Archive for the ‘پسرک’ Category

خود قوی تر می شود خمر کهن

چهار شنبه, اکتبر 27th, 2010

rooznameh-30

شماره­ی 30 – پاییز ۱۳۸۹

یک ربع وقت دارم که از پشت این میز بلند شوم و بروم پی کارم. پی آن یکی کارم . یعنی بروم دنبال این بچه و آن بچه و برسانم­شان خانه و با هم جیغ جیغ و شادمانی کرده، دور اتاق­ها بدویم و دو به دو دالی کنیم . یک عالمه فایل این­جا روی این کامپیوتر – که دوست و همکار شفیق من محسوب می­شود  - باز است، کلی کار مانده، فردا هم تعطیل است و تا شنبه باید کارها تمام شده باشند. دیدم عمراً در این یک ربع باقی مانده به اتمام کاری برسم. پس همینطور که فایل­ها را روی مموری می­ریزم خستگی مرگ مرا گرفته است. یادم افتاده از صبح گردنم درد می­کرده و متوجه نشدم. هم­چنین پایم در این کفش داشته می­پخته و باز هم توجه نکرده­ام . روی دیوار مقابلم آقای عزیز یک پوستر تبلیغاتی چسبانده. گروه بهما ! تبلیغ بچه­ام و دوست بچه­ام برای شرکت در انتخابات شورای دانش­آموزی مدرسه شان. با هم ائتلاف تشکیل داده اندجوجه­ها ! می­گفت خوب است بالای پوسترمان بنویسیم “یک یا حسین تا بهنا” !

من کلاس سوم دبستان بودم به چه چیزهایی فکر می کردم ؟

 

می توانند جملگی عنقا شوند

سه شنبه, اکتبر 12th, 2010

rooznameh-27

شماره­ی 27 – پاییز ۱۳۸۹

حالا هرچقدر به پسرک بگویم پسر من، گل من، جگر مامان، ما که مدرسه می­رفتیم جنگ بود، روی سرمان بمب و موشک می­ریختند، جنگزده می­شدیم، اما صدایمان در نمی­آمد؛ او چشم­هایش را به قاعده­ی نعلبکی گشاد می­کند که بمباران که چیزی نیست، فوقش می­مردید و تمام می­شد. تازه جوری هم نبود که خودتان بتوانید جلویش را بگیرید. اما ما داریم هر لحظه از گرما می­میریم و نمی­میریم. شما می­توانید بیایید مدرسه با مدیر صحبت کنید و جلوی پختن ما را بگیرید.

همه­ی داستان این بود که کلاس جدیدشان آفتابگیر، اما بی کولر است و آقایان گرم­شان می­شود. البته … بچه­ام راست می­گوید. دلیل نمی­شود چون من عقده­ای و بدبخت بزرگ شده­ام صورت برافروخته و لباس خیس آبش را نادیده بگیرم…

این­طور شد که در اولین جلسه­ی مدرسه، بعد از این­که سخنان پندآموز مدیر مدرسه در باب ایجاد علاقه در بچه­ها و خفه نکردن­شان در رفاه تمام شد، دست بالا کرده با یک لبخند بـــــــــزرگ به نشانه­ی این­که “من دعوا ندارم ها …”، گفتم پسر من که مدرسه را همیشه دوست داشته، از شدت گرما حاضر نیست دیگر پا به مدرسه بگذارد. ایشان هم  سعی کرد به من بفهماند که یا دارم بچه را لوس می­کنم، یا بچه­ام مادرزاد گرمایی است و یا دارم آن دو سه نفر سرما خورده­ی کلاس را زیر خودخواهی خود و خانواده­ام له می­کنم. صد البته من هم که زیر بار نرفتم و جر و بحث بین ما دو نفر بالا گرفت. خانم مدیر که از جلسه بیرون رفت بقیه مادرها به سمتم برگشتند و ریز ریز توضیح دادند بچه­ی آن­ها هم گرمازده و کلافه است و چقدر مدیریت مدرسه بی­تربیت و بی­توجه است. وقتی با چشمان گشاد شده به قاعده­ نعلبکی پرسیدم پس چرا بلند بلند و هم­زمان با من نگفتید نامردها؟ یکی شان توضیح داد تو هم که گفتی مگر چه شد؟ تازه با بچه­ات هم لج خواهد شد !

