اسرار گاو شاخدار

آوریل 28th, 2012

هر آدمی را که از آسمان به زمین می اندازند، مقادیری از خشم، نفرت، عشق، مهربانی، بداخلاقی، خوش اخلاقی و کلا چیزهای بد و چیزهای خوب در کوله بارش به امانت می گذارند و می گویند: برو آن پایین و با باقی آدمیان حال کن.

بدین ترتیب ما به دنیا می آییم…

تا روزگاری آدم مستاجر خانه ی پدر و مادرش و امانت دار روش خانوادگی است. معمولا در واکنش به آدم ها، مثل خانواده اش رفتار می کند. چند سال است این دوره ؟ برای بعضی ها یک عمر … بعد واکنش های شخصی خود را به کار می بندیم و در این میان به طور متناوب از ذخیره ی انبان مان خرج می کنیم. لابد آدمی آرام زندگی می کند و در آرامش می میرد که خوب ها را خرج کرده و آشغال ها ته کیسه اش مانده باشد.

الغرض؛

چند روز پیش در دفتر کسی نشسته بودم و او داشت از انبار خشم و نفرت من خروار خروار برداشت می کرد، بس که عوضی، منزجر کننده، نانجیب و غیرمنطقی و حتی چشم ناپاک بود. در میانه ی صحبت شخصی دیگر وارد شد. گویا از قبل یکدیگر را می شناختند. شخص جدید که آقایی کراوات دار بود، نشست و همان عوضی یاد شده، شروع به برداشت عشق و محبت از انبان او کرد. بدین ترتیب مشاهده کردم که:

1. عوضی بودن نسبی است.

2. می توان به حماقت افراد به چشم یک خصیصه ی ساده و قابل پذیرش نگاه کرد. همانطور که به شاخ گاو نگاه می کنیم. آیا آدم از شاخ داشتن گاو می رنجد و قهر می کند و گریه اش می گیرد؟

3. می توان با به کار بستن استراتژی "بی واکنشی"، در مخازن خشم و نفرت را بست و آرام زیست!

 

 

البته یک عمر کار می برد که بتوان چنین شد و هر ابلهی را  به گاو شاخدار تشبیه کرد. همین که الان نوشتم "ابله"، یعنی دارم ناراحتی خرج می کنم …

پس به امید رهایی از واکنشات!

 

 

گر ندیدی دیو را خود را ببین!

آوریل 21st, 2012

 

امروز متوجه شدم که حداقل شش دفتر یادداشت دارم که نیمی از آن ها حتی باز هم نشده اند، چه برسد به آن که در آن ها چیزی یادداشت شود! وقتی فکر کردم، دیدم هر زمان از "پیش نرفت" کارهایم کلافه شده ام، دفتر یادداشت خریده ام که در آن دفترچه یادداشت کنم و برنامه بریزم و هی یک ساعت یک ساعت خودم را چک بکنم و بدین ترتیب به سامان آیم و بعد در عمل چون سامان نیافتگی ربطی به برنامه ی ساعتی نداشته، دفترها سفید مانده اند…

حالا با علم به این مطلب، اینجا نشسته ام و دلم یک دفتر یادداشت جدید می خواهد!

 

پ.ن: آن داستان "هر شنبه، روزنامه دیواری بخوانید" را بی خیال شده و هر زمان وقت کردید به ما سر بزنید، شاید روز به روز نوشتیم مثلا …

بال های گم شده ی من …

آوریل 16th, 2012

برای من که بیش از ده سال است مادرم، رویایی ترین و الهی ترین لحظات مادریت، زمانی بوده که بچه هنوز درونم زندگی می کرده، مثل تکه ای از بدنم. شیدایی ترین زمان، وقتی بوده که برای اولین بار صدای زدن قلبش را از درون خودم شنیده ام. هیجان انگیزترین لحظه هم زمانی که برای اولین بار صورت بچه را دیده ام؛ در آن خلسه ی داروی بیهوشی و درد و گیجی، صحنه ای دیده ام که تا آخر عمر – احتمالا – فراموشم نخواهد شد. آنقدر این لحظات گوارا هستند که دلم می خواهد بارها و بارها "باردار بچه "شوم … هی زندگی بدهم و هی صورت زیبا نگاه کنم …

پس از به دنیا آمدن، بچه تمام وقت و روح مرا با خود برده است. مهم نیست یکی باشند یا دوتا؛ هر کدام کامل یک نسخه از مرا در اختیار دارند و می توانند با هر کرشمه و نازشان، این مادر شنگول، اما همیشه نگران را بالا و پایین ببرند و ببرند و ببرند و نمی دانم آخرش چه خواهم شد؛ وقتی که جوجه هایم آنقدر بال های شان قوی شود که از لانه بپرند و بروند …

پسرکم، پسر جوانی شده است. چند روز پیش مهمانی تولدش بود. دوستانش خانه ی ما بودند. برای شان روی میز شام چیده بودم. می خوردند، حرف می زدند و سر به سر هم می گذاشتند. پسر جوانم خودش بود، نه من، نه پدرش و نه هیچ یک از افراد فامیل. شکل خودش حرف می زد و شکل خودش رفتار می کرد. نگاهش می کردم و باورم نمی شد این همان "ویرگول" سال های پیش است که درون من زندگی می کرد …

دخترکم، منگوله خانم، که در بدو تولد تقریبا مو نداشت، الآن یک عالمه موهای فرفری منگوله وار دارد و به خودم آفرین می گویم که بدون دانستن آینده ی مویی اش، اسمش را در این وبلاگسرا منگوله گذاشتم! منگوله خانمم برای خودش صاحب نظر و صاحب سلیقه شده است. گاهی دقایقی طولانی همه را معطل نگه می دارد تا "خودش" لباس انتخاب کند و "خودش" بپوشد و اراده کند تشریف بیاورد بروم بیرون … و هرچه برخلاف میلش باشد، بلد است دو ساعت در مورد معایب و مشکلات آن توجیه بتراشد و خدا نکند بخواهد کاری را انجام دهد و کسی جسارت مخالفت داشته باشد!

