Archive for the ‘آنها’ Category

عطر آغاز

شنبه, دسامبر 10th, 2011

از فردا برآنم که از پشت میز برخیزم و بی خیال رشته و حرفه و تجربه نقش پلنگی بکشم. مثل نقب زدن در تاریکی می ماند. اصلاً نمی دانم چه خواهد شد و چه خواهم کرد، فقط می دانم باید جلو رفت. قدم به قدم، با احتیاط و در عین حال ناترسی. در شرایطی که “هستیم”، صحبت از “بیزینس پلن” برای این کار،حکم مسخره کردن خودم را دارد… انگیزه دارم و لابد همین کافیست. کله خرتر از همه ی عمر خواهم بود انشاالله!

 همیشه در چنین مواقعی که استارت یک کله خری را می زنم، به خودم روحیه تزریق می کنم؛ با یادآوری آدم هایی که دوست داشتنی هستند، که زنده اند، حتی اگر زیر خاک پوسیده باشند.

 امشب برای خودم داستان همایون صنعتی‌زاده را می گویم:

آقای صنعتی زاده، زاده ی تهران است و میراث خانوادگی باارزشی دارد چرا که پدرش، عبدالحسین، از اولین رمان نویسان ایرانی و پدربزرگش علی‌اکبر صنعتی‌زاده بانی پرورشگاهی در کرمان بود. دایی اش میرزا یحیی دولت آبادی هم نویسنده بوده است. در دبیرستان البرز درس می خواند و پس از اتمام تحصیلات در دیار همسرش – اصفهان – تجارت می کند. لابد “اقتصاد” برایش کافی نبوده که به اهتمام در امور فرهنگی روی می اورد، بانی انتشارات فرانکلین، شرکت سهامی افست، چاپخانه بیست و پنج شهریور و سازمان کتاب های جیبی می شود که مسلماً دنیا و آخرت را با هم دارند. آقای صنعتی زاده کارهای فرهنگی تری هم می کند،مثلاً مسئول کلاس های اکابر (نهضت سواد آموزی قبل از انقلاب) می شود. کارهای اقتصادی تری هم هستند مثلا تاسیس شهرک ویلایی خزرشهر در مازندران. دو سه سالی مانده به فروپاشی پهلـ وی گویا شستش خبردار می شود و به کل از هرچه به دولت ربطش دهد کناره می گیرد. با همسرش شهین دخت به کرمان – لاله زار کرمان، زادگاه وی برمی گردند؛ منطقه ی خشکی که از راه کشت خشخاش اقتصادش شکل گرفته است.

آدم، اگر “وجود” داشته باشد، نه این که فقط “باشد”، “بودن”اش حس می شود. صنعتی زاده ها در لاله زار کرمان حس می شوند، وقتی بروید و ببینید که به جای کشت “خماری”، اکنون “زیبایی” کشت می شود با تمام وجود حس شان می کنید. آنان در ملک موروثی به کشت گل مشغول می شوند. آقای صنعتی زاده شعر می گفت و با همسرش گل می کاشت و گلاب می گرفت. در سال 1358 که همه از انقلاب تازه رخ داده گیج یا گریزان بودند یا دوان دوان از کشور می گریختند، کارخانه ی “گلاب زهرا” را تاسیس می کنند که هنوز نان خانواده ی های بسیاری در گرو حرکت چرخ های آن است. ضمن آن که شرکت گلاب زهرا چرخ های اقتصادی بنیاد فرهنگی و تربیتی صنعتی (مجموعه پرورشگاه صنعتی) که خیریه ای ظاهراً فعال هم هست را می چرخاند. خیریه بچه های یتیم را بزرگ می کند و بعدا آنها را در قالب مهندس و متخصص و کارگر در همان کارخانه دارای شغل هم می کند…

