روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Nov 26

آن زنان و این زنان

یک دوست اجنبی داریم. هر از گاهی نوشته های وبلاگش را می خوانم. یک فامیل نزدیک اجنبی هم داریم. هر از گاهی که عکس می فرستد به او هم فکر می کنم. این دو زن، هر دو همسر و مادر و شاغل و نسبتاً هم سن من هستند و در غرب، در جهان اول، در آن سوی آب ها و مرزها زندگی می کنند. تمام عمرشان اجنبی و آن ور آبی بوده اند. هرگز جهان سوم ما را از نزدیک ندیده اند. هرگز طعم انقلاب ایدئولوژیک، فروپاشی حکومت، جنگ، قحطی، گرانی، تحریم، ترس از له شدن زیر موشک، ترس از امور تربیتی، گشت ارشاد، فقر ، زندان، سانسور، تحقیر را نچشیده اند. هرگز دوستان صمیمی شان را پشت میله ی زندان یا در هواپیما هنگام ترک ابدی وطن ندیده اند. هرگز زندگی در ناامنی را تجربه نکرده اند.

آن دو زن، خیلی طبیعی دنیا آمده اند، خیلی طبیعی بزرگ شده اند، خیلی طبیعی درس خوانده اند، خیلی طبیعی سر کار رفته اند، خیلی طبیعی دوست پسر داشته اند و خیلی طبیعی از بین دوست پسرها ، با عزیزترین شان ازدواج کرده اند. خیلی طبیعی سر خانه و زندگی شان رفته اند و بچه دار شده اند و الآن خیلی طبیعی در حال زندگی طبیعی هستند. یعنی چه ؟ یعنی تجربه های طبیعی زندگی؛ آرام و مطمئن. کار می کنند، بچه بزرگ می کنند، عشق می ورزند و  زندگی می کنند. این ها را در عکس های شان، حرف های شان، رفتارهای شان می توان فهمید.

من هم دارم زندگی می کنم، به زور زندگی می کنم. نه طبیعی. بلکه با ترس، نگرانی، بلاتکلیفی و انتظار. تمام عمر چنین زندگی کرده ام. حتی وقت هایی که زیر بال و پر گرم و نرم پدر و مادر قایم شده بودم . حتی وقت هایی که شاد و سرخوش شنگیده ام. حتی وقت هایی که از شادی بال زده ام. برای من هر داشتنی – داشتن آنچه در زندگی آن زن ها طبیعی است – با رنج و سختی همراه بوده و هست. برای من هر ” نگه داشتنی” هم با ترس همراه است …

برای من زندگی سخت است…

در زندگی من، چیزی خود به خود به وجود نمی آید. باید برایش جان کند. در مقاطع خاصی، سخت تر هم می شود. مثلاً در مقطع کنونی حوصله ندارم ورزش کنم، حالش نیست آرایشگاه بروم، حوصله ندارم دوره ی دوستانه برگزار کنم ، اعصاب رژیم گرفتن ندارم و در این وبلاگ دیگر نوشتنم نمی آید. این روزها آنقدر پیچیده شده که اصلاً هیچ چیز نمی آید. باران و برفی هم که می آید  بس که بی موقع است، مرا نگران سیل و خانه خرابی می کند.

اما من سه و اندی دهه است که زندگی کرده ام و قصد دارم باز هم زنده بمانم، گرچه این زنده ماندن به بهای نخ نما شدن اعصابم تمام شود. قصد دارم وقتی زندگی خودش شعور ندارد، من حقّم را تمام و کمال از چشم اش بیرون بکشم.  پس در این وبلاگ هم به زور خواهم نوشت!

از این به بعد هر هفته نوشته ای در این مکان ثبت خواهد شد، شنبه به شنبه!


   Nov 01

همین الآن اتّفاق افتاد

کتاب­های جدید و قدیم را برای آماده کردن مبحث درس فردا می گردم و یادداشت برمی دارم. ذهنم سخت مشغول است؛ یک چیز از این ور و یک چیز از آن ور می نویسم و همزمان فایل های کامپیوتری را می گردم و دنبال به روز شده ی حرفهای دیروز اینترنت را می گردم. طبق معمول وقت کم است و باید زود باشم. در حال عجله و بال بال زدن بین کتاب ها، یکهو چشمم می خورد به دست نویسی مدادی بالای یکی از صفحات کتاب قدیمی که به مرور زمان رنگش هم پریده است:

 ” داره حرص می خوره” !