چند روز پیش در بالاترین خواندم یک بچه­ای را در استخر شیرودی تنبیه بدنی کرده­اند. دلم ریش شد. بلافاصله به خودم گفتم ” ببین … چقدر می­گم پاشو زندگیت رو به دندان بگیر و جلای وطن کن … ” و صفحه را بستم. اما دوستم “بی.با” و خیلی از دوستان دیگر صفحه را نبستند. از 118 تلفن ورزشگاه را گرفتند، زنگ زدند، بد و بیراه گفتند و آنقدر چشم­هایشان را به قاعده­ی نعلبکی گشاد کردند و اصرار ورزیدند که مربی عوض شد. دیشب اخبار بی بی سی هم گزارشش را پخش کرد .

گاهی فکر می­کنم اگر همگی چشمان­مان را کمی گشاد کنیم – حالا نه به قاعده­ی نعلبکی- و باورمان بشود هنوز نمرده­ایم و هنوز می­توانیم نمیریم، بشود در همین باتلاق هم کشت و کاری داشت . حالا گیریم که خیلی هم کیفیت نداشته باشد، اما باتلاق خودمان است. شاید روزی دشت گلشن شود …

 

——————-

این نوشته تقدیم می­شود به “بی. با” امید مستضعفین عالم!

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

شنبه, سپتامبر 25th, 2010

rooznameh-25

شماره­ی 25 – پاییز 1389

دروغ چرا… من هرگز اول مهر را دوست نداشته ام.

دوازده سال هر شب اول مهر، از سر شب به رختخواب رفتم و تا پاسی از شب در رختخواب غلت و واغلت زدم و آخر خوابم نبرد و صبح، خوابالودتر از هر روز بیدار شدم و آن لباس­های بسیار زشت را به تن کردم. زمان ما هنوز کسی به فکرش نرسیده بود بهتر است دخترها رنگ صورتی و سرخابی بپوشند. سرتاپا غرق در رنگ تیره، با مقنعه های کشدار و چانه داری که می­بایست تا روی ناف­مان باشد بدون هیچگونه تزیینی که دل یک دختربچه را شاد کند به مدرسه می­رفتیم. لازم بود کفش و جوراب­مان هم در نهایت بی­ریختی باشد که مبادا به جرم “زیبایی” دم در دستگیرمان کنند. با این­که بابای­مان توضیح داده بود پرچم یک کشور محترم است و ربطی به سیاست ندارد، مجبور بودیم بر پرچم امریکا، که به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید از نو رنگ شده بود راه برویم و وارد مدرسه شویم و از دیدن دوست­های دور و نزدیک ذوق کنیم تا زنگ را بزنند و صف ببندیم. صف­هایی که ناظمی رنگ پریده لابه لایش راه می­رفت و انجام دقیق شئونات اسلامی را با اخم چک می­کرد.

زمان ما شادمانی کردن فعل حرام محسوب می­شد. پس مراسم صبحگاه روز اول شامل انبوهی از صلوات و ناسزا به شرق و غرب، به همراه خط و نشان­های مدیر و ناظم و مربی امور تربیتی بود. دست آخر هم سرود “آغاز سال نو با شادی و امید ” پخش می­شد و ما در حالی­که پای­مان از زیاد ایستادن گزگز می­کرد با دهن کجی به بغل دستی­ها توی صف می­گفتیم “همشاگردی سلام” و ناظم هیس هیس کنان حال­مان را می­گرفت! اما حال­گیری اساسی وقتی بود که پشت بلندگوی قیژقیژوی مدرسه اسامی را برای کلاس­بندی می­خواندند و معمولاً از دوستان قدیم جدای­مان می­کردند. گمانم آن موقع­ها انس و الفت هم حرام بود. بعد از کلاس­بندی نفس نفس زنان به کلاس می­رسیدیم تا “جا” بگیریم. من هیچ وقت بلد نبودم مردم را در راه پله هل بدهم و زودتر برسم . هنوز هم در صف گمرک و بانک و غیره کسی پیدا می­شود “حق­ام” را زنده زنده بخورد .

