روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   فوریه 11

از شر این محنت گاه

برای من بهترین جای خانه و بلکه بهترین جای جهان، آشپزخانه است. نه این که دست پخت آن چنانی ای داشته باشم یا کدبانویی مثال زدنی باشم. نه این که همیشه ظرف هایم شسته و چایی ام دم باشد، نه این که آشپزخانه ام چون الماس بدرخشد؛ اما آشپزخانه را دوست دارم. چون پر از زندگی، سازندگی و خلاقیت است. تنها جایی از دنیا است که فاصله ی ایده تا عمل به اندازه یک فندک زدن به اجاق گاز است.

من آشپزخانه را دوست دارم و پروین اعتصامی را درک می کنم که با کاسه و بشقاب هایش حرف می زد. قابلمه و تابه ها و کاسه بشقاب ها و حتی کارد و چنگال های من اسم دارند و ما در حین آشپزی با هم حرف می زنیم. گمانم دوستان خوبی برای هم باشیم، چون از این که یک شب کثیف بخوابند شکایتی نمی کنند و اصراری ندارند که مثل روز اول شان براق به نظر بیایند!

آشپزخانه تنها جایی از دنیا است که فکرهای بد به آن نفوذ ندارند. از این لحاظ دقیقاً برعکس حمام است که من آن را اتاق فکر نامگذاری کرده ام. در آشپزخانه همه چیز فقط ساختن است، ساختن ساده و بدون های و هوی. تنها جایی است که در آن تمام خواسته هایم بدون دویدن موش به فعلیت می رسد . تنهای جایی است که نتیجه ی کار، باعث رضایت فوری اطرافیان می شود. وقتی اولین لقمه را قورت می دهند و چیزی دلگرم کننده می گویند انگار دنیا را به آدم داده اند. دنیایی که برای به دست آوردنش نه لازم است چیزی خراب شود و نه دلی به درد آید.

در این میان آشپزخانه ی کسی که آدم شمع و قلم و کاغذ باشد، گوشه هایی مخفی برای نوشتن و غیر مخفی برای شمع روشن کردن هم دارد البته. یواشکی (دور از چشم منگوله خانم) چند تا از عکس برگردان هایش را هم داخل کابینت ها چسبانده ام و به کودک درونم که دست از سرم برنمی دارد حالی داده ام.

راستش ترجیح می دادم آشپزخانه ام "باز" نباشد. در و دیوار داشته باشد. اینجوری همیشه حس آن شبی را دارم که زیر آسمان خوابیدم و تا صبح احساس می کردم در دنیای به این بزرگی معلق مانده ام. از معلق بودن خوشم نمی آید و این نقطه ضعفی است که از داشتنش خرسندم، وگرنه الآن فرزندانم به امان خدا بودند و من داشتم کل کناره ی ساحل دریای خزر را با دوچرخه رکاب می زدم. این یکی از کارهایی است که حتماً قبل از مردن انجام خوام داد! ضمناً، خوشم نمی آید تا توی اتاق خواب ها بوی قرمه سبزی بپیچد.

 

تصویر: یکی از آن گوشه های مخفی برای نوشتن که عرض شد…

عنوان برگرفته از پروین اعتصامی: خّرم آن کس که در این محنت گاه / خاطری را سبب تسکین است


   فوریه 04

گر اژدهاست در ره

 

دو سال است که منگوله خانم پا به دنیای ما گذاشته است. دیشب که مهمانی تولدش تمام شد، همه رفتند و خانه به حال عادی اش بازگشت، به عادت مالوف سال های مادر بودن، برای خودم یادگاری نوشتم؛ از پایان سال دوم زندگی دخترکم. هی نوشتم و قربان صدقه اش رفتم. از خاطرات خوشمزه ی این دو سال، خوبی هایش، شیرینی هایش، نکته سنجی اش، نقاشی هایش، حرف زدن خنده دارش، حتی موهای فرفری اش نوشتم و در شادمانی قل خوردم و قل خوردم و خودم را با خوشی هلاک کردم. تا حالا شده از زور خوشحالی احساس کنید قلب تان دارد می ایستد؟

اما با این همه شادمانی، ته ذهنم با دوست نازنینی بود که اخیراً مرا متوجه گرفتاری هایش با همسرش کرده بود و گوشه ای از روحم درگیر غم او بود.

با خودم فکر کردم من هم چه در این دو سال بودن با منگوله و چه نه سال بودن با برادرش کم گرفتاری نداشتم. چه شب ها که تا صبح نگذاشتند بخوابم، چقدر از دست شان حرص خورده ام، چقدر به من زور گفته اند، چقدر با لگد به ساق پایم کوبیده اند، چقدر بی دلیل با من قهر کرده اند و سرم داد کشیده اند، حتی منگوله خانم چند وقت پیش به قول خودش یک "مشت بد" به چانه ام زد، بعد من که راجع به شان فکر می کنم، هیچ کدام از این ها یادم نمی آید؛ فقط عشق است و عشق و عشق و عشق … انگار همین که هستند عالی است، توقع دیگری جز این وجود ندارد.

