روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Jan 07

عافیت باشم، باشی، باشد …

 

آدم سرما که می خورد همه می فهمند، چون عطسه و سرفه می کند، صدایش می گیرد، فین فین می کند، چشم هایش اشک می آید و قرمز می شود . اطرافیان آدم سرماخورده هوایش را دارند، هم در مراقبت از او و هم در دوری کردن از او. برایش سوپ می پزند، لیمو شیرین آب می گیرند، کارهایش را به دست می گیرند تا بخوابد. وقتی با صدای عطسه هایش آرامش شان را به هم بزند "عافیت باشه" ای هم می گویند نه این که دلگیر شوند. وقتی ببینند قوطی قوطی دستمال کاغذی به مصرف می رسد، "آخی" ای می گویند، نه این که سوء مصرفش را یادآور شوند. مدام مرضش را به رخش نمی کشند و از او نمی خواهند توضیح بدهد چرا سرماخورده است. از همه مهمتر اینکه از شخص سرماخورده دوری می کنند تا از او نگیرند.

آدم گاهی روحش می چاید … اما کسی حواسش نیست.

شاید چون نمی فهمند، شاید چون مراقبت از روح سرماخورده را بلد نیستند، شاید چون روح خودشان دیفتری گرفته است، شاید هم … چه می دانم.

در هر حال آدم سرماخورده باید استراحت کند و راه ورود هرچه بیماری اش را تشدید می کند، اعم از سوز و سرما و بوی سرخ شدنی را بر خود ببندد. اگر هم شد سوپ جوجه بخورد. اگر هم نشد لااقل راه نیفتد برود در کوچه و خیابان در صورت مردم عطسه کند و شهری را مبتلا سازد. لطفاً اگر شخص سرماخورده ای در خانه تان دارید، اگر برای عیادتش گل نمی برید، لااقل هرچه اخبار و پیش گویی مشمئز کننده داخلی و خارجی از شرایط دارید را بگذارید برای خودتان و بگذارید بخوابد.

من که دارم می روم یک مقاله ی خوب بنویسم، به گلدان آب بدهم، یک قهوه ی خوشمزه بنوشم و … بقیه اش را بخوابم!

 

 


   Dec 31

این چوپان بازیگوش

 

یکی از بچه ها، در مورد سکونت از دیدگاه هایدگر سمینار می دهد و بچه های دیگر مبهوت و در سکوت گوش می دهند. بدون حتی یک دانه خمیازه یا پچ پچ های معمول! سمینار دهنده شمرده شمرده توضیح می دهد تا می رسد به تصویری که کلبه ی هایدگر را نشان می دهد و من دیگر در قالب خانوم معلم خوب و آرام نشسته در گوشه ای از کلاس نمی گنجم، میان حرفش می پرم ، او میان حرف من می پرد و اینجوری شاگرد و معلمی هم درهم می شود!

خوب، فکرش را بکنید، هایدگر بزرگ، هایدگر دشوار، هایدگر دیرفهم و سخت فهم، تمام اندیشه های پیچیده اش را در این کلبه ساخته است. در میان ساده ترین مردمان و در بکرترین طبیعت خدا. در کلبه ای که تمدن را – جز یک رادیو – به خود راه نداده بوده است. معاشرانش روستایی ها بوده اند و از هم نشینی با آن ها در جشن های شان لذت می برده است!

می گفته این منظره چنان در روحش حلول می کرده، که تفکرات به او به گونه ای وحی می شده است…

 

دوری از ترافیک… از افکار مسموم … از تلویزیون و برنامه های بیمار کننده اش … از حرف مفت … از رفت و آمد بیهوده … از مناظر آلوده … از گرانی … از هوای بد … از کلافگی … و پناه بردن به آرامش مادر طبیعت. آرامشی که بارهای زائد را از روی مغز بردارد تا بتواند نفس بکشد تا بتواند نمیرد، تا بلکه بتواند روزی چیزی خلق کند…

 

بعد چرا مولوی ما می گوید " دِه مرو، دِه مرد را احمق کند" ؟

 

 ————————————————————–

عوض شدن سال خیلی خوب است. آدم فکر می کند می تواند همه ی پرونده ها را صفر کند و از نو شروع کند. سال نوی خودمان، آنقدر سبز و پرانرژی و شنگولیت زاست که فرو رفتن به عمق تفکر سخت است. آدم دلش می خواهد به عمق طبیعت و شکوفه ها فرو رود. اما سال نوی مسیحی، هوا سرد است، آدم طمانینه و وقار دارد، می تواند بنشید چین در پیشانی بیاندازد و فکرهای درشت درشت بکند …

سال نوتان مبارک

 

* عنوان:اقتباس از  گفته ای  از مارتین هایدگر: انسان، چوپان هستی است و نه خدای آن.

