Archive for the ‘پسر جوان’ Category

بال های گم شده ی من …

دوشنبه, آوریل 16th, 2012

برای من که بیش از ده سال است مادرم، رویایی ترین و الهی ترین لحظات مادریت، زمانی بوده که بچه هنوز درونم زندگی می کرده، مثل تکه ای از بدنم. شیدایی ترین زمان، وقتی بوده که برای اولین بار صدای زدن قلبش را از درون خودم شنیده ام. هیجان انگیزترین لحظه هم زمانی که برای اولین بار صورت بچه را دیده ام؛ در آن خلسه ی داروی بیهوشی و درد و گیجی، صحنه ای دیده ام که تا آخر عمر – احتمالا – فراموشم نخواهد شد. آنقدر این لحظات گوارا هستند که دلم می خواهد بارها و بارها "باردار بچه "شوم … هی زندگی بدهم و هی صورت زیبا نگاه کنم …

پس از به دنیا آمدن، بچه تمام وقت و روح مرا با خود برده است. مهم نیست یکی باشند یا دوتا؛ هر کدام کامل یک نسخه از مرا در اختیار دارند و می توانند با هر کرشمه و نازشان، این مادر شنگول، اما همیشه نگران را بالا و پایین ببرند و ببرند و ببرند و نمی دانم آخرش چه خواهم شد؛ وقتی که جوجه هایم آنقدر بال های شان قوی شود که از لانه بپرند و بروند …

پسرکم، پسر جوانی شده است. چند روز پیش مهمانی تولدش بود. دوستانش خانه ی ما بودند. برای شان روی میز شام چیده بودم. می خوردند، حرف می زدند و سر به سر هم می گذاشتند. پسر جوانم خودش بود، نه من، نه پدرش و نه هیچ یک از افراد فامیل. شکل خودش حرف می زد و شکل خودش رفتار می کرد. نگاهش می کردم و باورم نمی شد این همان "ویرگول" سال های پیش است که درون من زندگی می کرد …

دخترکم، منگوله خانم، که در بدو تولد تقریبا مو نداشت، الآن یک عالمه موهای فرفری منگوله وار دارد و به خودم آفرین می گویم که بدون دانستن آینده ی مویی اش، اسمش را در این وبلاگسرا منگوله گذاشتم! منگوله خانمم برای خودش صاحب نظر و صاحب سلیقه شده است. گاهی دقایقی طولانی همه را معطل نگه می دارد تا "خودش" لباس انتخاب کند و "خودش" بپوشد و اراده کند تشریف بیاورد بروم بیرون … و هرچه برخلاف میلش باشد، بلد است دو ساعت در مورد معایب و مشکلات آن توجیه بتراشد و خدا نکند بخواهد کاری را انجام دهد و کسی جسارت مخالفت داشته باشد!

گرچه با وجود کمک های آقای عزیز و مادر و پدرم، نگهداری از بچه ها بیست و چهار ساعته نیست، اما با این وجود،زمان هایی واقعا خسته می شوم، گاهی به شدت ناامیدم می کنند، گاهی بسیار عصبانی، گاهی کلافه و درمانده. آدم انقدر خودش را مالک بچه هایش می داند که فکر می کند حق دارد هرجور خواست رفتار کند، نه با آنها؛ که با خودش… مثلا فکر می کند حق دارد جلوی آنها غمگین باشد یا نگرانی اش را بریزد بیرون یا بلند بلند به زمین و زمان فحش بدهد و حداقل این که بی دلیل اخم نماید. اما این حق را ندارد. حتی حق ندارد با دل های کوچک شان بازی کند، قهر کند و خودش را لوس نماید!

این روزها همه اش به تصویر خودم در ذهن بچه هایم فکر می کنم … و بیشتر از آن به تصویر آینده … چهل سال دیگر که یاد من بیافتند چه پیش چشم شان می آید … مامان بچگی شان چه شکلی بوده است… کاش خوب باشم … مادر باشم… همان تصویر همیشه مهربان و لطیف و بالدار!

دلم جاودانگی می خواهد، آن هم در خاطرات جوجه هایم!

 

 

 

 

صحرا همه سبزه، کوهساران همه گل

چهار شنبه, مارس 7th, 2012

 

سال 1390 تا یک هفته ی دیگر به پایان می رسد و مثل همه ی سالها ی رفته از تمام ماجراهایش فقط ردی در خاطرات باقی می گذارد.

دوست دارم در آخرین روز کاری، از روی سررسید کاری و فایل ِ نامه های ارسالی و دریافتی، سرفصل خاطرات کاری ام را بنویسم و در خانه از روی سرسید شخصی، خاطرات شخصی را. بعد دوست دارم  "خانه تکانی" کنم؛ مطمئن شوم همه ی کمدها و گوشه و زوایای "اشغال گیر" را تکانده ام. دوست دارم خیالم راحت باشد که در این تکاندن آنچه آشغال است دور ریخته باشم ، حتی از خانه ی ذهن و قلبم.