زمان ما مدرسه غیرانتفاعی اختراع نشده بود. سر کلاس می­نشستیم و خمیازه می­کشیدیم تا در دفتر مدرسه، برنامه­ی معلم­ها را که سه ماه تابستان وقت داشتند و تنظیم نکرده بودند، در عرض چند دقیقه به سرانجام برسانند! بدین ترتیب نوبتِ بعدی حال­گیری فرا می­رسید. در هر مدرسه معلم­ها ملغمه­ای بودند از چند دانه گل سرسبد و انبوهی از موجودات با پیشینه روحی و روانی نامرتب و تعدادی پیرزن مهربان اما از کار افتاده. بستگی به شانس و اقبال داشت که آن سال تحصیلی زیر دست کدام یک از این عزیزان نواخته شویم .

خلاصه …

پسرک این­ها یونیفورم قشنگی دارند. هر سال هم رنگش عوض می­شود.­ مدرسه­شان را مدیر و ناظمی خوشرو و یک عالمه دخترهای خوشگل مشگل به نام “معلم یار” اداره می­کنند که اجازه دارند ماتیک قرمز بزنند. یک آقای ناظمی دارند که استقلالی است و با آن­ها فوتبال بازی می­کند. او هم اجازه دارد تمیز و مرتب باشد. روز اول مهر به مدرسه جینگیل وینگیل آویخته ، جشن می­گیرند، عمو فردوس برای­شان آواز می­خواند و اجازه دارند در صورت تمایل حرکات موزون انجام دهند. اجازه دارند هر رنگ کفش و کیف، با هر شکل و وضعیتی بخرند. می­توانند به کتاب و دفترهای­شان عکس برگردان با عکس­هایی که زمان ما غیرمجاز بود بچسبانند.

دیروز به او می­گفتم ” واقعاً حق داری دلت برای اول مهر پرپر بزنه …” . او توضیح داد اصلاً هم اینطور نیست و ترجیح می­دهد تابستان تا ابد ادامه پیدا کند. گفتم اول مهر برای ما به دلایل بالا خیلی بد بود. توضیح داد کلاً اول مهر چیز گندی است و بی­خود خودم را اذیت نکنم. گفتم مدارس ما همه­اش غم و غصه بود. توضیح داد مدرسه­ اساساً محل جالبی برای خوش گذراندن نیست و بهتر است هرکسی برود دنبال کارهایی که دوست دارد و بی­خود وقتش را تلف نکند. می­گفت من که اول و آخر می­خواهم بیایم شرکت با شما و بابا کار کنم، پس چه کاریست که بروم درس­های به دردنخور بخوانم. او عقیده دارد همین کلاس پیانو پنجشنبه­ها و دو روز در هفته باشگاه فوتبال برایش کافی است.

شاید هم یک روز – تا کل خلاقیتش را چال نکرده­اند –  از مدرسه بیاورمش بیرون، چه می­دانم!