چرا آدم ها نمی تواند همه را با عینک عشق نگاه کنندو باور کنند خطاهای شان فراموش شدنی و پشت سر جاگذاشتنی است؟ اصلاً چرا باور نمی کنند خطاهای شان شاید خطا نباشد؛ بازتاب ظرفیت روح شان باشد که دست برقضا از نیازهای روح طرف مقابل بی اطلاع یا در برآوردشان ناتوان است؟

این جوری زندگی رسم ساده تری هم می شود …

 

عنوان از مولانا: گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد، با برق این زمرد، هین دفع اژدها کن


   ژانویه 28

ماهی مرده

خواستم نوشته ام را اینطور شروع کنم که :" من آدم پیاده روی نیستم…"، که دیدم کذب است. که گفته من آدم پیاده روی نیستم؟ هستم. حتی آدم کوهنوردی هم هستم! پس نوشته ام را طوری دیگر شروع می کنم:

من آدم خیابان پیمایی نیستم. سال تا سال در خیابان ها قدم نمی زنم. همه اش با ماشین این طرف و آن طرف می روم. این مساله سه دلیل دارد: آلودگی هوا، کمبود وقت و ترس. بله من سال هاست (لااقل شش سال) که از کمبود وقت رنج می برم و از گشت ارشاد حساب. از برخی دیگر هموطنان هم واقعاً می ترسم. به این ترتیب من تهران عزیزم را فقط از پشت پنجره اتومبیل نگاه می کنم…

اینطور می شود که یک روزی مثل آن روز که بی اتومبیل بودم و با عزیزی همان اطراف قرار داشتم و باید راه مانده را پیاده رفتم، احساس توریستی را داشتم که برای اولین بار از شهری غریب بازدید می کند.

مسیر، خیابان انقلاب بود. از سر جلسه ی امتحان برمی گشتم و در دلم قند آب می شد که بچه ها امتحان شان را خوب داده بودند. سرخوشانه کوله پشتی به دوش می رفتم. تا چهار راه ولیعصر رفتم و میزان آلودگی و ناامنی را در همین فاصله ی کوتاه "دانشگاه – چهارراه" در نوسانات غریبی احساس کردم. از آن سرخوشی اولیه، کسالتی غریب به جا مانده بود. قدم هایم را تند و تندتر می کردم که زودتر به قرار برسم و دیگر اصلا برایم مهم نبود که "این قدم زدن جامعه شناسانه و مردم شناسانه و هارت و پورت و ال و بل و …"سر چهارراه، ایستادم. خسته شدم از فرار. روبه رویم، تصویر سرداری بر بیل بورد چندین متری بود و کلماتی در وصف شجاعت ها و رشادت هایش و در اطرافم، دست فروش هایی که "همه" چیز می فروختند، آدم هایی که قیمت "بدن" رد و بدل می کردند. پلیس هایی که شبیه پلیس نبودند، اتوبوس هایی که برای زیر کردن عابران دندان غروچه می کردند، دود سیگار و ماشین ها، بوی عرق و کثافت و … ساختمان باوقار تاتر شهر آن دیگر سو، با آن پنجه های فلزی غول پیکر برای یادآوری داستان کربلا و کسی در چند سانتی متری من نجوا می کرد عکس "کامل" گلشیفته …

و در این میان، هموطنان عادی من، خیلی عادی خیابان پیمایی می کردند، دست بچه های شان را گرفته بودند با دقت از خیابان رد می کردند و برای شان لابد از مهربانی آقا پلیسه و خط عابر پیاده می گفتند، دختر و پسرهای جوان با ستاره ای در چشم همگام قدم می زدند، دانشجوهای امیدوار کتاب به بغل، زنان باردار …

خیلی خیلی سال پیش کتابی می خواندم به نام "شب های سرای". مشخصا داستانی در مورد زنان حرمسرای دربار عثمانی بود. چیز بیشتری یادم نیست. فقط یادم است برای به قتل رساندن برخی افراد، دیوار اتاق شان را با رنگی آغشته به سیانور رنگ می زدند. شخص، به تدریج و با استشمام سم از دنیا می رفت، بدون آنکه هیچ کجا اثری از قاتل به جا بماند و بدون آن که خود مقتول متوجه باشد دارد ذره ذره نابود می شود…

آن روز در خیابان انقلاب بوی سیانوری می آمد که در تار و پود زندگی روزمره ی مردمان پنهان شده است.


   ژانویه 21

گنج گم شده

 

اصغر فرهادی که رفت آن بالا، اشکم راه افتاد و تا وقتی که آمد پایین و تا به امروز حتی، اشک ریزانم  کم و بیش ادامه دارد. نه به خاطر جایزه ای که برد، که اولین بارش نیست و قبل از دیدن مراسم هم می دانستم جایزه برده و نه تنها اشک نریختم که حتی بالا پایین هم نپریدم و هیچی.  شاید اصلاً ته دلم دوست تر داشتم او هم "وودی آلن" وار به هالیوود و جوایز درپیت اش بی محلی می کرد و اصلا در مراسم رنگی رنگی شان شرکت نمی کرد! البته دلایلم با دلایل مرتضی آوینی هم متفاوت بود.

