روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   ژانویه 28

کپک زده

مــــی گویند اگر دیدی قسمتی از ماده ی خوراکی کپک زد همه اش را بریز دور.کل سیب را، کل کیسه ی سیب زمینی را ، تمام جعبه گوجه فرنگی یا شیشه مربای هویج را. آدم دلش نمی آید. انگار باور نمی کند چطور یک لکه ی کوچک می تواند در درون قسمت های سالم نفوذ کرده باشد. باورش نمی شود آن قسمت های کاملا سالم که نه بو و نه مزه شان عوض شده است چطور ممکن است مولد و حاوی کپک خطرناک باشند. از آن بالاتر، باورش نمی شود چطور ممکن است خوردن کپک بتواند در فرآیندی بلند مدت موجب دردناک ترین بیماری ها شود. آدم ناآگاه، ساده لوح می شود. سیبی می شورد تا بخورد، که متوجه کپک می شود، همان تکه آلوده را می کند می اندازد دور، سیب بالقوه کپکی را می خورد و خودش هم آلوده به کپک می شود.

آدمیزاد است دیگر خطا می کند. چه کسی است که اشتباه نکرده باشد؟ گاهی خطاهای مان در حد لهیدگی روی سیب است، یا جای نوک پرنده ای به آن، وقتی روی درخت بوده است. حتی می شود آن تکه را هم خورد. چطور می شود مگر؟ فقط زیبا نیست. جلوی مهمان نمی گذاریم. خودمان با اهل خانه سیب های لک دار را می خوریم یا خورش سیب درست می کنیم!

اما بعضی خطاها کپک هستند. بعضی کپک ها روی رابطه ها هستند. کاش روزی بیاید که در بدترین سناریو آدم ها فقط به شخص خودشان کپک بزنند . نه به رابطه های شان که آن سویش یک آدم دیگر ایستاده است. اما می زنند و می گذرند. طرف مقابل چه می کند؟ عاقلانه کل گونی سیب زمینی را دور می اندازد یا کپک را – اشتباه را – می بخشد. یک عمر با کپک زندگی می کنند. زندگی بچه های حاصل از رابطه را هم کپکی می کنند . آن بچه ها به طریق اولی تر، زندگی همسر و فرزندان خودشان را، و بدین ترتیب کپک از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود.

لهیدگی و زدگی در رابطه را باید بخشید، از بزرگواری شماست، اما بخشیدن کپک؟ نادیده گرفتن کپک؟ زندگی با کپک؟ با عرض معذرت حماقت است.

امروز تمام داستان کپک از مروری بر یک سری مقالات در مورد خیانت در رابطه و تاثیر آن بر اجتماع در ذهنم به وجود آمد.

داشتم فکر می کردم در یک رابطه ی آغشته شده به کپک خیانت، کدام یک از طرفین بیشتر در جهنم است؟ آن که خیانت کرده و باید باقی عمرش را زیر ذره بین بدبینی بگذراند یا آن که خیانت دیده و غیر از یک عمر احساس کوچک شدن، باید شبانه روز با توهم و شک زندگی کند؟

هنوز جوابی ندارم.

 

 


   دسامبر 08

زخم.

بهار ۱۳۹۱… برای من همه چیز در یک سراشیبی عجیب رو به انهدام بود. دقیقا در جهت مخالفی که احمدی نژاد و یارانش  رو به آسمان اوج می گرفتند. دوست نداشتم سقوط را باور کنم و به هر گیاه خشکی می آویختم. جزییاتش بماند برای بعد. در همان ایام، فراخوان مقاله برای یک سمینار را دیدم. هم زمان بود با پس گرفتن یکی از کلاس های موفق دانشگاهم. پس به سمینار آویختم. مقاله دادم و پذیرفته شد. حال خوبی جهت "یک کاری کردن"، بی تفاوت نبودن، فرقی با مرده داشتن، یا حداقل  تداوم حضور اجتماعی، در اجتماعی که داشت ذره ذره از من و امثال من گرفته می شد. حال خوبی که خیلی نپایید!

شخصا عادت داشتم مقاله هایی که با موضوع "حقوق زنان" می نویسم، با بهانه ای واهی در آخرین لحظه از دور خارج شوند. برایش آماده بودم!  اما حذف کل سمیناری رسمی و جدی که مدت ها برایش زحمت کشیده شده موضوع جدیدی بود. جزییات از یادم رفته ; گمانم روز قبل یا شاید دو روز قبل از شروع سمینار، کل سمینار تلفنی لغو شد. سمیناری که در مورد آسیب های اجتماعی ایران بود. گفتند دستور به خاموشی داده اند: که سمینارسیاه نمایی دارد ‌.

یادم هست تلفن را که قطع کردم از پنجره آسمان دودزده تهران را نگاه کردم و کمی به صدای بوق ممتد اتومبیل ها و یک دزدگیر که در پس زمینه زوزه می کشید گوش دادم و فکر کردم پس چه کنیم با این همه تباهی؟ کبک شویم و سرمان را بکنیم زیر سیاهی و ایام بگذرانیم؟‌

ماجرای وحشتناک "بخیه" برای خیلی از مایی که در بطن اجتماع ایران زندگی، کار یا حداقل تحقیق کرده ایم گرچه دردناک، اما ناآشنا و شوک آور نیست. سال هاست که قهقرای بدرفتاری با همنوع بیداد می کند.

