ای پس از سوء القضا حسن القضاء
چهار شنبه, دسامبر 29th, 2010
شمارهی 39 – زمستان 1389
یکی بود و یکی هم نبود
یک روز گرزعلی چایش را مینوشید که خبر آوردند دختردار شدهاست. گرزعلی شاد شد؟ ناراحت شد؟ نگاه نگاه کرد و بقیه چایاش را هورت کشید؟ چه میدانیم. رفت خانه و با گوهر خانم کتک کاری کردند؟ همدیگر را در آغوش کشیدند؟ در مورد اسم دخترک صحبت کردند؟ نمیدانیم. گرزعلی به ادارهی ثبت احوال مراجعه کرد و با شناسنامهی “تمامگل” به خانه بازگشت. آیا ته دلش امیدوار بود؟ قند آب میشد؟ خون خونش را میخورد؟ نمیدانیم. روزها و شبها گذشتند و گرزعلی دخترش را “طاهرعلی” صدا میزد. چرا؟ زیادی پسر داشت؟ شرمش میشد دختر داشته باشد؟ دوست داشت تمامگل را با خود به استخر مردانه ببرد؟ میخواست تمامگل را مرد بار بیاورد؟ چه میدانیم؟ اصلاً چه کسی میداند؟ شاید این “نصفه خانم” ضبط صوت به دست فهمیده باشد … (گوشهی چپ تصویر) که او هم به کسی چیز زیادی نمیگوید. اصلا شاید همهی قصه دروغ باشد. اینترنت است دیگر.
اما این یکی واقعی است :
یکی هست و یکی هم نیست
پدر و مادرها بچه دار میشوند ، بچهها را بزرگ میکنند ، بچه در مسیر بزرگ شدن از خودش دور و دورتر میشود. دور و دورترش میکنند. خمش میکنند، به زور به مسیری هدایتش میکنند. جامعه و زمین و آسمان هم دست به کار میشوند. تمامگل اش، طاهرعلی میشود. حواساش هم نیست … شما حواست هست؟
مثلاًهمین امروز من یک تمامگل دیدم که طاهرعلی بود. قرار بود دانشمند باشد، هنرمند، خانهدار، معلم، وکیل، سخنران و … اما یک چیز دیگری بود. طاهرعلی بود و یک جور گیج و گنگی نگاه میکرد. ظاهراً داشت زندگیش را میکرد. همسر داشت و فرزند و شغل و خانه و زندگی. اما حالش خوب نبود و دنیا برایاش سیاه و خاکستری بود. اگر از او میپرسیدی تو که تمامگل بودی، چرا اینجور شدی، جواب میداد ” هاااا … ؟” و اگر توضیح میدادی ببین عزیز من، اگر دنیایت را دوست نداری، دلیلش این است که این دنیا، دنیای تو نیست. تو تمامگل هستی. باورش نمیشد و می گفت میخواهد خودش باشد. اما نمیدانست خودش کیست، چیست، کجاست.
نسل ما انقلاب دید، جنگ دید، رکود اقتصادی دید، تورم دید، اصلاحات دید، ابداعات دید، اشکالات و اجخافات و افتضاحات هم دید. حالا هم دارد یک چیزهایی میبیند. دلم شور میزند همین یک ذره تمامگلیتمان هم طاهرعلی شود برود پی کارش .
یکی بیاید از خواب بپراندمان !