 

 


   Dec 24

معاشرت کنون

پسر جوان درس علوم می خوانَد. چیزهایی می گوید که یادم نمی آید آیا می دانسته ام و از یاد برده ام یا از اول بلد نبوده ام. مثلاً این که عنکبوت هشت پا دارد (من روی شش پا بودنش قسم می خوردم!). یا این که پرسید زندگی اجتماعی یعنی چه و من مانده بودم علوم چه ربطی به زندگی اجتماعی دارد که ادامه داد “از بین مورچه، موریانه و عنکبوت، کدام یک زندگی اجتماعی ندارند” ؛ خودش هم پاسخ داد : عنکبوت! و من فکرم رفت پیش همه ی عنکبوت هایی که می شناختم و اصلاً حواسم به غیراجتماعی بودن شان نبوده است… عنکبوت های تنهای خاک بر سر ریزه میزه که خوب فرار می کنند، اما با کوچکترین تماس کفش یا جارو مچاله می شوند و عنکبوت های تنهای مقتدر و وحشتناکی که با اعتماد به نفس روی تارشان منتظر طعمه می نشینند و پسرکم می گفت سمی هم هستند.  فکر کردم چقدر زندگی تنها و غیراجتماعی عنکبوت – چه مقتدر و چه خاک بر سر – ملال آور است و در عوض مورچه ها و موریانه ها، دسته جمعی چه صفایی می کنند. می آیند، می روند، با هم کار می کنند، با هم می خورند و پایش بیفتد با هم کشته می شوند…

آدم غم که دارد، دلش عنکبوتی زیستن می خواهد؛ دور خودش تار بتند و تار بتند و و آن بالای تار بنشیند، سیگار بکشد و تنهایی به زمین و زمان بد بگوید و هرچه حشره دم دستش آمد بدرد.  اما گاهِ غم، گاهِ مورچه وار زیستن است! حتی به زور… باید رفت قاطیِ جماعت، گفت و شنید و خندید و رقصید و با دیدن زندگی های دیگران – غم ها و شادی ها و گرفتاری های ریز و درشت شان-  به همه ی دل مشغولی های دو روز زندگی هارهار خندید و فکر کرد همه ی اینها بازی زندگی است.

گرفتاری آدمیزاد در مختار بودن است؛  انتخاب می کنیم اجتماعی باشیم یا نباشیم! من در این برهه حساس از تاریخ معاصر، اکیداً معاشرت را به خودم توصیه می کنم … آن هم نه معاشرت مجازی به وسیله وبلاگ بازی و فیسبورگ، دیدار چهره به چهره و حضوری آدمها.  

شما هم اگر دوست داشتید همین امروز به جنبش “معاشرت کنون” * بپیوندید! مهمانی بدهید و مهمانی بروید و قرار دسته جمعی بگذارید. باشد که این همه دلمردگی از سر شهر مان دست بردارد.

آمین…

 

 

 

* مثل بعله برون، شیرینی خورون و قس علی هذا!

 

 


   Dec 17

شادمانی های گم شده

گمان می کنم فاصله رسیدن از سنین کودکی تا بزرگسالی آنقدر دیر و دور می گذرد که باعث فرمت شدن حافظه ی کودکی و حتی نوجوانی می شود. طوری که کودک دیروز و آدم بزرگ امروز دچار نوعی انقطاع روحی روانی با گذشته اش می شود و تداوم فقط در جاهایی است که اتفاق بدی در کودکی وجود داشته باشد! انقدر بد، که کودک دیروز را تبدیل به زخم خورده ای ابدی کند. حیف؛ آدم چیزهای خوب – مثلاً آرزوهای بزرگ و دلخوشی هایش را – فراموش می کند و به جایش آنچه خاطره ی زشت و کثیف دارد را هر روز و هر شب یادآوری می کند …