ما همگان محرمیم

سه شنبه, سپتامبر 14th, 2010

rooznameh23

شماره­ی 23- تابستان 1389

موسیقی در خانواده­ی ما نقشی اساسی دارد. چیزی در حد خوردن شیر صبحانه که واجب است و در حد اکسیژن که بی آن پرپر می­شویم. من در کنار مادری بزرگ شدم که همیشه و به تناسب موقعیت زمانی و مکانی چیزی می­خواند. او زیباترین صدای عالم را دارد و حقش را خورده­اند که سارا برایتمن نشده است. در بچگی با خواهرم بازی­مان این بود که یکی با دهن آهنگی را بزند، آن یکی بگوید این چیست ! دانشجو که شدم ، شاید تحت تاثیر رفقا، شاید هم از کمبود امکانات، به موسیقی ردیفی ایرانی روی آوردم . افسردگی دوران دانشجویی که پرید، موسیقی سنتی هم از زندگیم خارج شد. اما هنوز در عالم ردیف­های ایرانی دستگاه همایون و آواز اصفهان را بسیار دوست دارم.

پسرک از بچگی میان انواع “دلنگ دلنگ” ، “بوم بوم ” و “دیش دیش” بزرگ شد. شاید برای همین گوش موسیقی قوی­ای پیدا کرد. پنج سالش که شد پیانو زدن را آغاز کرد و اکنون، ما که زمانی ادهاعا داشتیم جلویش لنگ می اندازیم و فرش قرمز پهن می­کنیم. ایشان کلاسیک و تازگی­ها مدرن می­نوازد و در میان ایرانی­ها فقط دستگاه همایون را دوست دارد لابد چون همان گام بی ماینر خودشان است.  حتی چهار مضراب اصفهان مرحوم نی داود و رقص ساقی آقای امین­اله/آندره حسین را گوشی (بدون نت) می­نوازد . در مجموع او را  موسیقی سنتی مریض می­کند. بچه­تر که بود وقتی به یاد ایام گذشته چیزی پخش می­کردم، طاقباز دراز می­کشید کف زمین و با ناله می­گفت : ” حالم بده … حالم واقعاً بده …” و انقدر تکرار می­کرد که قطعش کنم !

منگوله هنوز جنین بود که برادرش جهت تمرین برای کنسرت،حداقل روزی یک ساعت صدای “دیلینگ دیلینگ” از پیانو درمی­آورد. اینجوری شد که او هم با موسیقی کلاسیک آشنا شد. وقتی بالاخره موفق شد به دنیا بیاید از دیدن پیانو کلی ذوق کرد؛ چیزی مثل این­که : ” اااا … پس این صداها از این بود ؟! “  و به محض اینکه موفق شد گردنش را نگه دارد دلش خواست بنشیند پشت پیانو، دفتر نت­ها را چنگ بزند و “گوپ گوپ” روی کلاویه­ها بکوبد. تازگی­ها ضمن “گوپ گوپ”، “جیغ جیغ” هم می­کند. مثلاً آواز می­خواند. حالا این جوجه دختر آن­قدر رویش تو روی من باز شده که تا می­نشینم و جهت رفاه دل خودم “دلنگ دلنگ” ایرانی می­زنم، خیلی جدی قرقر می­کند که یعنی داداشم بیاید و کلاسیک هم نه … مدرن بنوازد !

پسرک روزی سوالی پرسید که شاید منگوله هم زبان باز کرد بپرسد و من هنوز در پاسخگویی عاجزم. روزی وسط یک سری فایل آهنگ کودکان، آهنگی مربوط به یکی از اعیاد کلیمی­ها پیدا کردیم. آهنگ شادی که می­توانست یک خانواده را به حرکات موزون بکشاند! پسرک میان دست­افشانی پرسید “عید مسلمونا کدومه” ؟ و وسط پاسخ مبسوط من دوباره اعیاد مسلمانان، دوباره پرسید “آهنگ هم داره “؟ با شرمندگی در مورد مولودی توضیح دادم. خوشش نیامد و گفت “اون که شبیه همون سینه زنی و عزاداریه بابا …” و به یادم آورد که مسیحی­ها در مسجد­هایشان (بخوانید کلیسا) ، پیانو (بخوانید ارگ ) هم دارند و باخ اصلا نوازنده­ی کلیسا بوده. دوباره پرسید “پس چرا مسلمون­ها … ؟”

