Archive for فوریه, 2012

سیب آوردم، سیب

شنبه, فوریه 25th, 2012

 

یک ترم گذشت…

دانشکده اهلی شده است. دیگر در و دیوار و اتاق ها و صندلی ها غریبه نیستند. کاشی های کف راهرو معنی دار شده اند. با آسانسورها دوست شده ام. یاد گرفته ام چطور بپرم پشت تریبون که به این طرف و آن طرفش گیر نکنم. بچه ها آشنا شده اند. کمتر در راهروها مرا با دانشجو عوضی می گیرند.

جلسه ی اول ، به جای آن که نصف وقت سر آشنایی بگذرد فقط گفتم "خوب… بیشترتون که بچه های خودم هستید…". بچه های خودم! بچه های من اهل تقلب نیستند، زحمتکش هستند و مقاله های دست اول تحویل می دهند. نگاه های شان کودکانه است و کفش های شان معصوم. پاها را روی هم می اندازند، خودکار دست می گیرند و با چشمان مشتاق به من چشم می دوزند و هر از گاهی چیزی در دفترشان یادداشت می کنند. وقتی می خواهند سوالی بپرسند، از دقایقی قبل شبیه علامت سوال می شوند و تا موضوع را متوجه نشوند، شبیه علامت تعجب باقی می مانند و وقتی می فهمند، جوری می شوند که خوشحال کننده است؛ دلگرم کننده. آنقدر دلگرم کننده که فکر می کنم اگر تنها دلیل ماندن در سرزمین مادری، همین فهماندن ها باشد، کافی است.

 

 

 عنوان: وام گرفته از سهراب سپهری: آی سبدهاتان پرخواب/ سیب آوردم سیب

 

 

 

 

ناگه به ویران، گنج یافتن

شنبه, فوریه 18th, 2012

 

این روزها کسی هست حالش گرفته نباشد ؟

 

افراد که دچار گرفتگی حال می شوند، رفتارهای متفاوتی بروز می دهند که گمانم طیف گسترده­ای از چین به پیشانی انداختن، مشنگ بازی، خنده و گریه ی بی جا و … تا خودکشی را در برگیرد. من در این مواقع پرخوری و پرخوابی می کنم- گویی بخواهم خودم را به نفهمیدن بزنم؛ برعکس حالم که خوب باشد از خواب و خوراک می افتم! دیشب رفتم روی ترازو و فهمیدم حالم خیلی خیلی گرفته است! شاید کسان زیادی با "حال گرفتگی" زندگی کنند، من بلد نیستم. نابود می شوم.

دیشب دیدم چقدر روحم چرکمال شده است، دلم می خواست مثل لباس کثیف درش بیاورم، تعویضش کنم، بشویمش، اتویش کنم، اصلا بفرستم خشکشویی تا چشمم دیگر به رخ نزارش نیفتد…

همان دیشب رفتم از دفتر یادداشت یکی از فرزندانم چند برگ کاغذ کندم؛ هر برگ برای یکی از شئونات زندگیم که از "خودم" آغاز و به "کار" ختم می شود. هر برگ را به دو ستون تقسیم کردم. در یک ستون دلایل "حال گرفتگی" را نوشتم و برای خودم به غایت دل سوزاندم. در ستون مقابل نقاط قوت هر قسمت را نوشتم و … و ناگهان خواب از سرم پرید و اشتهایم کور شد، که فهمیدم اوضاع آنقدر هم خراب نیست، که خیلی از دلایل حال گرفتگی، تفکرات زائدی است از سایه ی واقعیتی که با آن زندگی می کنم و نه خود حقیقت. دیدم ستون نقاط مثبت از آن یکی ستون پر و پیمان تر هم هست!

در انتهای هر برگ، ضمن تدوین فهرست "ممنوعیات"، چند کار "شدنی" و کوتاه مدت را برای بهتر کردن حالم نوشتم و خوابیدم.

امروز، روز بهتری است!

 

گفتم بیایم این ها را اینجا تعریف کنم، هم به تکلیف روز شنبه ام عمل کرده باشم و هم شاید یک نفر دیگر از حال گرفتگی درآید…

 

عنوان: از مثنوی معنوی.

تصویر: ویرانه های رومی ، عکس از نگارنده.

از شر این محنت گاه

شنبه, فوریه 11th, 2012

برای من بهترین جای خانه و بلکه بهترین جای جهان، آشپزخانه است. نه این که دست پخت آن چنانی ای داشته باشم یا کدبانویی مثال زدنی باشم. نه این که همیشه ظرف هایم شسته و چایی ام دم باشد، نه این که آشپزخانه ام چون الماس بدرخشد؛ اما آشپزخانه را دوست دارم. چون پر از زندگی، سازندگی و خلاقیت است. تنها جایی از دنیا است که فاصله ی ایده تا عمل به اندازه یک فندک زدن به اجاق گاز است.

