روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Oct 23

مای آکادمیک لایف

آدمی مثل من خوبی / بدی اش این است که در هر کاری که وارد شود، دوام می آورد و جلو هم می رود. شاید این به پوست کلفتی و پررویی امثال من بر می گردد! اما این روزها که به لطف ماجراهای داخلی و خارجی، بازار “کسب” خوابیده و من تمام اوقاتم را به تدریس و تحقیق می گذرانم، دارم می فهمم هیچ کاری به اندازه ی این دو کار برای من مطلوبیت آفرین نیست.

تا دو هفته ی اول سال تحصیلی، غرق در مظلومیت “بچه ها”، کمبود امکانات در اختیارشان، عقب نگه داشته شدن، بی انگیزگی و کم سوادی شان، با غم شدیدی به خانه باز می گشتم؛ تا این حد که “همراه شو عزیز ” شجریان را بگذارم و زار زار گریه کنم!  اما در دو هفته ی بعد، به وضوح تاثیر حرف ها و اقداماتم را در رفتار و حرف های شان دیدم. الان هیچ چیز به اندازه ی دیدن جرقه ی فهمیدن در چشم های شان ذوق آفرین نیست… این که آن قیافه های مغموم و گیج اولیه ، سر کلاس ابراز فضل های آن چنانی می کنند، سر و ته کار دارد دست شان می آید، از دانش – جویی لذت می برند، خوش می گذرد و همه هارهار می خندیم خیلی خوب است. درست است، شاید انقدر برای رسیدن به این هدف پوست خودم را کنده باشم که جوگیر هم به نظر بیایم… اصولا موجود جوگیری هستم.

دلم می خواست زندگی کاری به کارم نداشت، با دل خوش تدریس و تحقیق می کردم، می نوشتم و غم نان هم نداشتم البته. یا دلم می خواست زندگی جوری بود که از محل با دل خوش تدریس و تحقیق کردن هم نان و سایر مخلفاتش تامین می شد.

آمین!

 


   Oct 21

راه آهن سراسری افلاک – خاک

آدم از خودش تصویر و تصوری دارد.  نه لزوما چیزی بی نقص و زیبا. اما شکلی است که ممکن است ربطی به حقیقت و واقعیت نداشته باشد. آدم بر اساس تصویری که از خودش دارد زندگی می کند تمام برنامه های اش، رفتارهای اش، حتی واکنش های اش بر اساس همین تصویر است. گاهی دلخوشی اش به همین تصویر است.  اگر مثل من باشد، عاشق همین تصویر است!

بعد روزی از هجوم حقیقت به خاک می افتد. مثلا با خواندن چند خط نوشته. روزی که نمی فهمد کیست، خودش را گم می کند. نمی داند کدام آدم درست است؛ آن آدم همیشگی درون سرش یا آن این آدم غریبه که در آیینه ی ذهن دیگری منعکس شده است. مثلا فکر می کرده دوست خوبی است، حال آن که می فهمد تمام مدت دوست هایش از دیدن او عوق زده اند. فکر می کرده مادر بی نظیری است، حال آن که می بیند بچه اش در دفتر خاطراتش هر شب آرزوی مرگ او را می کرده است، فکر می کرده معشوق بی بدیلی است، اما می فهمد همسرش به او خیانت می کرده است. یا فکر می کرده در زندگی دیگران موجود موثری است، حال آن که دیگران هیچ کجای زندگی های شان یادشان نمانده او را هم بشمارند. یا فکر می کرده با افلاطون دوست است، حال آنکه طرف رومئو بوده است.

گاهی هم فکر می کرده وبلاگ نویس بی نظیری است، حال آن که هرگز کسی یک نوشته اش را هم بادقت نخوانده است!

در این گوشه ی دنیا، که مردمش بیش از بسیاری گوشه های دیگر، اهل نیرنگ، ریا بوده و همواره در گفتن حرف دل شان تردید و ترس دارند و همزمان با زبان مادری “پیچاندن” را هم می آموزند، این هجوم های به خاک انداز صد البته شدیدتر است.

 

پ.ن: بی شک این مثال ها شامل من نیست.