چرا ؟

پسر من، پسر تو، پسر ما

چهار شنبه, آگوست 18th, 2010

rooznameh17

شماره­ی 17- تابستان 1389

یک سری از خوانندگان اینجا دوست و آشنایان واقعی­ام هستند، کسانی که خودم آدرس را به آنها داده­ام یا خودشان یک جوری پیدا کرده­اند. یک سری، کامنت گذارانی هستند که تا به حال توفیق دیدار دست نداده و شاید هرگز دست ندهد! یک سری خوانندگان خاموشند. آرام می­آیند و آرام می­روند و من با جادوگری ردشان را می­بینم! گاهی هم پیش می­آید با یک وبلاگستانی قرار بگذارم. کسی که از قبل نمی­شناختم و در اثر وبلاگ بازی با هم آشنا شده باشیم. البته بس که من روزنامه دیواری هستم، این مورد کم پیش می­آید!

اما راستش تا به حال اینجوری پیش نیامده بود :

می­خواستم طبق معمول بیایم پز پسرم را بدهم اما خودش در وبلاگش پیش – پزی کرد و من لاجرم ساکت شدم تا امروز!

هفته­ی پیش پسرک، من و پدر و خواهر و جمعی از اقوام و خویشان و نزدیکان را برای تماشای بازی فوتبالش دعوت کرد. ما هم لبیک گفتیم. خیـــــــــــــــــــلی خوش گذشت. انقدر پسربچه­ها خوب و معصوم و خنده­دار بودند و انقدر مسابقه­شان شبیه بوندس لیگا بود که من هنوز بست فک­هایم از شدت خنده­ی زیاد سرجایش نیامده است! یک روز حضوری تعریف می­کنم شما هم از خنده ضعف کنید!

این وسط چند نفری که کاپیتان بودند، بس که مربی بازخواستشان می­کرد شاخص­تر و در یاد ماندنی­تر بودند، مثل پسر من که دائم آقای مربی می­گفت “پسرک (اسمش)، تو اینجایی و تیمت دارند روی چمن ها غلت می­زنند؟”! و پسر دیگری به اسم عرفان ، از کسانی بود که مرا از خنده کشت؛ آنجا که توپش گل نشد و مثل یک حرفه­ای از ناراحتی دست­هایش را پشت سرش حلقه کرد!

یک سری پدر و مادر هم دور زمین ریخته بودند، بعضی­ها خیلی حرفه­ای بودند مثل آن آقایی که پسرش شبیه کاکروی کارتون فوتبالیست ها بود و هی داد می­زد “کوروش باز شو” و من نفهمیدم کوروش باید دقیقا چه کار کند یا یک مامانی که هم­پای پسرش دور زمین می­دوید و جیغ می­کشید.

چند روز پیش در حال وبگردی با موبایل (که بس مفرح است)، وبلاگ مامان ارشک را می­خواندم، کامنت­هایش را دید می­زدم که یک اسم بانمک دیدم. من باب کنجکاوی کلیک کردم. آن­چه دیدم چنان هیجان زده­ام کرد که یادم نمی­اید آخرین بار کی انقدر هیجان زده شده باشم. در صفحه­ی اول وبلاگ عکس پسری در پیراهنی بود که من در تابستان امسال هفته­ای سه بار مشابه آن پیراهن را شسته بودم. معلوم شد خانم زرافه ، مامان عرفان است که بنده شخصا در تشویقش نقش مفید و موثری داشتم. وقتی زرافه خانم نشانی داد که چه تنش بوده، رفتم و در پس زمینه­ی یکی از عکسها پیدایش کردم. او هم ما را دیده بود، از روی منگوله خانم ما را شناخت.

این بود خاطره­ی من از فوتبال و وبلاگستان با طعم مادریت !

———————————-

نوشته ی پسرک را هم بخوانید…

هرکی در عکس بالا پسر من و پسر زرافه خانم رو پیدا کرد جایزه داره!