می روم به پانزده سال پیش… سر کلاس همین درس… دانشکده ی پر دار و درخت خودمان … صدای کلاغ ها … رخوت بعداز ظهر پاییزی … “زی” کنار دستم در حال نوشتن و گوش دادن و خمیازه قورت دادن … صدای یکنواخت استاد و نگاهش از پشت عینک… چه روزی بوده این روز؟ روی نوشته چنان دست می کشم که انگار عکس عزیزی از دست رفته باشد، یا نوشته ای بر گور آدمی فراموش شده… چه کسی حرص می خورده؟! استاد؟ یک دوست؟ همکلاسی؟ … هیچ چیز یادم نمی آید. خود آن ایامم چقدر به نظر دور می آید … آیا من همان آدم هستم؟ نیستم. آدم های آن ایام همه رفته اند. من هم رفته ام . ماجراها همه تمام شده اند. “زی” آن سوی دنیاست، آن یکی ها هم پخش و پلا این ور و آن ور و هنر کنیم برای هم ای میل فوروارد کنیم یا سالی یکبار در کافه ای دور هم جمع شویم، غیبت کارفرماها، شوهرها، بچه ها و سایر متعلقان را بکنیم…

 و آن استاد، هنوز عزیز است. گرچه خطوط صورتش عمیق تر و صدایش آرامتر شده باشد… گرچه بدانم که دیگر دانای روزگار و بزرگ ترین نیست … و فهمیده باشم گاهی در حرف هایش خطاهایی هم بوده است!

 تلاش برای به یاد آوردن ماجرا بی فایده است!

به سر کارم باز می گردم…


   Oct 23

مای آکادمیک لایف

آدمی مثل من خوبی / بدی اش این است که در هر کاری که وارد شود، دوام می آورد و جلو هم می رود. شاید این به پوست کلفتی و پررویی امثال من بر می گردد! اما این روزها که به لطف ماجراهای داخلی و خارجی، بازار “کسب” خوابیده و من تمام اوقاتم را به تدریس و تحقیق می گذرانم، دارم می فهمم هیچ کاری به اندازه ی این دو کار برای من مطلوبیت آفرین نیست.

تا دو هفته ی اول سال تحصیلی، غرق در مظلومیت “بچه ها”، کمبود امکانات در اختیارشان، عقب نگه داشته شدن، بی انگیزگی و کم سوادی شان، با غم شدیدی به خانه باز می گشتم؛ تا این حد که “همراه شو عزیز ” شجریان را بگذارم و زار زار گریه کنم!  اما در دو هفته ی بعد، به وضوح تاثیر حرف ها و اقداماتم را در رفتار و حرف های شان دیدم. الان هیچ چیز به اندازه ی دیدن جرقه ی فهمیدن در چشم های شان ذوق آفرین نیست… این که آن قیافه های مغموم و گیج اولیه ، سر کلاس ابراز فضل های آن چنانی می کنند، سر و ته کار دارد دست شان می آید، از دانش – جویی لذت می برند، خوش می گذرد و همه هارهار می خندیم خیلی خوب است. درست است، شاید انقدر برای رسیدن به این هدف پوست خودم را کنده باشم که جوگیر هم به نظر بیایم… اصولا موجود جوگیری هستم.

دلم می خواست زندگی کاری به کارم نداشت، با دل خوش تدریس و تحقیق می کردم، می نوشتم و غم نان هم نداشتم البته. یا دلم می خواست زندگی جوری بود که از محل با دل خوش تدریس و تحقیق کردن هم نان و سایر مخلفاتش تامین می شد.

آمین!

 


   Oct 21

راه آهن سراسری افلاک – خاک

آدم از خودش تصویر و تصوری دارد.  نه لزوما چیزی بی نقص و زیبا. اما شکلی است که ممکن است ربطی به حقیقت و واقعیت نداشته باشد. آدم بر اساس تصویری که از خودش دارد زندگی می کند تمام برنامه های اش، رفتارهای اش، حتی واکنش های اش بر اساس همین تصویر است. گاهی دلخوشی اش به همین تصویر است.  اگر مثل من باشد، عاشق همین تصویر است!

