
شمارهی 17- تابستان 1389
یک سری از خوانندگان اینجا دوست و آشنایان واقعیام هستند، کسانی که خودم آدرس را به آنها دادهام یا خودشان یک جوری پیدا کردهاند. یک سری، کامنت گذارانی هستند که تا به حال توفیق دیدار دست نداده و شاید هرگز دست ندهد! یک سری خوانندگان خاموشند. آرام میآیند و آرام میروند و من با جادوگری ردشان را میبینم! گاهی هم پیش میآید با یک وبلاگستانی قرار بگذارم. کسی که از قبل نمیشناختم و در اثر وبلاگ بازی با هم آشنا شده باشیم. البته بس که من روزنامه دیواری هستم، این مورد کم پیش میآید!
اما راستش تا به حال اینجوری پیش نیامده بود :
میخواستم طبق معمول بیایم پز پسرم را بدهم اما خودش در وبلاگش پیش – پزی کرد و من لاجرم ساکت شدم تا امروز!
هفتهی پیش پسرک، من و پدر و خواهر و جمعی از اقوام و خویشان و نزدیکان را برای تماشای بازی فوتبالش دعوت کرد. ما هم لبیک گفتیم. خیـــــــــــــــــــلی خوش گذشت. انقدر پسربچهها خوب و معصوم و خندهدار بودند و انقدر مسابقهشان شبیه بوندس لیگا بود که من هنوز بست فکهایم از شدت خندهی زیاد سرجایش نیامده است! یک روز حضوری تعریف میکنم شما هم از خنده ضعف کنید!
این وسط چند نفری که کاپیتان بودند، بس که مربی بازخواستشان میکرد شاخصتر و در یاد ماندنیتر بودند، مثل پسر من که دائم آقای مربی میگفت “پسرک (اسمش)، تو اینجایی و تیمت دارند روی چمن ها غلت میزنند؟”! و پسر دیگری به اسم عرفان ، از کسانی بود که مرا از خنده کشت؛ آنجا که توپش گل نشد و مثل یک حرفهای از ناراحتی دستهایش را پشت سرش حلقه کرد!
یک سری پدر و مادر هم دور زمین ریخته بودند، بعضیها خیلی حرفهای بودند مثل آن آقایی که پسرش شبیه کاکروی کارتون فوتبالیست ها بود و هی داد میزد “کوروش باز شو” و من نفهمیدم کوروش باید دقیقا چه کار کند یا یک مامانی که همپای پسرش دور زمین میدوید و جیغ میکشید.
چند روز پیش در حال وبگردی با موبایل (که بس مفرح است)، وبلاگ مامان ارشک را میخواندم، کامنتهایش را دید میزدم که یک اسم بانمک دیدم. من باب کنجکاوی کلیک کردم. آنچه دیدم چنان هیجان زدهام کرد که یادم نمیاید آخرین بار کی انقدر هیجان زده شده باشم. در صفحهی اول وبلاگ عکس پسری در پیراهنی بود که من در تابستان امسال هفتهای سه بار مشابه آن پیراهن را شسته بودم. معلوم شد خانم زرافه ، مامان عرفان است که بنده شخصا در تشویقش نقش مفید و موثری داشتم. وقتی زرافه خانم نشانی داد که چه تنش بوده، رفتم و در پس زمینهی یکی از عکسها پیدایش کردم. او هم ما را دیده بود، از روی منگوله خانم ما را شناخت.
این بود خاطرهی من از فوتبال و وبلاگستان با طعم مادریت !
———————————-
نوشته ی پسرک را هم بخوانید…
هرکی در عکس بالا پسر من و پسر زرافه خانم رو پیدا کرد جایزه داره!