روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Jun 18

ای نور دیده، ای خاورمیانه

ســـــــرش را از روی گوشی موبایل اش بلند کرد و پرسید: یعنی واقعا به همین وحشتناکی؟

قبل از این که بپرسم چی؟ هدفون رو از گوشی موبایل درآورد. صدای عمر دیاب پخش شد که می خواند: " حبیبی یا نورالعینی…"

خندیدم و گفتم "چیز بدی نمی گه که!"

گفت "نه… منظورم دنیای عرب هاست، منظورم این همه خونی ه که داره در خاورمیانه ریخته می شه. یعنی عرب ها به این وحشتناکی هستند؟"

انگار با خودش حرف بزند، به خودش پاسخ داد: "امکان نداره، این آهنگ به این لطافت … رقص به این زیبایی … مرد به این خوش تیپی … جور در نمی آد که… "

دوباره گوشی را به موبایل وصل و گوشی هدفن را درگوش اش چپاند.

پرسید: "گفتی معنی این حرف ها که می زنه چیه؟ "

 


   May 21

تقدیم به هپی هایی که دیگر نمی توان آزادشان کرد.

1. آزادی یواشکی آزادی نیست:

مادرم می پرسید یعنی تو بعد یک عمر در جمهوری اسلامی زندگی کردن بلد نیستی روسری سرت کنی؟ این را با خنده در حالی که روسری مرا روی سرم محکم می کرد می گفت. بلد نبودم. نمی خواستم بلد باشم. هرجا فرصت بود روسری از سر من می افتاد. به خنده می گفتم اعتراض مدنی. کدام اعتراض؟ جرات کردم یک بار سر کلاس مقنعه ام را در بیاورم؟ جرات کردم در محل کار دولتی ام حتی به جای مقنعه روسری سرم کنم؟ نه. شجاعتم فقط مال دفتر کار شخصی ام بود و هرجا که گمنام بودم. هرجا اسمی نداشتم که مورد تعقیب قرار بگیرم و این کشف حجاب ها شاید کمی هوا به پوست سرم می رساند اما خودم می دانستم که مجرم هستم. ظاهرا بقیه هم همین حس را داشتند، با تمسخر، هرزگی و شماتت به بی حجابی مقطعی من نگاه می کردند. احساس من ترس و رنج بود و نه آزادی. احساس آزادی را الآن دارم که درهرحال هیچ نگاهی دنبال قضاوت شکل و قیافه و پوشش من نیست.

2. هپی محکوم به فناست:

یادم نمی رود حدود بیست سال پیش بود، اولین نفر  از دوستان صمیمی مان ازدواج کرده بود و خانه مستقل داشت، رفته بودیم خانه اش، در آشپزخانه اش، چهار پنج تا دختر بودیم، چایی می خوردیم و می خندیدیم. نه بلند و نه غیرعادی. در خانه را زدند. یک موجود پشمالو پشت در بود. سرش پایین بود. بی سیم دستش بود. گفت صدای خنده تان می آید بیرون. یا پنجره را ببندید یا ساکت شوید. توضیح داد: دفعه بعد با مامور می آیم. ما لال شدیم. خفه شدیم. بغض کردیم. زهرمارمان شد. برگشتیم خانه های مان.

به هم خوردن مهمانی های مان، یک قلپ یواشکی مشروب خوردن های مان از دبه ی بنزین، "یکی سر کوچه وایسه اگه داشتن می اومدن خبر بده" های مان، شلاق خوردن های مان، این ها خاطرات تلخ جوانی اکثریتی از ماست.

3. جهاد مجازی:

تلاش می کنم هشتگ ها را قضاوت نکنم، "آزادی های یواشکی" و "فری هپی ایرانین" را هم. آینده قضاوت خواهد کرد که در دل سیاه دیکتاتوری و بی خردی سرزمین بخت برگشته مادری این قبیل اقدامات نتیجه می دهد یا بدتر به رخوت و بی حوصلگی موجود دامن می زند. گروه سنی ما (متولدین دهه چهل و پنجاه)  رسانه نداشت. یک عده مان جنگیدیم، کشته شدیم، زندان رفتیم، اعدام شدیم، بازجویی شدیم، اخراج شدیم و نهایتا تنها هنرمان پناه آوردن به سرزمین های دور شد. یک عده ی دیگرمان هم تبدیل به همین موجودات فاسد و رشوه گیر و دزدی شدیم که آن بقیه از دست شان به این سوی پناه آوردند. یک عده هم هیچی بودند و هستند. حتما نازنینان قابل تحسینی هم هستند که  چشم امید همه ی ما به استقامت آن هاست. اما این نسل… ببینیم این نسل با رسانه اش چه می کند. 


   May 16

سیمرغ و مگس

خـــــاطراتم بو و تصویر و صداست. به عقب که برمی گردم، مولتی مدیایی از انواع بوها و صداها و تصاویر را دارم.

بو، متعلق به لطیف ترین خاطره هاست. امن ترین ها، عاشقانه ترین ها، مهربان ترین ها؛ از بوی خانه ی مادربزگ ام بگیر تا بوی آغوش مردی که عاشقانه دوست می دارم.