بعد روزی از هجوم حقیقت به خاک می افتد. مثلا با خواندن چند خط نوشته. روزی که نمی فهمد کیست، خودش را گم می کند. نمی داند کدام آدم درست است؛ آن آدم همیشگی درون سرش یا آن این آدم غریبه که در آیینه ی ذهن دیگری منعکس شده است. مثلا فکر می کرده دوست خوبی است، حال آن که می فهمد تمام مدت دوست هایش از دیدن او عوق زده اند. فکر می کرده مادر بی نظیری است، حال آن که می بیند بچه اش در دفتر خاطراتش هر شب آرزوی مرگ او را می کرده است، فکر می کرده معشوق بی بدیلی است، اما می فهمد همسرش به او خیانت می کرده است. یا فکر می کرده در زندگی دیگران موجود موثری است، حال آن که دیگران هیچ کجای زندگی های شان یادشان نمانده او را هم بشمارند. یا فکر می کرده با افلاطون دوست است، حال آنکه طرف رومئو بوده است.

گاهی هم فکر می کرده وبلاگ نویس بی نظیری است، حال آن که هرگز کسی یک نوشته اش را هم بادقت نخوانده است!

در این گوشه ی دنیا، که مردمش بیش از بسیاری گوشه های دیگر، اهل نیرنگ، ریا بوده و همواره در گفتن حرف دل شان تردید و ترس دارند و همزمان با زبان مادری “پیچاندن” را هم می آموزند، این هجوم های به خاک انداز صد البته شدیدتر است.

 

پ.ن: بی شک این مثال ها شامل من نیست.


   Oct 01

کاشت و برداشت فرشته

پدر و مادرها با خودشان چه فکر می کنند؟ کدام بچه به میل و اراده ی خودش دنیا آمده است؟ لااقل در گروه اجتماعی ما هیچ بچه ای ناخواسته نیست. خودش را به ما تحمیل نکرده است؛ این ما بودیم که با هر انگیزه­ای “بودن” را به وجود نازنینش تحمیل کرده ایم. اصلاً از خیلی از بچه های دیروز که بپرسی دلشان می خواهد هرچه زودتر از دنیا بروند!

بچه می آید و …خوب، در این دنیا هر شادمانی ای هزینه ای دارد. همزیستی با یک فرشته ی کوچک خیلی خوب است. خوشگل و لطیف است، معصوم است، گردنش بوی خوب می دهد، بوس کردن لپش کیف دارد، حرف که می زند آدم ذوق مرگ می شود، تاتی کردنش دنیایی می ارزد و هرچه بزرگ می شود ذوق های جدیدی با خودش می آورد و همه ی اینها خیلی خوب است، اما این ذوق ها هزینه دارد. آدم باید از خواب و خوراک و اوقات شخصی اش بزند و به فرزند خدماتی شبانه روزی ارائه دهد. خودمان خواسته ایم، جز این است؟ شاید خودمان را دچار “خطای برآورد” می بینیم؛ مثلاً فکر نمی کردیم بچه ای که می آید مراقبت روحی و جسمی بخواهد، فکر می کردیم مثل بچه گربه خودش در گوشه ای از خیابان بزرگ می شود؟ حاشا و کلا…

چه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته باشیم و چه با علم و آگاهی والد و والده شده باشیم، بچه را “بزرگ” می کنیم. لابد چاره ی دیگری نداریم. چرا اطلاق کلمه ی “پدر و مادر” ما را به اشتباه می اندازد؟ فکر می کنیم پدر و مادر بودن یعنی صاحب بودن؟ چرا بچه باید ما را با افعال و اسامی جمع خطاب کند و پایش را جلوی مان دراز نکند و روی حرف مان حرف نزند و جواب مان را ندهد و نظری برخلاف ما اگر داشت نزند؟ فکر کرده ایم اگر روزگاری موجودی را تر و خشک کردیم برده ی ما می شود؟ آیا با بچه مان معامله کرده ایم؟ حاشا و کلا …

این ها را نوشتم چون دیروز مادری برای دختر نوجوانش، دختر در آستانه ی پرواز آموختنش، با دلسوزی توضیح می داد حتی اگر نظری مخالف نظر وی – یعنی مادر – دارد نباید بگوید. بی احترامی است و با گفتن نظرش هم او و هم به طریق مشابه،دوستانش را خواهد رنجاند و منزوی خواهد شد. از این مادرها که خیر بچه شان را می خواهند فراوان است در جامعه …

به فرهنگی فکر می کنم که از همان ابتدا، اظهار نظر، اعتماد به نفس در بروز نظرات فردی مخالف و نقّادی رو در رو را خفه می کند و نامش را احترام می گذارد. فرهنگ دورویی، خاک بر سری و چشم هم گذاشتن بر خواسته ها و نخواسته ها …

وقتی خودمان در دل کودکان مان دیکتاتـ ور می کاریم، انتظار داریم آزاد اندیشی درو کنیم؟!

حاشا و کلا …