به یاد استاد
یکشنبه, آوریل 29th, 2012عادت دارم هر از گاهی به بهانه های سست و غیر سست به دانشکده ی آبا و اجدادی بروم. بنشینم با اساتید قدیمی که روز به روز پیر و پیرتر می شوند از آن چایی بدمزه های دانشکده بنوشم و بگویند و بخندم و بگویم و دلداری دهند و انرژی بگیرم از صحبت ها و در و دیوار همیشه سبز دانشکده. دیدن شان، با عینک هایی که هنوز به اتکا بند عینک به گردن های شان تاب می خورد، با همان صداهای قدیمی که سر کلاس های بچگی می پیچید، و با دست های چروک و نیمه چروک حاکی از گذر ایام،خوب است. خیلی خوب. و صحبت های شان، گرچه سال هاست تازگی و جادوی خود را از دست داده هنوز دل نشین است.
چند روز پیش به قصد سال مبارکی به یکی از استادهای ریش سفید تلفن زدم. حال دیگران را می پرسیدم که گفت "مهندس فلانی" را از بعد مجلس ترحیم مرحوم "دکتر فلانی " ندیده است. سعی کردم کلمه ی مرحوم و مجلس ترحیم را نشنوم و نهایتاً کل ماجرا بگذارم به حساب تشابه اسمی.
امروز کنجکاوی غلبه کرد و …
الآن همه ی زندگیم را گذاشتم کنار، نشسته ام این ها را تایپ می کنم چون دلم پر از اشک شده است. آدم های قدیمی که می روند، انگار گوشه ای از قلب و روح آدم را با خودشان می برند که می برند… دلم می خواهد آن ها که هستند را گره بزنم به زندگی، آن چنان محکم که زور هیچ عزرائیلی به بردن شان نرسد.
دکتر مجتهدزاده ی عزیز
بعضی ها آنقدر حضورشان محکم است که نبودن شان حتی به ذهن آدم هم خطور نمی کند. دیگر چه کسی ما را از بالای عینک نگاه کند و در پایان خوش وبش های گذری در راهروهای دانشکده، با وجود این که دیرش شده باشد، بایستد و از ته دل بگوید "خوشحالم که می بینم تون" …
استاد جان
امیدوارم هنوز با همان آرامش، جایی باشید… یک جای خوب و امن و هر جا که هستید شاد شاد باشید.
پ.ن: بند عینک استاد مرا چه کردید ؟