من آشپزخانه را دوست دارم و پروین اعتصامی را درک می کنم که با کاسه و بشقاب هایش حرف می زد. قابلمه و تابه ها و کاسه بشقاب ها و حتی کارد و چنگال های من اسم دارند و ما در حین آشپزی با هم حرف می زنیم. گمانم دوستان خوبی برای هم باشیم، چون از این که یک شب کثیف بخوابند شکایتی نمی کنند و اصراری ندارند که مثل روز اول شان براق به نظر بیایند!

آشپزخانه تنها جایی از دنیا است که فکرهای بد به آن نفوذ ندارند. از این لحاظ دقیقاً برعکس حمام است که من آن را اتاق فکر نامگذاری کرده ام. در آشپزخانه همه چیز فقط ساختن است، ساختن ساده و بدون های و هوی. تنها جایی است که در آن تمام خواسته هایم بدون دویدن موش به فعلیت می رسد . تنهای جایی است که نتیجه ی کار، باعث رضایت فوری اطرافیان می شود. وقتی اولین لقمه را قورت می دهند و چیزی دلگرم کننده می گویند انگار دنیا را به آدم داده اند. دنیایی که برای به دست آوردنش نه لازم است چیزی خراب شود و نه دلی به درد آید.

در این میان آشپزخانه ی کسی که آدم شمع و قلم و کاغذ باشد، گوشه هایی مخفی برای نوشتن و غیر مخفی برای شمع روشن کردن هم دارد البته. یواشکی (دور از چشم منگوله خانم) چند تا از عکس برگردان هایش را هم داخل کابینت ها چسبانده ام و به کودک درونم که دست از سرم برنمی دارد حالی داده ام.

راستش ترجیح می دادم آشپزخانه ام "باز" نباشد. در و دیوار داشته باشد. اینجوری همیشه حس آن شبی را دارم که زیر آسمان خوابیدم و تا صبح احساس می کردم در دنیای به این بزرگی معلق مانده ام. از معلق بودن خوشم نمی آید و این نقطه ضعفی است که از داشتنش خرسندم، وگرنه الآن فرزندانم به امان خدا بودند و من داشتم کل کناره ی ساحل دریای خزر را با دوچرخه رکاب می زدم. این یکی از کارهایی است که حتماً قبل از مردن انجام خوام داد! ضمناً، خوشم نمی آید تا توی اتاق خواب ها بوی قرمه سبزی بپیچد.

 

تصویر: یکی از آن گوشه های مخفی برای نوشتن که عرض شد…

عنوان برگرفته از پروین اعتصامی: خّرم آن کس که در این محنت گاه / خاطری را سبب تسکین است

گر اژدهاست در ره

شنبه, فوریه 4th, 2012

 

دو سال است که منگوله خانم پا به دنیای ما گذاشته است. دیشب که مهمانی تولدش تمام شد، همه رفتند و خانه به حال عادی اش بازگشت، به عادت مالوف سال های مادر بودن، برای خودم یادگاری نوشتم؛ از پایان سال دوم زندگی دخترکم. هی نوشتم و قربان صدقه اش رفتم. از خاطرات خوشمزه ی این دو سال، خوبی هایش، شیرینی هایش، نکته سنجی اش، نقاشی هایش، حرف زدن خنده دارش، حتی موهای فرفری اش نوشتم و در شادمانی قل خوردم و قل خوردم و خودم را با خوشی هلاک کردم. تا حالا شده از زور خوشحالی احساس کنید قلب تان دارد می ایستد؟

اما با این همه شادمانی، ته ذهنم با دوست نازنینی بود که اخیراً مرا متوجه گرفتاری هایش با همسرش کرده بود و گوشه ای از روحم درگیر غم او بود.

با خودم فکر کردم من هم چه در این دو سال بودن با منگوله و چه نه سال بودن با برادرش کم گرفتاری نداشتم. چه شب ها که تا صبح نگذاشتند بخوابم، چقدر از دست شان حرص خورده ام، چقدر به من زور گفته اند، چقدر با لگد به ساق پایم کوبیده اند، چقدر بی دلیل با من قهر کرده اند و سرم داد کشیده اند، حتی منگوله خانم چند وقت پیش به قول خودش یک "مشت بد" به چانه ام زد، بعد من که راجع به شان فکر می کنم، هیچ کدام از این ها یادم نمی آید؛ فقط عشق است و عشق و عشق و عشق … انگار همین که هستند عالی است، توقع دیگری جز این وجود ندارد.

چرا آدم ها نمی تواند همه را با عینک عشق نگاه کنندو باور کنند خطاهای شان فراموش شدنی و پشت سر جاگذاشتنی است؟ اصلاً چرا باور نمی کنند خطاهای شان شاید خطا نباشد؛ بازتاب ظرفیت روح شان باشد که دست برقضا از نیازهای روح طرف مقابل بی اطلاع یا در برآوردشان ناتوان است؟

این جوری زندگی رسم ساده تری هم می شود …

 

عنوان از مولانا: گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد، با برق این زمرد، هین دفع اژدها کن