چند شب پیش که بدون شام خوابیده و در میانه ی شب با سرگیجه از خواب بیدار شده بودم، به سراغ یخچال رفته و مشغول خوردن سالاد اولویه بودم که یادم افتاد در بچگی مامان برای مدرسه مان سالاد اولویه درست می کرد و من شبانه سراغ یخچال می رفتم، در ظرف حاوی سالاد اولویه نقب می زدم، زیر را خالی کرده و پوسته ی رویی را باقی می گذاشتم. لابد به خیال خودم فکر می کردم اینجوری گندش درنمی آید که در می آمد؛ با اولین قاشقی که به پوسته می خورد کل سازه ی اولویه ای فرو می ریخت! یادم افتاد چقدر سالاد اولویه های نصفه شب خوشمزه تر بود، مسواک نزدن بعدش خوشمزه تر و نیمه شبی کنار پنجره رفتن و با دهان پر از سالاد الویه سایه های بی صاحب شب را نگاه کردن خوشمزه ترتر. از همه خوشمزه تر وقتی می شد که یواشکی لای پنجره ی اشپزخانه را هم باز می کردم و اجازه می دادم دماغم از سوز و سرما یخ بزند. تلخی ماجرا وقتی بود که یکی از والدین مچم را می گرفت و به زیرپتو برم می گرداند!

الآن خودم تبدیل به “والدین” شده ام. دیگر برای کارهایم و قدم زدن های نیمه شبانه ام در اتاق ها مجوز نمی خواهم. می توانم هر شب تا هر زمان که خواستم بیدار بمانم، مسواک نزده بخوابم، نیمه شب بیدار شوم فرو بروم در یخچال و اگر دلم خواست رودل کنم و کسی شماتتم نکند! می توانم هر زمان که دلم خواست هر کدام از دوستانم را که مایل بودم به خانه بیاورم و کسی در مورد صلاحیت اخلاقی او و خانواده اش سختگیری نکند. می توانم با دوستانم هرچقدر که دلمان خواست حرف بزنیم بدون آن که والدین او دنبالش بیایند یا والدین من گوشزد کنند که دیگر بس است و بهتر است سراغ درس های مان برویم. می توانم اصلاً سراغ چیزهایی که دوست ندارم نروم و اتفاقی هم نیفتد. می توانم هر لباسی که دوست دارم را بپوشم، هرچه خواستم بخرم، هرجا خواستم بروم، هر غذایی عشقم کشید بخورم، حتی هر کتابی را که مایل بودم، هر وقت از شبانه روز بخوانم و چشم هایم در کم نوری کور شود و کسی تذکری ندهد. از همه مهم تر، می توانم با دوست پسرم – آقای عزیز – هرچقدر که دوست دارم قرار بگذارم و هرتعداد ساعت که مایل بودم ببینمش و با هم تلفنی حرف بزنیم. حتی باهم مسافرت برویم و اصلاً زیر یک سقف زندگی کنیم!

آدم، آدم بزرگ که می شود، یادش می رود خوشحال بودن چقدر ساده است …

 

تصویر: دبیرستان … عکس از آخرین روزها.من همانی هستم که در راس قله نیمرخ قرار گرفته است!

 

 


   Dec 10

عطر آغاز

از فردا برآنم که از پشت میز برخیزم و بی خیال رشته و حرفه و تجربه نقش پلنگی بکشم. مثل نقب زدن در تاریکی می ماند. اصلاً نمی دانم چه خواهد شد و چه خواهم کرد، فقط می دانم باید جلو رفت. قدم به قدم، با احتیاط و در عین حال ناترسی. در شرایطی که “هستیم”، صحبت از “بیزینس پلن” برای این کار،حکم مسخره کردن خودم را دارد… انگیزه دارم و لابد همین کافیست. کله خرتر از همه ی عمر خواهم بود انشاالله!

 همیشه در چنین مواقعی که استارت یک کله خری را می زنم، به خودم روحیه تزریق می کنم؛ با یادآوری آدم هایی که دوست داشتنی هستند، که زنده اند، حتی اگر زیر خاک پوسیده باشند.

