثل همیشه صحیح و سالم و زیبا و خوش اخلاق هستند. منظورم از این مادربزرگ، وطن بود. وطنی که به نظر من بسیار بیمار است و بسیار نیازمند رسیدگی و مراقبت همگی ما. هرچند تا ویزا و کارت اقامت دائم و موقت هم که بگیریم، باز در شب های طولانی یاد مادربزرگ رهایمان نخواهد کرد. لااقل با من که چنین می کند… انتظار ندارم با شما هم اینطور باشد.
2. منظورم از رسیدگی و مراقبت ، انقلاب کردن و شعار دادن و هارت و پورت و بدتر کردن اوضاع نیست؛ عمل کردن است. این که هر کدام در هر کجا که هستیم کار خودمان را درست و با عشق انجام دهیم آیا کم است؟
3. انتظار ندارم همه مثل من فکر و عمل کنند. انتظار ندارم همه مثل من عمرشان را با یک مشت آرمان تلف کنند (این کاریست که می کنم ؟). دوستی های مان سر جایش. اما ای کاش دوستان فرهیخته ی من در سراسر دنیا کمی از وقت شان را هم به گردگیری خانه ی مادربزرگ شان اختصاص دهند؛ هرجور که خودشان صلاح می دانند.
4. این روزها دلم از این همه بیماری خون است. آدم دل خون هم همیشه زیاده روی می کند. این بند آخر را نوشتم که بعدا خودم به خودم نخندم …


   Nov 26

آن زنان و این زنان

یک دوست اجنبی داریم. هر از گاهی نوشته های وبلاگش را می خوانم. یک فامیل نزدیک اجنبی هم داریم. هر از گاهی که عکس می فرستد به او هم فکر می کنم. این دو زن، هر دو همسر و مادر و شاغل و نسبتاً هم سن من هستند و در غرب، در جهان اول، در آن سوی آب ها و مرزها زندگی می کنند. تمام عمرشان اجنبی و آن ور آبی بوده اند. هرگز جهان سوم ما را از نزدیک ندیده اند. هرگز طعم انقلاب ایدئولوژیک، فروپاشی حکومت، جنگ، قحطی، گرانی، تحریم، ترس از له شدن زیر موشک، ترس از امور تربیتی، گشت ارشاد، فقر ، زندان، سانسور، تحقیر را نچشیده اند. هرگز دوستان صمیمی شان را پشت میله ی زندان یا در هواپیما هنگام ترک ابدی وطن ندیده اند. هرگز زندگی در ناامنی را تجربه نکرده اند.

آن دو زن، خیلی طبیعی دنیا آمده اند، خیلی طبیعی بزرگ شده اند، خیلی طبیعی درس خوانده اند، خیلی طبیعی سر کار رفته اند، خیلی طبیعی دوست پسر داشته اند و خیلی طبیعی از بین دوست پسرها ، با عزیزترین شان ازدواج کرده اند. خیلی طبیعی سر خانه و زندگی شان رفته اند و بچه دار شده اند و الآن خیلی طبیعی در حال زندگی طبیعی هستند. یعنی چه ؟ یعنی تجربه های طبیعی زندگی؛ آرام و مطمئن. کار می کنند، بچه بزرگ می کنند، عشق می ورزند و  زندگی می کنند. این ها را در عکس های شان، حرف های شان، رفتارهای شان می توان فهمید.

من هم دارم زندگی می کنم، به زور زندگی می کنم. نه طبیعی. بلکه با ترس، نگرانی، بلاتکلیفی و انتظار. تمام عمر چنین زندگی کرده ام. حتی وقت هایی که زیر بال و پر گرم و نرم پدر و مادر قایم شده بودم . حتی وقت هایی که شاد و سرخوش شنگیده ام. حتی وقت هایی که از شادی بال زده ام. برای من هر داشتنی – داشتن آنچه در زندگی آن زن ها طبیعی است – با رنج و سختی همراه بوده و هست. برای من هر ” نگه داشتنی” هم با ترس همراه است …

برای من زندگی سخت است…

در زندگی من، چیزی خود به خود به وجود نمی آید. باید برایش جان کند. در مقاطع خاصی، سخت تر هم می شود. مثلاً در مقطع کنونی حوصله ندارم ورزش کنم، حالش نیست آرایشگاه بروم، حوصله ندارم دوره ی دوستانه برگزار کنم ، اعصاب رژیم گرفتن ندارم و در این وبلاگ دیگر نوشتنم نمی آید. این روزها آنقدر پیچیده شده که اصلاً هیچ چیز نمی آید. باران و برفی هم که می آید  بس که بی موقع است، مرا نگران سیل و خانه خرابی می کند.

اما من سه و اندی دهه است که زندگی کرده ام و قصد دارم باز هم زنده بمانم، گرچه این زنده ماندن به بهای نخ نما شدن اعصابم تمام شود. قصد دارم وقتی زندگی خودش شعور ندارد، من حقّم را تمام و کمال از چشم اش بیرون بکشم.  پس در این وبلاگ هم به زور خواهم نوشت!

از این به بعد هر هفته نوشته ای در این مکان ثبت خواهد شد، شنبه به شنبه!