آخر سال حال و هوای غریبی دارد. دوست دارم این حال و هوای غریب را به پایان یافتن همه ی بدی ها و زشتی ها و آغاز یک فرصت جدید برای شاد بودن و شاد کردن تعبیر کنم …

هر سال دوست داشتم پس از بستن پرونده ی سال قبل، برای سال بعد آرزوهای گنده گنده در سر بپرورانم! خیلی گنده … اما بس که زندگی مان سرشار از عوامل خارجی است، بس که عملی شدن هر تصمیم بستگی به این و آن و آنان دارد، امسال می خواهم فقط در لحظه قل بخورم و امیدوار باشم همه چیز رو به سمت خوبی مطلق برود، سپید سپید.

و الآن،

دارم آماده می شوم به سفر دور و درازی بروم. فعلاً بیش از آنکه هیجانزده باشم، دلم آشوب است؛ از دوری راه و به هم خوردن شب و روز و سر کردن ساعت ها در آسمان و روی اقیانوس … آن هم با دو فرزند جوان!

فعلاً می روم،

یک وقت دیدید از آن قاره ی دیگر، نوشته ای چیزی هم اینجا گذاشتم.

پس الآن:

پیشاپیش، عید نوروز و سال 1391 بر همه مبارک. باشد که در سال جدید خنده های مان بسیار و گریه های مان اندک – نزدیک صفر – باشد.

 

 

تصویر: کامیونی در کمربندی شهر بیروت 1390

 

معاشرت کنون

شنبه, دسامبر 24th, 2011

پسر جوان درس علوم می خوانَد. چیزهایی می گوید که یادم نمی آید آیا می دانسته ام و از یاد برده ام یا از اول بلد نبوده ام. مثلاً این که عنکبوت هشت پا دارد (من روی شش پا بودنش قسم می خوردم!). یا این که پرسید زندگی اجتماعی یعنی چه و من مانده بودم علوم چه ربطی به زندگی اجتماعی دارد که ادامه داد “از بین مورچه، موریانه و عنکبوت، کدام یک زندگی اجتماعی ندارند” ؛ خودش هم پاسخ داد : عنکبوت! و من فکرم رفت پیش همه ی عنکبوت هایی که می شناختم و اصلاً حواسم به غیراجتماعی بودن شان نبوده است… عنکبوت های تنهای خاک بر سر ریزه میزه که خوب فرار می کنند، اما با کوچکترین تماس کفش یا جارو مچاله می شوند و عنکبوت های تنهای مقتدر و وحشتناکی که با اعتماد به نفس روی تارشان منتظر طعمه می نشینند و پسرکم می گفت سمی هم هستند.  فکر کردم چقدر زندگی تنها و غیراجتماعی عنکبوت – چه مقتدر و چه خاک بر سر – ملال آور است و در عوض مورچه ها و موریانه ها، دسته جمعی چه صفایی می کنند. می آیند، می روند، با هم کار می کنند، با هم می خورند و پایش بیفتد با هم کشته می شوند…

آدم غم که دارد، دلش عنکبوتی زیستن می خواهد؛ دور خودش تار بتند و تار بتند و و آن بالای تار بنشیند، سیگار بکشد و تنهایی به زمین و زمان بد بگوید و هرچه حشره دم دستش آمد بدرد.  اما گاهِ غم، گاهِ مورچه وار زیستن است! حتی به زور… باید رفت قاطیِ جماعت، گفت و شنید و خندید و رقصید و با دیدن زندگی های دیگران – غم ها و شادی ها و گرفتاری های ریز و درشت شان-  به همه ی دل مشغولی های دو روز زندگی هارهار خندید و فکر کرد همه ی اینها بازی زندگی است.

گرفتاری آدمیزاد در مختار بودن است؛  انتخاب می کنیم اجتماعی باشیم یا نباشیم! من در این برهه حساس از تاریخ معاصر، اکیداً معاشرت را به خودم توصیه می کنم … آن هم نه معاشرت مجازی به وسیله وبلاگ بازی و فیسبورگ، دیدار چهره به چهره و حضوری آدمها.  

شما هم اگر دوست داشتید همین امروز به جنبش “معاشرت کنون” * بپیوندید! مهمانی بدهید و مهمانی بروید و قرار دسته جمعی بگذارید. باشد که این همه دلمردگی از سر شهر مان دست بردارد.

آمین…

 

 

 

* مثل بعله برون، شیرینی خورون و قس علی هذا!