   Oct 01

کاشت و برداشت فرشته

پدر و مادرها با خودشان چه فکر می کنند؟ کدام بچه به میل و اراده ی خودش دنیا آمده است؟ لااقل در گروه اجتماعی ما هیچ بچه ای ناخواسته نیست. خودش را به ما تحمیل نکرده است؛ این ما بودیم که با هر انگیزه­ای “بودن” را به وجود نازنینش تحمیل کرده ایم. اصلاً از خیلی از بچه های دیروز که بپرسی دلشان می خواهد هرچه زودتر از دنیا بروند!

بچه می آید و …خوب، در این دنیا هر شادمانی ای هزینه ای دارد. همزیستی با یک فرشته ی کوچک خیلی خوب است. خوشگل و لطیف است، معصوم است، گردنش بوی خوب می دهد، بوس کردن لپش کیف دارد، حرف که می زند آدم ذوق مرگ می شود، تاتی کردنش دنیایی می ارزد و هرچه بزرگ می شود ذوق های جدیدی با خودش می آورد و همه ی اینها خیلی خوب است، اما این ذوق ها هزینه دارد. آدم باید از خواب و خوراک و اوقات شخصی اش بزند و به فرزند خدماتی شبانه روزی ارائه دهد. خودمان خواسته ایم، جز این است؟ شاید خودمان را دچار “خطای برآورد” می بینیم؛ مثلاً فکر نمی کردیم بچه ای که می آید مراقبت روحی و جسمی بخواهد، فکر می کردیم مثل بچه گربه خودش در گوشه ای از خیابان بزرگ می شود؟ حاشا و کلا…

چه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته باشیم و چه با علم و آگاهی والد و والده شده باشیم، بچه را “بزرگ” می کنیم. لابد چاره ی دیگری نداریم. چرا اطلاق کلمه ی “پدر و مادر” ما را به اشتباه می اندازد؟ فکر می کنیم پدر و مادر بودن یعنی صاحب بودن؟ چرا بچه باید ما را با افعال و اسامی جمع خطاب کند و پایش را جلوی مان دراز نکند و روی حرف مان حرف نزند و جواب مان را ندهد و نظری برخلاف ما اگر داشت نزند؟ فکر کرده ایم اگر روزگاری موجودی را تر و خشک کردیم برده ی ما می شود؟ آیا با بچه مان معامله کرده ایم؟ حاشا و کلا …

این ها را نوشتم چون دیروز مادری برای دختر نوجوانش، دختر در آستانه ی پرواز آموختنش، با دلسوزی توضیح می داد حتی اگر نظری مخالف نظر وی – یعنی مادر – دارد نباید بگوید. بی احترامی است و با گفتن نظرش هم او و هم به طریق مشابه،دوستانش را خواهد رنجاند و منزوی خواهد شد. از این مادرها که خیر بچه شان را می خواهند فراوان است در جامعه …

به فرهنگی فکر می کنم که از همان ابتدا، اظهار نظر، اعتماد به نفس در بروز نظرات فردی مخالف و نقّادی رو در رو را خفه می کند و نامش را احترام می گذارد. فرهنگ دورویی، خاک بر سری و چشم هم گذاشتن بر خواسته ها و نخواسته ها …

وقتی خودمان در دل کودکان مان دیکتاتـ ور می کاریم، انتظار داریم آزاد اندیشی درو کنیم؟!

حاشا و کلا …

 

 


   Sep 24

ور ایز مای شمال؟

 