چه خوشحالم که می بینم رسانه ها  این بار هم مچ خاطی را گرفتند و چه خوشحالتر می شوم که فکر کنم همه ی ما چه آن ها که مانده اند و چه ما که رفته ایم می خواهیم سرمان را از زیر سیاهی بیرون بکشیم و جای قهر و توهین و تحقیر، برای ریشه های عفونی شده ی این رفتارها کاری بکنیم و نه فقط انتقام از خاطی که خود مسلما در جایی قربانی ماجرا یا ماجراهایی بوده است.

 

در کلاس های مدرسه کوچک فارسی، سعی می کنم در لا به لای خرابه های باستانی و تاج و تخت هایی که اثری از شکوه و عظمت شان به جا نمانده، در پس معنی داستان ها و شعرهای کهن، امید را نشان شاگردان کوچکم دهم.  که باور کنند این سرزمین بارها و بارها تا انتهای سقوط رفته; در چاه هایی خیلی عمیقتر از امروز،خیلی تاریکتر، سیاه تر، و ناامیدتر. اما هر بار برگشته… صبورانه و با تدبیر. نشان شان می دهم تنها چیزی که بر حماقت و ظلم پیروز شده دانایی بوده و بس.

 

به امید دانایی.


   نوامبر 26

با تاخیر جهت منع خشونت علیه زنان

از من خیلی کوچکتر بود. بیشتر از ده سال. من در اوج مسوولیت و بی وقتی و کار و بچه و خانه و او در اوج شناختن و کشف کردن و مزه مزه کردن. از آدم هایی بود که در آن دوران طلایی وبلاگ نویسی و از طریق خواندن وبلاگ به هم پیوسته بودیم. چندبار قرار کافه گذاشتیم و هربار به خاطر ناهماهنگی من بهم خورد. آخر یک روز آمد دفترم. بزرگتر از سنش به نظرم آمد. عاقل و بالغ و جاافتاده. دوستی – به گمان من نامتعادل مان- شکل گرفت و بی سروصدا جلو رفت. بعدها فهمیدم که از خیلی دوستی های متعادل دور و برم قوی تر است; بس که فکر و حس مشترک داشتیم. بس که می شد ساعت ها نشست حرف زد و گذشت زمان را از روی پر و خالی شدن لیوان های چای فهمید.

سال ها قبل که من راه هجرت را آغاز کردم، او هم هجرت کوچکتری را در پیش داشت; رفتن به شهری دیگر برای ادامه تحصیل. من این سر دنیا و او در شهری دیگر در ایران هر دو در جستجوی رویاهای مان.

او درس می خواند و من جا می افتادم. دوست فیسبوکی و وایبری بودیم. برای هم عکس می فرستادیم و هر زمان اختلاف ساعتها جور درمیامد تماسی و گپ و گفتی. شاد بود و محکم پیش می رفت. بحث مشترک مثل همیشه نقد ساختارهای مختلف جامعه ایران بود و رویای مان؟ پیدا کردن انواع راه حل!

یک روز گفت با یک نفر جدید آشنا شده که با بقیه فرق دارد. یادم هست که گفت مثل خودمان است. از آن روز کم کم کمرنگ شد تا به کل محو شد. منظورم این نیست که تماس های مان قطع شده باشد یا وقتی من ایران رفتم به دیدنم نیامده باشد. منظورم بودن خودش است، آن آدمی که بود تمام شد. درسش را نیمه تمام رها کرد، ازدواج کرد و به تهران بازگشت. شرکتی را که با خون جگر تاسیس کرده و تا به آنجا پیش برده بود را تعطیل کرد و به استخدام همسرش درآمد. آخرین پست وبلاگش متنی عاشقانه در وصف معشوق بود. بعد از آن اگر گاهی به فیسبوک می آمد برای پست کردن عکسی دونفره بود یا قرار دادن عکس همسر در حال درست کردن سالاد. یک بار گفت ترجیح می دهد کار نکند و اعصابش را در اجتماع خراب نکند.  هیچ وقت دلم نخواست بپرسم پس چه کار می کند. گمانم پرونده دوستی ما بی زد و خرد، لابه لای عکس ژله های سه بعدی و منظره غروب در دریا که همخوان می کرد و همسرش "لایک" می زد بسته شد. شدیم دو آدم بی ربط که بی صدا از کنار هم می گذرند.

چه شد که در موردش می نویسم؟

که امروز بعد ماه ها عکسی جدید در فیسبوک گذاشت. بعد مدت ها تنها. با سیگاری در دست; ژستی که من درش سراغ نداشتم. نوشت تمام شد.

زیر عکس در جواب دوستانش که کنجکاوانه و حیرت زده واکنش نشان داده بودند توضیح داده بود از اول هم ربطی به هم نداشتیم.