 امشب برای خودم داستان همایون صنعتی‌زاده را می گویم:

آقای صنعتی زاده، زاده ی تهران است و میراث خانوادگی باارزشی دارد چرا که پدرش، عبدالحسین، از اولین رمان نویسان ایرانی و پدربزرگش علی‌اکبر صنعتی‌زاده بانی پرورشگاهی در کرمان بود. دایی اش میرزا یحیی دولت آبادی هم نویسنده بوده است. در دبیرستان البرز درس می خواند و پس از اتمام تحصیلات در دیار همسرش – اصفهان – تجارت می کند. لابد “اقتصاد” برایش کافی نبوده که به اهتمام در امور فرهنگی روی می اورد، بانی انتشارات فرانکلین، شرکت سهامی افست، چاپخانه بیست و پنج شهریور و سازمان کتاب های جیبی می شود که مسلماً دنیا و آخرت را با هم دارند. آقای صنعتی زاده کارهای فرهنگی تری هم می کند،مثلاً مسئول کلاس های اکابر (نهضت سواد آموزی قبل از انقلاب) می شود. کارهای اقتصادی تری هم هستند مثلا تاسیس شهرک ویلایی خزرشهر در مازندران. دو سه سالی مانده به فروپاشی پهلـ وی گویا شستش خبردار می شود و به کل از هرچه به دولت ربطش دهد کناره می گیرد. با همسرش شهین دخت به کرمان – لاله زار کرمان، زادگاه وی برمی گردند؛ منطقه ی خشکی که از راه کشت خشخاش اقتصادش شکل گرفته است.

آدم، اگر “وجود” داشته باشد، نه این که فقط “باشد”، “بودن”اش حس می شود. صنعتی زاده ها در لاله زار کرمان حس می شوند، وقتی بروید و ببینید که به جای کشت “خماری”، اکنون “زیبایی” کشت می شود با تمام وجود حس شان می کنید. آنان در ملک موروثی به کشت گل مشغول می شوند. آقای صنعتی زاده شعر می گفت و با همسرش گل می کاشت و گلاب می گرفت. در سال 1358 که همه از انقلاب تازه رخ داده گیج یا گریزان بودند یا دوان دوان از کشور می گریختند، کارخانه ی “گلاب زهرا” را تاسیس می کنند که هنوز نان خانواده ی های بسیاری در گرو حرکت چرخ های آن است. ضمن آن که شرکت گلاب زهرا چرخ های اقتصادی بنیاد فرهنگی و تربیتی صنعتی (مجموعه پرورشگاه صنعتی) که خیریه ای ظاهراً فعال هم هست را می چرخاند. خیریه بچه های یتیم را بزرگ می کند و بعدا آنها را در قالب مهندس و متخصص و کارگر در همان کارخانه دارای شغل هم می کند…

البته داستان صنعتی زاده ها پرانتز بزرگی دارد که آقای میرتهماسب آن را تبدیل به فیلمی مستند کرده است. پس از پیروزی انقلاب، آقای صنعتی زاده چند سالی را در زندان  می گذراند. این چند سال، که دقیقاً مقارن با آغاز حرکت جدید او و همسرش در کرمان بوده است. دلیل حبس رفتن او به صلاح این نوشته نیست – فقط بهانه ای است تا قدردان زحمات زنی شویم که شوهری در زندان داشت و به پاک کردن خشخاش با گل سرخ می اندیشید. بانوی گل سرخ کارش را در یک کارگاه کوچک سنتی در باغ پدری همسرش شروع می کند. می گویند با وانت خانه به خانه ی اهالی روستا می رفت، تخم گل تقدیم شان کرده و آن ها را تشویق به گلکاری می کرد. در سال ۱۳۷۴ آن کارگاه سنتی به یک کارخانه صنعتی معتبر که یکی از مرغوب ترین گلاب های دنیا به نام “گلاب زهرا” و یکی از خالص ترین روغن گل ها در آن تولید می شود تبدیل شد. اکنون سرنوشت اقتصادی و فرهنگی منطقه تا ابد دگرگون شده است … دود و دم کجا و عطر و بوی گل کجا ؟