تصور رایج این است که باید از شمال رفتن لذت برد، همانطور که باید در روزهای بارانی شاعر شد. حال آن که چند وقتی است که نه باران احساسات مرا رقیق می کند و نه شمال رفتن لذتم را افزون می کند. اگر مادر فداکار یک خانواده ی چهار نفری دارای بچه مدرسه ای نبودم، ترجیح می دادم در روزهای فروکش تب تابستانی به این زشتی، کنج خانه، به عود روشن کردن، کتاب خواندن و در سکوت مطلق چیزهایی که باید را نوشتن و دراز نشست کردن بپردازم. یا دوست داشتم برخلاف رسم هرساله ی پایان تابستان، به جای شمال ایران، به شمال کشوری می رفتیم که مردمش انقدر عصبانی نباشند و مجبور نباشیم در هر مکان و هر زمان نیمی از فکرمان درگیر چسبیدن کلاه مان باشد. مردمانی که خاطرشان تخت باشد و هزار نگرانی از کاسه ی چشمان شان بیرون نریزد و تن شان بوی عرق یک ماهه ندهد و آدم سر و وضع مرتب و رنگ و وارنگ شان را نگاه کند و خیلی چیزها را فراموش کند.ساحلی برویم که پر از پوشک و بطری آب معدنی (آن هم داماش که آدم یاد میلیاردهای گم شده ی مملکت بیافتد) نباشد و هموطنان را با ناگوارترین اندام و البسه ی ممکنه در حال کشتی گرفتن در قسمت کم عمق دریا نبیند و بتواند چشم بدوزد به آبی دریا و دریادل شود. لااقل دلم می خواست ویلای مامان – بابا در اثر هجوم قوم قبلی پر از پوست سیمیچکا نمانده باشد و چمنزن ها، مطابق ادعای شان، باغ را کمی مرتب کرده باشند که آدم وقتی کلید می اندازد و داخل می رود، در و دیوار خانه به او خوشامد بگویند. اما ما رفتیم شمال – همین شمال غارت زده ی خودمان و شبانه جارو کشیدیم و عنکبوت ها را با دست از خانه های شان درآوردیم و پشت در گذاشتیم و سعی کردیم مابین خواسته های فرزندانمان که یکی به شدت محافظه کار و آن یکی به شدت کله خر است و طبعا یکی به شدت خانگی و آن یکی به شدت ددری است توازنی ایجاد کنیم و در جنگل و ییلاق بلند بلند آواز بخوانیم و از خریدن رب آلوچه ای – که عجالتا میلی به آن نداریم و همینجور مانده است در یخچال – دیوانه وار بخندیم و با مانتو و شلوار جین و روسری برویم دریا با خانواده مان شنا کنیم و آنقدر سنگین شویم که در آستانه ی غرق شدن باشیم اما هارهار بخندیم تا خرخره میرزاقاسمی و غیره بخوریم و شب به عادت مالوف برویم زیر آسمان در باغ راه برویم و پشه های پنهان لای علف های بسیار بلند کباب مان کنند و …

به هرحال امسال نیز طبق عادت مالوف پرونده ی تابستان را با شمال رفتن مان بستیم و من طبق عادت ذهن بیمارم که باید همه چیز را مرتب و منظم کند، نشسته ام به آنچه گذشت فکر می کنم و دارم سعی می کنم به خودم نمره بدهم و برای پاییز خط و نشان بکشم.

دارم سعی می کنم ذهنم را از همه ی اخبار سیاه و بوهای ترساننده و افکار ناامیدکننده دور نگه دارم و پاییز خوب و خنکی اش را بو بکشم و یادم باشد که باید پایین شلوار مدرسه ی پسر جوان را تو بگذارم و تنها همین است که مهم است.

پاییز امسال می تواند برای من نقطه عطفی باشد، چون قرار است در دانشگاهی که دانشگاه من نبوده و در آن هیچکس را نمی شناسم، دو درس سخت– که وقتی خودم دانشجو بودم مانده بودم توی شان را – درس بدهم و آنقدر کله خر باشم که مسئولیتی به این گندگی را بپذیرم و مطمئن باشم نمی مانم توی اش! دیروز به آقای عزیز که می خواست بداند چه ام شده که انقدر وارفته شده ام گفتم گمان کنم کمی استرس دارم. گویا باورش نشد و فکر کرد دارم شوخی عصرگاهی می کنم.

اما راستش را بخواهید نگرانم. نگران بچه هایی که هفته ی دیگر با ذهنی درگیر و روحی پژمرده و بی حال و حوصله مجبورند بیایند سر کلاس و از حرف های من یادداشت بردارند چون در نبود شغل مناسب کاری دیگری جز به جا آوردن تحصیلات تکمیلی (بخوانید تحصیلات تحمیلی) از دست شان بر نمی آید. نگرانم که غم آن ها از پا بیندازدم و برخلاف توصیه ی ریش سفیدها، باز یک چیزهایی بگویم که بعد نتوانم جمع اش کنم… دوتا بچه دارم آخر من.

تازه هنوز مقنعه ام هم پیدا نشده است.

 

 

تصویر: “به” های باغ همه به همین روز افتاده بودند. از درون مورچه خور شده بودند. این هم از آرزوی محال مان برای  طبخ خورش به .