 

 

ور ایز مای شمال؟

شنبه, سپتامبر 24th, 2011

 

تصور رایج این است که باید از شمال رفتن لذت برد، همانطور که باید در روزهای بارانی شاعر شد. حال آن که چند وقتی است که نه باران احساسات مرا رقیق می کند و نه شمال رفتن لذتم را افزون می کند. اگر مادر فداکار یک خانواده ی چهار نفری دارای بچه مدرسه ای نبودم، ترجیح می دادم در روزهای فروکش تب تابستانی به این زشتی، کنج خانه، به عود روشن کردن، کتاب خواندن و در سکوت مطلق چیزهایی که باید را نوشتن و دراز نشست کردن بپردازم. یا دوست داشتم برخلاف رسم هرساله ی پایان تابستان، به جای شمال ایران، به شمال کشوری می رفتیم که مردمش انقدر عصبانی نباشند و مجبور نباشیم در هر مکان و هر زمان نیمی از فکرمان درگیر چسبیدن کلاه مان باشد. مردمانی که خاطرشان تخت باشد و هزار نگرانی از کاسه ی چشمان شان بیرون نریزد و تن شان بوی عرق یک ماهه ندهد و آدم سر و وضع مرتب و رنگ و وارنگ شان را نگاه کند و خیلی چیزها را فراموش کند.ساحلی برویم که پر از پوشک و بطری آب معدنی (آن هم داماش که آدم یاد میلیاردهای گم شده ی مملکت بیافتد) نباشد و هموطنان را با ناگوارترین اندام و البسه ی ممکنه در حال کشتی گرفتن در قسمت کم عمق دریا نبیند و بتواند چشم بدوزد به آبی دریا و دریادل شود. لااقل دلم می خواست ویلای مامان – بابا در اثر هجوم قوم قبلی پر از پوست سیمیچکا نمانده باشد و چمنزن ها، مطابق ادعای شان، باغ را کمی مرتب کرده باشند که آدم وقتی کلید می اندازد و داخل می رود، در و دیوار خانه به او خوشامد بگویند. اما ما رفتیم شمال – همین شمال غارت زده ی خودمان و شبانه جارو کشیدیم و عنکبوت ها را با دست از خانه های شان درآوردیم و پشت در گذاشتیم و سعی کردیم مابین خواسته های فرزندانمان که یکی به شدت محافظه کار و آن یکی به شدت کله خر است و طبعا یکی به شدت خانگی و آن یکی به شدت ددری است توازنی ایجاد کنیم و در جنگل و ییلاق بلند بلند آواز بخوانیم و از خریدن رب آلوچه ای – که عجالتا میلی به آن نداریم و همینجور مانده است در یخچال – دیوانه وار بخندیم و با مانتو و شلوار جین و روسری برویم دریا با خانواده مان شنا کنیم و آنقدر سنگین شویم که در آستانه ی غرق شدن باشیم اما هارهار بخندیم تا خرخره میرزاقاسمی و غیره بخوریم و شب به عادت مالوف برویم زیر آسمان در باغ راه برویم و پشه های پنهان لای علف های بسیار بلند کباب مان کنند و …

به هرحال امسال نیز طبق عادت مالوف پرونده ی تابستان را با شمال رفتن مان بستیم و من طبق عادت ذهن بیمارم که باید همه چیز را مرتب و منظم کند، نشسته ام به آنچه گذشت فکر می کنم و دارم سعی می کنم به خودم نمره بدهم و برای پاییز خط و نشان بکشم.

دارم سعی می کنم ذهنم را از همه ی اخبار سیاه و بوهای ترساننده و افکار ناامیدکننده دور نگه دارم و پاییز خوب و خنکی اش را بو بکشم و یادم باشد که باید پایین شلوار مدرسه ی پسر جوان را تو بگذارم و تنها همین است که مهم است.

پاییز امسال می تواند برای من نقطه عطفی باشد، چون قرار است در دانشگاهی که دانشگاه من نبوده و در آن هیچکس را نمی شناسم، دو درس سخت– که وقتی خودم دانشجو بودم مانده بودم توی شان را – درس بدهم و آنقدر کله خر باشم که مسئولیتی به این گندگی را بپذیرم و مطمئن باشم نمی مانم توی اش! دیروز به آقای عزیز که می خواست بداند چه ام شده که انقدر وارفته شده ام گفتم گمان کنم کمی استرس دارم. گویا باورش نشد و فکر کرد دارم شوخی عصرگاهی می کنم.

اما راستش را بخواهید نگرانم. نگران بچه هایی که هفته ی دیگر با ذهنی درگیر و روحی پژمرده و بی حال و حوصله مجبورند بیایند سر کلاس و از حرف های من یادداشت بردارند چون در نبود شغل مناسب کاری دیگری جز به جا آوردن تحصیلات تکمیلی (بخوانید تحصیلات تحمیلی) از دست شان بر نمی آید. نگرانم که غم آن ها از پا بیندازدم و برخلاف توصیه ی ریش سفیدها، باز یک چیزهایی بگویم که بعد نتوانم جمع اش کنم… دوتا بچه دارم آخر من.