گرچه با وجود کمک های آقای عزیز و مادر و پدرم، نگهداری از بچه ها بیست و چهار ساعته نیست، اما با این وجود،زمان هایی واقعا خسته می شوم، گاهی به شدت ناامیدم می کنند، گاهی بسیار عصبانی، گاهی کلافه و درمانده. آدم انقدر خودش را مالک بچه هایش می داند که فکر می کند حق دارد هرجور خواست رفتار کند، نه با آنها؛ که با خودش… مثلا فکر می کند حق دارد جلوی آنها غمگین باشد یا نگرانی اش را بریزد بیرون یا بلند بلند به زمین و زمان فحش بدهد و حداقل این که بی دلیل اخم نماید. اما این حق را ندارد. حتی حق ندارد با دل های کوچک شان بازی کند، قهر کند و خودش را لوس نماید!

این روزها همه اش به تصویر خودم در ذهن بچه هایم فکر می کنم … و بیشتر از آن به تصویر آینده … چهل سال دیگر که یاد من بیافتند چه پیش چشم شان می آید … مامان بچگی شان چه شکلی بوده است… کاش خوب باشم … مادر باشم… همان تصویر همیشه مهربان و لطیف و بالدار!

دلم جاودانگی می خواهد، آن هم در خاطرات جوجه هایم!

 

 

 

 

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست…

آوریل 7th, 2012

 

نه،

همه جای دنیا اصلاً آسمان همین رنگ نیست.

یک جاهایی روی کره ی زمین آسمانش خیلی آبی تر است، آیا کسی پیدا می شود که از آسمان آبی تر و آرامش و آسایش زیر آن بدش بیاید؟ حاشا و کلا! اما می دانید چیست؟ آدم بعد از مدتی به آبی تر بودن آسمان هم عادت می کند. عادت می کند دور و برش مرتب و منظم باشد. عادت می کند از آدم ها نترسد و به حفاظ نداشتن پنجره ها هم عادت می کند. عادت می کند "سیستم" مراقب همه ی شئونات زندگی اش باشد و او آب در دلش تکان نخورد. بعد کم کم زندگی زیر آسمانی دیگر عادی می شود. در پس عادت ها، مشکلات پیدا می شوند، مشکلات همیشگی: برای من، قل خوردن ها در عوالم  پخش و پلا! و این مشکلات زیر هر آسمانی با هر رنگی، خودشان هستند … خود خودشان!

برای سال 1391 برای خودم در زیر همین آسمان دود – خون گرفته ی وطن پیروزی بر مشکلاتم را آرزومندم! امیدوارم شما هم به هرچه خواستید برسید، بی کم و کاست .

صحرا همه سبزه، کوهساران همه گل

مارس 7th, 2012

 

سال 1390 تا یک هفته ی دیگر به پایان می رسد و مثل همه ی سالها ی رفته از تمام ماجراهایش فقط ردی در خاطرات باقی می گذارد.

دوست دارم در آخرین روز کاری، از روی سررسید کاری و فایل ِ نامه های ارسالی و دریافتی، سرفصل خاطرات کاری ام را بنویسم و در خانه از روی سرسید شخصی، خاطرات شخصی را. بعد دوست دارم  "خانه تکانی" کنم؛ مطمئن شوم همه ی کمدها و گوشه و زوایای "اشغال گیر" را تکانده ام. دوست دارم خیالم راحت باشد که در این تکاندن آنچه آشغال است دور ریخته باشم ، حتی از خانه ی ذهن و قلبم.

آخر سال حال و هوای غریبی دارد. دوست دارم این حال و هوای غریب را به پایان یافتن همه ی بدی ها و زشتی ها و آغاز یک فرصت جدید برای شاد بودن و شاد کردن تعبیر کنم …

هر سال دوست داشتم پس از بستن پرونده ی سال قبل، برای سال بعد آرزوهای گنده گنده در سر بپرورانم! خیلی گنده … اما بس که زندگی مان سرشار از عوامل خارجی است، بس که عملی شدن هر تصمیم بستگی به این و آن و آنان دارد، امسال می خواهم فقط در لحظه قل بخورم و امیدوار باشم همه چیز رو به سمت خوبی مطلق برود، سپید سپید.

و الآن،

دارم آماده می شوم به سفر دور و درازی بروم. فعلاً بیش از آنکه هیجانزده باشم، دلم آشوب است؛ از دوری راه و به هم خوردن شب و روز و سر کردن ساعت ها در آسمان و روی اقیانوس … آن هم با دو فرزند جوان!

فعلاً می روم،

یک وقت دیدید از آن قاره ی دیگر، نوشته ای چیزی هم اینجا گذاشتم.

پس الآن:

پیشاپیش، عید نوروز و سال 1391 بر همه مبارک. باشد که در سال جدید خنده های مان بسیار و گریه های مان اندک – نزدیک صفر – باشد.

 

 

تصویر: کامیونی در کمربندی شهر بیروت 1390