تصویر، دل مشغولی های ام است. لبخند پدر و مادرم وقتی دم در ایستاده اند تا به ورود ما خوشامد بگویند، تصویر کتابخانه ام در تهران، کنج های دوست داشتنی ام، پله های آجری، قوس های خشتی، میز و صندلی فلان کافه، پانورامای دریای شمال، آن لحظه ی کامل که نور بود و سایه و خواهش.

صدا، صدای دوستانم. فقط صدای دوستانم. چشمانم را که ببندم و حواس ام را جمع کنم از گوشه گوشه ی حافظه ام صدای قهقهه شان بلند می شود. دقت که کنم صداها تفکیک می شود و می شناسم شان. نام ببرم که یک کتاب می شود.

یک زمانی خاطرات ام وصل بود به آن سرزمین. سرزمینی که باید پول های ات را جمع کنی بلیطش را بخری، تا ابد در هواپیما و فرودگاه ها بنشینی تا به آن برسی. الان از سرزمین جدید هم خاطره دارم. بوهای آشنا، تصاویر آشنا و خنده هایی که در گوشه گوشه این شهر هم شکل گرفته است.

یک  روزهایی که دل خون و خسته باشم، چشم های ام را می بندم و به صدای خنده ها گوش می دهم. خنده های بی مرز و بی زمان. ذخیره ی بی نظیری از انرژی و صداقت، دوست هایی که قوت قلب هستند و آرامش روان.

دیگر در این میان چه باک که احمق ترین و خبیث ترین دشمنان را هم داشته باشم؟ 


   May 07

هم.

هــمانطور که پیش ­تر هم گفته ام، در دوره ای که هنوز افسارم در خانه ی پدری بسته بود و کاری نداشتم جز مدرسه و کلاس کنکور رفتن و تفریحی نداشتم جز یواشکی سینما رفتن، یواشکی مجله فیلم خواندن، یواشکی عاشق شدن، یواشکی فیلسوف شدن،  یواشکی "شریعتی خوان"  هم شده بودم و در میان تمام کتاب هایش دل بسته بودم به "گفتگوهای تنهایی". گاهی فکر می کنم هنوز که هنوز است، در کنار سایر زخم ها و عقده ها، آثار کبودی های یادداشت برداری از این دو جلد کتاب بسیار قطور را هم با خودم اینور و آنور می کنم.

امروز بی مقدمه و وسط جلسه ای کاری به زبان انگلیسی، شریعتی به فارسی غلیظ و شمرده شمرده در گوش ام گفت: "ارزش هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد" و دیدم چقدر خسته ام از این حرف های درگوشی ارث برده از آن سرزمین.

ترجیح می دهم افتخار کنم به دوستان خیلی "هم" ی که دارم؛ هم- حس، هم – فکر، هم – شادی، هم – درد، هم – خانواده و حتی هم – وطن و هم – شهر  که می شود برای شان از پشت پرده های حسی و روحی صحبت کرد و احساس کرد دنیا خیلی هم جای بدی نیست.

 


   Apr 23

صدسال سکوت*

یـک زمانی،  یک دهه عقب تر از امروز، خودم را فعاّل حقوق زنان می دانستم. آنقدر که رساله ی دکتریم را در همین مورد بنویسم. زمانی که هنوز کلمه  "زن" در موتورهای جستجوی اینترنت فیلتر نبود و کسی را به جرم فمنیست بودن تحت تعقیب قرار نمی دادند. اوایلِ نوشتن بودم که که با کمپین یک میلیون امضا آشنا شدم. متاسفانه چیزی نگذشت که حکومت هم با این کمپین آشنا شد.

شرح آنچه بر کمپین و روح و روان ما رفت در حوصله ی این نوشتار نیست. از آن دوران چند دوست برایم مانده است، یک سری کابوس، یک مشت زخم و یک رساله ی تمام شده که هرگز اجازه ندادند حتی یک خط از آن جایی منتشر شود. آنقدر که مجبور شدم به شیوه ی شبکه ی زیرزمینی توزیع آلبوم های شهرام شب پره، روی سی دی بین دانشجوها و هرکه رگه ای از علاقه به مسائل زنان داشت توزیعش کنم!

بعد از این همه سال، نشریه ای کانادایی به چاپ قسمت هایی از رساله ام علاقه مند شده است.از صبح همه ی کارهایم را تعطیل کرده ام،  نشسته ام قسمتی را که خواسته اند ویرایش می کنم. عبارت های محافظه کارانه را حذف و با جسارت لغات اصلی را می نشانم. یک جاهایی که بغضم می گیرد "متاسفانه" اضافه می کنم، هرجا انصاف اجازه بدهد از اقدامات شاهان گذشته تشکر کرده و همه ی پاورقی های مضحکی را که با هدف "راضی کردن بازجوی احتمالی" نوشته ام نابود می کنم.

رساله ام که اسکرول می شود، خودِ ده سال پیشم از پشت غبار سال ها ترس و سانسور بیرون می آید… لرزش دست هایم که خوب شود، دوباره فعّال حقوق زنان می شوم.

——————————————————————————

این مقاله  از معدود آثاری است که اثری از آن پیدا کردم؛ متعلق به نه سال پیش در سایت زنستان که خود بیش از شش سال است به روز نشده است.  

 

* یک ادای دینی هم کرده باشم به گابریل گارسیا مارکز که بالاخرا از تنهایی درآمد …