گاهی فکر می کنم در تقسیم بندی انواع خشونت علیه زنان، "خشونت زن بر علیه خودش" را هم اضافه کنیم. خشونتی که نه کبودی دارد و نه جای شکایت به قانون و در مواردی نه حتی جای پشیمانی. ‌


   جولای 13

آشتی

هـــــــجده تیر هفتاد و هشت من دانشجوی دانشگاه تهران بودم. داشتیم با رفیق آن روزها در آتلیه شماره چند روی پروژه درسی کار می کردیم. از بیرون صدای فریاد آمد. "ب" با پیژامه و زیرپیراهن کف حیاط، همان صحن اصلی دانشکده هنرها، نشسته بود و به حال هیستیریک بر سرش می زد. فهمیدیم "ریختند" در کوی دانشگاه و لپتاپ محتوی رساله اش را برده اند. کمی بعد حیاط پر شد از مالباختگان، کتک خوردگان و اخباری که لحظه به لحظه عصبانی تر و خونین تر می شد. ساعت هایی بعد در خیابان اصلی کمپ دانشگاه، همان که از کنار زمین فوتبال سابق (محل برگزاری نماز جمعه) رد می شد بودیم و شعار می دادیم. از هیجانِ شعارهایی که می دادیم می لرزیدیم. عکس آتش می زدیم. مطمئن بودیم اگر بمانیم و نترسیم یک اتفاق خوب می افتد! نه رهبری داشتیم، نه برنامه ای و نه حتی هدفی روشن. لابد فکر می کردیم از میان سروصداهای مان یک سیستم مبارزاتی بیرون خواهد آمد. گمانم مقتضای دانشجو بودن و جوان بودن همین است. همان موقع هم دکتر (…) رد شد، سری به افسوس تکان داد و گفت مرا یاد هیجانات مان در انقلاب 58 می اندازید. ما همین را هم به فال نیک گرفتیم. حال آن که هیچ نیکی در این ماجرا نبود.

روزهای بعد ماجرا به خیابان انقلاب و خیابان امیرآباد هم کشیده شد. اطمینان ما بیشتر می شد. تعداد دستگیرشدگان هم. تعداد شیشه های شکسته و مغازه های آتش گرفته هم. اما… یادم نیست چند روز گذشت، چند نفرمان را بردند، چند نفرمان را تهدید کردند و چه ها کردند… اما آتش فرو نشست و از اطمینان ما اثری باقی نماند. گمانم برگشتیم به لاک های سرخوردگی مان تا سال 88!

امروز از آن قومی که سخن راندم، از "ب"، از رفیق آن روزها و سایر همکلاسی ها و هم-تظاهرات کنندگان خبری ندارم. آن روزهای پرامید دانشجویی که قرار بود ایران را به جای بهتری برای ماندن تبدیل کنیم گذشته اند . اما امروز، همزمان با پیگیری ماجراهای رفع تحریم بر علیه ایران، بوی آن روزها در سرم است. بوی روزنامه های اصلاحات… بوی خوش چایی تازه دم میتینگ های مان و خنده های شادمانه مان به هنگام امضای صورتجلسه ها.

آدم چه می داند. شاید یک روزی هم نوبت ما برسد.

 


   ژوئن 12

نفسی از سر امید

ســـاده لوحانه است که بگویم اگر شش سال پیش آن داستان ها به آن شیوه پیش نیامده بود، من الان اینجا نبودم. چه کسی می داند اگر میرحسین رییس جمهور شده بود، الان کجای ماجرا بودیم. اما بی تردید شش سال پیش حتی به مهاجرت فکر هم نمی کردم. چه برسد که بخواهم این سوی کره زمین باشم در نوسان بین شرق و غرب!

رفته بودیم رای داده بودیم و در تمام طول ظهر تا شب از ستادها اخبار خوش گرفته بودیم و سرتاپای زندگی مان سبز بود. یک شوق عمومی و اجتماعی ای داشتیم که در طول تمام زندگی مان – که همه اش با جمهوری اسلامی گذشته بود – نداشتیم. همه همدیگر را دوست داشتیم؛ حتی در مشاجرات لفظی وسط خیابان و با سایر رنگ ها. گیریم که اگر میرحسین آمده بود، بعد از مدتی این شور و شوق هم می خوابید. اما چه کسی می داند؟ آن زمان از ته دل سبز براق بودیم.

صبح که شد، "شمس"، که امروز با بدن پاره پاره در سینه ی قبرستان خوابیده تماس گرفت و گفت شهر شلوغ شده. گفت احمدی نژاد را رییس جمهور اعلام کرده اند…

هنوز هم دیدن عکس میرحسین و زهرای رهنورد، مرا به شش سال پیش می برد، به آن همه بادکنک سبزی که توی صورت مان ترکاندند. به آن همه درد و خون و اشک و اندوه … و دوستانی که در سراسر دنیا پراکنده شدند. آرزوهای نجیبی که مدفون شدند؛ تا که سال های بعد و با بهانه ای دیگر و جنبشی دوباره از نو به بار بنشینند…