اصغر فرهادی آن بالا غریب بود، نه به خاطر لهجه اش، چشم های ایرانی اش، معذب بودنش با آن پاپیون مشکی، نه حتی به خاطر لرزیدن صدایش. وجودش بین آن همه آدم شاد و شنگول، از اساس غریب بود. وقتی که از مردمش گفت "truly peace loving people" غریبی به اوج رسید. آنها برایش دست زدند، اما اصلاً فهمیدند چه گفت؟ نفهمیدند و این دل آدم را آتش می زد. چه می فهمند آن ها عاشق صلح بودن و در بیم جنگ زندگی کردن یعنی چه…

دلم می خواهد روزی را ببینم، در یک فستیوال فیلم ایرانی در کشور خودمان، ما نشسته باشیم، شاد و خوشحال و بی غم و بی ترس، با لباس های رنگی رنگی ایرانی خودمان، یکی آن بالا به فارسی و به زحمت اسم انگلیسی آن ها را بخواند و یکی از آن ها برود آن بالا صدایش بلرزد و به سختی فارسی ما را حرف بزند و این ما باشیم که بگوییم آخی طفلی ها … و ثانیه ای بعد دوباره به هارهار خنده ی خودمان برگردیم…

اما اینطور نمی شود. حتی اگر روزی برسد که فستیوال فیلم ما، در خور چنین جشن هایی شود و آنقدر امن باشیم که جرات کنند به خانه مان بیایند و آنقدر بزرگ شده باشیم که آن ها با افتخار بیایند، آن روز از خودمان چیزی نمانده است.

ندرتاً پیش می اید کلمات رامم نباشند و نتوانم منظورم را بنویسم؛ مگر آن که در چنین حالی باشم که الآن هستم … نمی دانم کسی منظورم را فهمید؟

حقیقتش این است که دلم نمی خواست این بلا بر سر گلشیفته بیاید. برهنگی اش به خودی خود مهم نیست. حق طبیعی هر آدمی است هرکار خواست بکند ولی چنین تقلیدی، چنین اجباری … و این میان زن بودنش درد بیشتری دارد… در آن عکس های لعنتی، اندوه نگاهش در کنار برهنگی غربی وارش … انگار چیزی سر جایش نیست.

 

امپریالیسم و ماتریالیسم و سایر دوستان بی صدا ما را می خورند و من دیشب خواب مصدّق را می دیدم.

 

عنوان از شعر مولانا:

آنچه تو گنجش توهم می کنی/ وز توهم گنج را گم می کنی

 

تصویر: ورودی سالن اهدای جوایز گلدن گلوب

 

 


   ژانویه 15

جز خدای در این خانه کسی نیست

 

کویر را در می نوردیدیم؛ روی جاده ای که سال ها پیش کویر را بریده و شهرهای ایالت قومس را به هم چسبانده است. به آقای عزیز می گفتم کویر وهم دارد، آدم را می گیرد، آدم را می برد به عمق، به تفکر وا می دارد، بیخود نیست که این همه گردنکش ادب و فلسفه و تصوف و عرفان از دل کویر جوشیده اند، بیخود نیست که پیامبران همه از دل بیابان ها بیرون آمده اند …

خودم را تصور می کردم، با از همان لباس های کتانی بلند گشاد که اهل کویر تن می کنند، چوبی به دست و پای افزاری حصیری به پا و …

جلوتر سواد روستایی بود، روستایی کوچک قد یک نیم محله ی کوچک از شهر ما، خانه های به هم تنیده ی روستایی، سر در شانه یکدیگر. با اتومبیل به سرعت می تاختیم. آن سوی جاده، رو به روی روستا، جماعتی سیاه پوش در گورستان روستا ایستاده بودند. گورستانی کوچک، ساده و آرام. به آرامی و سادگی زندگی شان. نزدیک شان رسیدیم. می خواستند از آن سوی جاده به سوی دیگر بروند. مرده شان را به خاک سپرده، به خانه باز می گشتند تا دوباره به همین سادگی زندگی از سر بگیرند، زندگی ای که خود به سادگی طلوع و غروب خورشید است، با همان شکوه و وقار.

مردی ایستاد تا اتومبیل ما رد شود و از جاده عبور کند. شصت و چند ساله ، آرام، موقر، ساده، با کت و شلوار مرتب ولی خیلی فرسوده. یک دستش در جیب کتش بود و با دست دیگر آرام موهایش را مرتب می کرد. همه چیز آرام بود، حرکت دست مرد، قدم هایش، وزش باد در لباس هایش، روستایش، گورستانش، زندگی اش و همه ی کویر… زمان در آرامش مرد ایستاده بود. معرفت در اوج بود و من با همه ی کتاب هایم در حضیض.

از کویر برگشتم.

 

عنوان: از بایزید بسطامی، در پاسخ فردی که در منزلش را می زد و با او کار داشت …