 


   Sep 07

کفش های ملیسا

 

امروز از دیالوگی با همکار عزیز در مورد رم کولهاوس و خانم نسرین و مدرسه­ی AA به مونولوگی در مورد ماجراهای حرفه ای خودم رسیدم. فکر می­کردم می­شد زمان دو دهه به عقب  برگردد و مادر و پدرم بگویند روزنامه جان، دخترم، ول کن این دانشگاه شهید بهشتی را، بیا بفرستیمت انگلستان، لندن، مدرسه­ی معماری AA. دوست داری شاگرد رم کولهاس باشی، هان؟ و بعد من بروم آنجا معماری بخوانم و معمار خوبی از آب دربیایم و از سرتاسر دنیا کارهای خوب خوب بگیرم و نه فقط از بخش عمومی پیزوری خودمان و دفترم را به جای خیابانی غبارآلود در مرکز شهر تهران، در مرکز شهر لندن بزنم و در طراحی­هایم آزاد باشم، چرا که کارفرماهایی خواهم داشت که حداقل صاحب دو ریال شعور و سواد هستند و اجازه می دهند ذوق و هنرم را در طراحی هایم نشان دهم نه این که فقط دل شان خیابان های شطرنجی و ساختمان های مکعبی بخواهد و  برای هرگونه ایده ای کرفس هم خرد نکنند.

به این مونولوگ بیهوده  و آه و افسوس بیهوده تر خاتمه دادم و برگشتم سر ترجمه ی کتابی که برای فراموش کردن غم ایام در دست داریم. چشمم که به فصل مربوط به عراق افتاد، دوباره مونولوگم تازه شد و یاد زها حدید افتادم که عراقی است و در مدرسه ی AA ( آه AA…) درس خوانده در سال 2010 در فهرست مجله ی تایم از صد انسان تاثیرگذار دنیا، در شاخه متفکران دسته بندی شده است و الان از هر بچه ای بپرسی غول معماری دنیا کیه؟ بی تردید می گوید زها حدید.

زها حدید شصت و یک سال پیش در در بغداد و در خانواده ای دیپلمات و غیرسنتی عراقی به دنیا آمد و کودکی اش را در انگلستان و سوییس گذراند. خودش می گوید هرگز تربیت عربی – اسلامی را تجربه نکرده و در عوض در معرض انواع فرهنگ ها و مذاهب بوده است. لابد برای همین مغزش فاقد کلیشه هاست. در هجده سالگی برای تحصیل در رشته ی ریاضی به دانشگاه امریکایی بیروت رفت و لابد مغز کلیشه گریزش نظم و ترتیبِ ریاضی پیدا . سه سال بعد برای تحصیل در رشته ی معماری، به انگلستان، مدرسه ی معماری AA( آه AA…) بازگشت و پس از پنج سال در کسوت معمار، کارمند استادش رم کولهاوس شده و همان سال در همان دانشگاه و در کنار اساتید خودش به تدریس معماری پرداخت. کمی بعد دفتر مستقل خود را تاسیس کرد. دلیلی ندارد در این وبلاگ غیر حرفه ای کرسی های استادی زها را بشمارم یا در مورد پروژه هایش بنویسم. از من بپذیرید که معمار و طراح بزرگی است و مهم بودن و دیده شدنش را مدیون نوآوری هایش در دنیایی است که تشنه ی نویی و تازگی است. خوب است آدم گاهی نگاهش را از دماغش آن سوتر بگیرد و این همه غم ایام را نخورد. زها آدم خاصی است چون "مرز" جا به جا می کند. در طرح هایش که از یک شهر تا یک جفت کفش (تصویر این پست) را دربر می گیرد مفهوم را عوض می کند، یادمان می دهد نحوه ی فکر کردن مان را عوض کنیم.

وارد بحث های حرفه ای نشدیم. اما خوب است بگویم، زها علاوه بر سایر جوایز ارزنده در سالیان مختلف، در سال ۲۰۰۴ به عنوان نخستین زن برنده جایزه معماری پریتزکر، مهم ترین جایزه جهان در زمینه معماری، انتخاب گردید.

خودش گفته زندگیش تلفیق همزمان فعالیت حرفه ای، تدریس و پژوهش است. شاید برای همین است که تاکنون سراغ ازدواج و بچه دار شدن نرفته است!

 

تصویر: کفش مدل ملیسا، طراحی از زها حدید.