البته داستان صنعتی زاده ها پرانتز بزرگی دارد که آقای میرتهماسب آن را تبدیل به فیلمی مستند کرده است. پس از پیروزی انقلاب، آقای صنعتی زاده چند سالی را در زندان  می گذراند. این چند سال، که دقیقاً مقارن با آغاز حرکت جدید او و همسرش در کرمان بوده است. دلیل حبس رفتن او به صلاح این نوشته نیست – فقط بهانه ای است تا قدردان زحمات زنی شویم که شوهری در زندان داشت و به پاک کردن خشخاش با گل سرخ می اندیشید. بانوی گل سرخ کارش را در یک کارگاه کوچک سنتی در باغ پدری همسرش شروع می کند. می گویند با وانت خانه به خانه ی اهالی روستا می رفت، تخم گل تقدیم شان کرده و آن ها را تشویق به گلکاری می کرد. در سال ۱۳۷۴ آن کارگاه سنتی به یک کارخانه صنعتی معتبر که یکی از مرغوب ترین گلاب های دنیا به نام “گلاب زهرا” و یکی از خالص ترین روغن گل ها در آن تولید می شود تبدیل شد. اکنون سرنوشت اقتصادی و فرهنگی منطقه تا ابد دگرگون شده است … دود و دم کجا و عطر و بوی گل کجا ؟

 

 

 

راه آهن سراسری افلاک – خاک

جمعه, اکتبر 21st, 2011

آدم از خودش تصویر و تصوری دارد.  نه لزوما چیزی بی نقص و زیبا. اما شکلی است که ممکن است ربطی به حقیقت و واقعیت نداشته باشد. آدم بر اساس تصویری که از خودش دارد زندگی می کند تمام برنامه های اش، رفتارهای اش، حتی واکنش های اش بر اساس همین تصویر است. گاهی دلخوشی اش به همین تصویر است.  اگر مثل من باشد، عاشق همین تصویر است!

بعد روزی از هجوم حقیقت به خاک می افتد. مثلا با خواندن چند خط نوشته. روزی که نمی فهمد کیست، خودش را گم می کند. نمی داند کدام آدم درست است؛ آن آدم همیشگی درون سرش یا آن این آدم غریبه که در آیینه ی ذهن دیگری منعکس شده است. مثلا فکر می کرده دوست خوبی است، حال آن که می فهمد تمام مدت دوست هایش از دیدن او عوق زده اند. فکر می کرده مادر بی نظیری است، حال آن که می بیند بچه اش در دفتر خاطراتش هر شب آرزوی مرگ او را می کرده است، فکر می کرده معشوق بی بدیلی است، اما می فهمد همسرش به او خیانت می کرده است. یا فکر می کرده در زندگی دیگران موجود موثری است، حال آن که دیگران هیچ کجای زندگی های شان یادشان نمانده او را هم بشمارند. یا فکر می کرده با افلاطون دوست است، حال آنکه طرف رومئو بوده است.

گاهی هم فکر می کرده وبلاگ نویس بی نظیری است، حال آن که هرگز کسی یک نوشته اش را هم بادقت نخوانده است!

در این گوشه ی دنیا، که مردمش بیش از بسیاری گوشه های دیگر، اهل نیرنگ، ریا بوده و همواره در گفتن حرف دل شان تردید و ترس دارند و همزمان با زبان مادری “پیچاندن” را هم می آموزند، این هجوم های به خاک انداز صد البته شدیدتر است.

 

پ.ن: بی شک این مثال ها شامل من نیست.

تقدیر و تنفّر

چهار شنبه, می 11th, 2011

تک و توک در این شهر خاکستری چشمم به آدم هایی می افتد که نگاه شان مثل ماهی مرده نیست، پر از ترس و بدجنسی و بدبینی و بی اعتنایی نیست. نرم و شاد و مهربان است. چشمت که به چشم شان می افتد خیالت راحت می شود که هنوز می شود تهران و تهرانی را دوست داشت.