تازه هنوز مقنعه ام هم پیدا نشده است.

 

 

تصویر: “به” های باغ همه به همین روز افتاده بودند. از درون مورچه خور شده بودند. این هم از آرزوی محال مان برای  طبخ خورش به .

 

زنانی که از قارقارها گذشتند – یازده

دوشنبه, آوریل 25th, 2011

این داستان : شرایط بورانی

بورانی دوست دارید؟ نوعی غذا است که با مخلوط کردن اسفناج یا کدو یا بادنجان با ماست و کشک درست می‌کنند (فرهنگ معین). من بورانی لبو هم درست می کنم. خیلی خوش منظره است! گمان می کنم بشود آن را نوعی فست فود شرقی دانست.

دیروز داشتم از پسر جوان (پسرک سابق) درس می پرسیدم. پرسیدم امام رضا را چه کسی به شهادت رساند؛ پاسخ داد هامون! ده بار گفتم مامون و باز شب که پرسیدم گفت هامون. چنین آدمی است پسر من! یادم بود که مامون، فضل بن سهل، وزیرش را ترور کرده بود، آن هم در حمام و به شیوه ای که امیرکبیر ترور شد. یادم بود که از زمانی که مامون در خراسان قدرت گرفت، فضل در کنارش بود و او بود که مامون را مامون عباسی ای کرد که اقتدارش در عالم ثبت شود. برای همین هم مامون به او لقب ذوالریاستین را داده بود. گویا آمدن امام رضا به خراسان و پذیرش ولایت عهدی مامون هم از تدابیر فضل بوده باشد. در هرحال مامون که توانست روی پای خود بایستد، تصمیم گرفت برگردد سر خانه و زندگیش در بغداد و اول فضل (عامل حکومت) و دوم امام رضا (عامل خلافت)را از سر راه برداشت. مردک نمک نشناس… بعد آدم لجش می گیرد که این آقا بعد از کشتن فضل بن سهل، برای دلجویی از خانواده اش، برادر وی، حسن را جایگزین برادر شهید، وزیر خود کرده و دختر برادر او را به عقد خود درمی آورد!

داستان برادران سهل خیلی مفصل است. دوست داشتید بروید بخوانید. خانواده ی دانشمند و ادیبی بودند. پدرشان، پدربزرگ همین عروس خانمی که صحبتش را خواهیم کرد، زرتشتی تازه مسلمان شده ای بود که در نجوم و شعر تبحر داشت؛ میراثی که به عروس خانم هم منتقل شد…

عروس خانم قصه ی ما، دختری بود “هوشمند، باتدبیر و منجم” . یک دختر بچه باید با چه روحیه ای با قاتل عمو و کارفرمای پدرش ازدواج کند؟ او را در ده سالگی به عقد مامون درمی آورند و هشت سال بعد هم می رود سر خانه و زندگیش. می گویند باشکوه ترین عروسی زمانه را برایش می گیرند و دختر به عنوان مهریه خواسته بوده همیشه مامون جلوی پایش برخیزد. این شرط پابرجا بوده تا زمانی که حسن بن سهل از دنیا می رود.

آدم فکر می کند یک دختر هوشمند و منجم جز حالگیری قصد دیگری هم از این شرط داشته؟ و آیا با دارا شدن یک عروسی مفصل توانسته بی مزگی زندگی اش با مامون را فراموش کند؟ و آیا ترجیح نمی داده با هوشمندی مثل خودش ازدواج کند؟ این هشت سال فاصله بین عقد و ازدواج یک کم طولانی نیست؟ و در پس همه ی این آیاها، آیا در اثر زندگی در دربار قاتل عمویش احساس نمی کرد عمرش تباه شده است؟ و آیا عمرش تباه نشد؟ آیا نمی توانست یک شاعر بزرگ و یک منجم مشهور شود؟

اسم این دختر، “بوران” بود و “بورانی” از ابداعات اوست.

حتی اگر آدم به بلای بوران هم دچار نشود، یک زمان هایی شرایط خارج از میل و اراده اش شکل می گیرد. اتفاق های ناخوشایندی می افتد. می تواند بنشیند و بمیرد یا نه، خودش را جمع و جور کند و در همان محدودیت و قید و بند، یک کار مثبت دیگری کند. یک بورانی ای … چیزی اختراع کند. اسمش را می گذاریم “شرایط بورانی”! اصلاً چه کسی می تواند با اطمینان بگوید خدمتی که بوران با بورانی به جامعه ی بشریت کرد مهمتر است یا هابل با تلسکوپ هابل ؟