چند وقت پیش برای کاری به اداره ی پست – شعبه ی روبه روی دانشکده ی الهیات در خیابان مفتح – رفتم. پرسان پرسان و گیج گیج زنان متصدی مربوطه را پیدا کردم که مشغول رسیدگی به صفی نیمه طولانی از ارباب رجوع های غرغرو و خسته بود. بی گفتگو در انتهای صف ایستادم. خانمی از کارمندان، از آن دورها از پشت میزش برخاست، لبخندزنان به سویم آمد، طوری که فکر کردم شاید مرا می شناسد. اما آشنا نبود. می خواست بپرسد چه کار دارم و خیالش راحت شود که صف درست را انتخاب کرده ام! سری به رضایت تکان داد و پشت میزش بازگشت. نوبتم که شد، آقای متصدی مربوطه با لبخند جواب سلامم را داد و با حوصله آدرس خانه مان را، که همیشه شماره پلاکش را فراموش می کنم چک کرد. در آخر هم با خوشرویی خداحافظی کرد و برایم آرزوی روزی خوش نمود …

دیروز برای کار دیگری به یکی از شعب پلیس به اضافه ی ده – شعبه ی میدان هفت تیر – رفتم. همه ی مراحل انجام شده بود و پایان کار نیازمند اثر انگشت من بود. ساعت دو نفس نفس زنان رسیدم. متصدی مربوطه نبود. عجله داشتم، چون به زودی پسر جوان تعطیل می شد و منگوله پشت پنجره خانه بی صبرانه انتظار رسیدن ما را می کشید. با نهایت خوشرویی از متصدی ِ نشسته در پنج سانتی ِ صندلی ِ متصدی ِ غایب پرسیدم که او کجاست. بدون آن که زحمت نگاه کردن به من را بدهد زیر لب غرید “… ناهار…”. در حالی که ساعتم را نگاه می کردم و ضمناً سعی می کردم خیلی مودب باشم آهسته پرسیدم ” آیا در غیاب ایشان …” همانطور که از پنجره بیرون را نگاه می کرد گفت “… رفته ناهار یعنی رفته ناهار… صب کن تا بیاد”. پرسیدم چقدر “صب” کنم. جواب داد: ” باید صب کنی تا بیاد …” . دور خودم چرخیدم و چرخیدم و عین وسواسی ها هی ساعتم را نگاه کردم تا بالاخره خانمی که از دستشویی به سمت میز متصدی غایب در حرکت بود ظاهر شد. نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم ما خانم ها باید بیشتر به یکدیگر کمک کنیم، پس با شادمانی و لبخندی به بزرگی افق از او کمک خواستم. بدون آن که نگاهم کند لزوم “صب” کردن را خاطرنشان ساخت و بیکار پشت میزش نشست. هی به انگشتر قلنبه اش نگاه کردم و تا ده شمردم بلکه عصبانیتم از صدایم بیرون نشت نکند . بالاخره با آرامش برایش توضیح دادم یک بچه، ساعت دو و نیم دم در مدرسه منتظر من است. واکنشی نشان نداد. پرسیدم بچه داری؟ فکر کنم این بار عصبانیتم ریخت روی پیشخوان میزش چون بلند شد و به کل از صحنه خارج شد.

در این شهر خاکستری چند نفر آدم باقی مانده است که آدم از آدم بودن خودش شرمنده نشود ؟

پ.ن. : دلم می خواست از حال خوبم بنویسم… اما آدم پایش را که از اندرونی به جامعه می گذارد بهم می ریزد و باور کنید این اصلا ربطی به انتخابات و یارانه ها و وزیر راه و بانک گردشگری ندارد !

ای پس از سوء القضا حسن القضاء

چهار شنبه, دسامبر 29th, 2010

rooznameh-39

شماره­ی 39 – زمستان 1389

یکی بود و یکی هم نبود

یک روز گرزعلی چایش را می­نوشید که خبر آوردند دختردار شده­است. گرزعلی شاد شد؟ ناراحت شد؟ نگاه نگاه کرد و بقیه چای­اش را هورت کشید؟ چه می­دانیم. رفت خانه و با گوهر خانم کتک کاری کردند؟ همدیگر را در آغوش کشیدند؟ در مورد اسم دخترک صحبت کردند؟ نمی­دانیم. گرزعلی به اداره­ی ثبت احوال مراجعه کرد و با شناسنامه­ی “تمام­گل” به خانه بازگشت. آیا ته دلش امیدوار بود؟ قند آب می­شد؟ خون خونش را می­خورد؟ نمی­دانیم. روزها و شب­ها گذشتند و گرزعلی دخترش را “طاهرعلی” صدا می­زد. چرا؟ زیادی پسر داشت؟ شرمش می­شد دختر داشته باشد؟ دوست داشت تمام­گل را با خود به استخر مردانه ببرد؟ می­خواست تمام­گل را مرد بار بیاورد؟ چه می­دانیم؟ اصلاً چه کسی می­داند؟ شاید این “نصفه خانم” ضبط صوت به دست فهمیده باشد … (گوشه­ی چپ تصویر) که او هم به کسی چیز زیادی نمی­گوید. اصلا شاید همه­ی قصه دروغ باشد. اینترنت است دیگر.

اما این یکی واقعی است :

یکی هست و یکی هم نیست

پدر و مادرها بچه دار می­شوند ، بچه­ها را بزرگ می­کنند ، بچه در مسیر بزرگ شدن از خودش دور و دورتر می­شود. دور و دورترش می­کنند. خمش می­کنند، به زور به مسیری هدایتش می­کنند. جامعه و زمین و آسمان هم دست به کار می­شوند. تمام­گل اش، طاهرعلی می­شود. حواس­اش هم نیست … شما حواست هست؟

مثلاًهمین امروز من یک تمام­گل دیدم که طاهرعلی بود. قرار بود دانشمند باشد، هنرمند، خانه­دار، معلم، وکیل، سخنران و … اما یک چیز دیگری بود. طاهرعلی بود و یک جور گیج و گنگی نگاه می­کرد. ظاهراً داشت زندگیش را می­کرد. همسر داشت و فرزند و شغل و خانه و زندگی. اما حالش خوب نبود و دنیا برای­اش سیاه و خاکستری بود. اگر از او می­پرسیدی تو که تمام­گل بودی، چرا این­جور شدی، جواب می­داد  ” هاااا … ؟” و اگر توضیح می­دادی ببین عزیز من، اگر دنیایت را دوست نداری، دلیلش این است که این دنیا، دنیای تو نیست. تو تمام­گل هستی. باورش نمی­شد و می گفت می­خواهد خودش باشد. اما نمی­دانست خودش کیست، چیست، کجاست.

نسل ما انقلاب دید، جنگ دید، رکود اقتصادی دید، تورم دید، اصلاحات دید، ابداعات دید، اشکالات و اجخافات و افتضاحات هم دید. حالا هم دارد یک چیزهایی می­بیند. دلم شور می­زند همین یک ذره تمام­گلیت­مان هم طاهرعلی شود برود پی کارش .

یکی بیاید از خواب بپراندمان !

گل معرفت

یکشنبه, سپتامبر 12th, 2010

rooznameh22

شماره­ی 22- تابستان 1389

سال دوم دبستان، به دلیلی که در حوصله­ی این پست نیست، در میانه­ی سال تحصیلی مدرسه­ام عوض شد . دبستان جدید خیلی سوسولی بود. در مدرسه قبلی دارا و ندار مسالمت­آمیز درهم می­لولیدند، اما در این مدرسه ندارها جایی نداشتند. اگر هم به لطف انقلابی شدن همه ی محیط­ها ، به زور وارد شده بودند، در عمل توسط خود بچه­ها به حاشیه رانده می­شدند.

ما هم در کلاس­مان یکی از این حاشیه­ای­ها داشتیم. قدش از همه چند وجب بلندتر و چهارشانه­تر بود. ته کلاس با مقنعه­ی چروک و کثیف می­نشست و به جای کیف، وسایلش را در کیسه پلاستیکی می­ریخت. بی­صدا راه می­رفت و وقتی از کنار آدم می­گذشت بوی قرمه سبزی سوخته پخش می­شد. اما این­ها مهم نیست. چیزی نفرت انگیز و دردناک باعث شده بعد از این همه سال هنوز به روشنی به یادش بیاورم…

خصوصیت بارز دختر حاشیه­ای کلاس ما این بود که زنگ­های تفریح به جای غذا خوردن (هرگز ندیدم خوراکی داشته باشد) و بازی کردن، سرش روی میز بود. سر روی میز، به خودی خود چیز غریبی نیست. اما وقتی بچه­های کلاس، برای تفنن زنگ تفریح نوبتی در حالی­که ریز ریز می­خندیدند می­آمدند کنارش، دماغشان را می­گرفتند که یعنی بو می­دهد ، توی سرش می­زدند – واقعاً می­زدند – و می­رفتند، امر غیرعادی، غریب، مهوع و ترسناک می­شد.

اولین بار که صحنه را دیدم به شدت ترسیدم. شاید گریه­ام گرفت. فکر کردم دعوا می­شود. اما نشد.دختر سرش را از روی میز بلند نمی­کرد. می­زدندش… می­خندیدند … و نوبت را به نفر بعدی می­دادند … موضوع را برای مادرم تعریف کردم. وحشت زده شد. گمانم با معلم صحبت کرد. شاید چند وقتی هم توسری­ها به حال تعلیق درآمد، تناوبش کم شد یا از حال علنی خارج شد، واقعاً یادم نیست. اما منظره­ی دخترک، با سر روی میز و دست­های تمیزی که روی مقنعه­ی چرکش زده می­شدند، خاطره­ی ثابت من از دوم دبستان و آن کلاس شد. مثل خرابه­ای که هر روز به اجبار باید از آن گذشت، من هم هر زنگ تفریح از دیدن تفریح همکلاسی­ها با آزار آن دختر می­گذشتم. دختر درست پشت سر من می­نشست. وقتی کلاس آرام بود، صدای نفس­هایش را می­شنیدم و حرکاتش را احساس می­کردم. یکبار نمی­دانم چه شد برگشتم عقب، چشم در چشم شدیم. چشم­هایش سرخ سرخ بود؛ به نظرم داشت گریه می­کرد.

یادم هست یک زنگ تفریح، دستشان – ضاربان را می­گویم – سنجاق قفلی گنده­ای دیدم. هم اندازه­ی گوش آقای حداد عادل. با خودم فکر می­کردم لابد می­خواهند کاغذ به لباسش سنجاق کنند. سابقه­ی این کار را داشتند. حتی یک بار با خودکار قرمز روی مانتوش – که طوسی بود – نوشته بودند خر و او خودش با خودکار آبی رویش را خط خطی کرده بود. اما آن­ها در حالی که از هیجان به سرفه افتاده بودند، سنجاق قفلی را وسط فکر و حدس­های من بالا بردند و صاف در تن دختر بدبخت فرو کردند. دختر برای اولین بار سرش را بالا آورد شاید در کسری از ثانیه فقط نگاه کرد و بعد یادم هست فریاد کشید. الآن از پس این همه سال­های رفته هنوز دهانش را می بینم که تا ته باز بود و فریادی عجیب و غیرانسانی از آن بیرون می­ریخت. یادم هست تمام ما، چه ضاربان و چه تماشاچیان از فریاد او گریه کردیم… از ترس … عذاب وجدان … نمی­دانم …

 

 

در زندگی روزمره آدم­هایی هستند که صدای­شان در نمی­آید؛ نه این­که بلد نباشند؛ اتفاقاً فریادشان گوش فلک را کر خواهد کرد. کاری نکنیم کارد به استخوان­شان برسد …