روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Feb 14

تا اطلاع ثانوی زنده هستم.

تــــــــمام چهارشنبه را با مالیخولیا زندگی کردم. مثلا از زیر میز پایم را به پایه های محکم میز می زدم و فکر می کردم از کجا معلوم که نریزد و نیفتد روی پایم و زانویم خرد نشود و زیر عمل به دلیل خطای پزشکی نمیرم و بچه هایم تنها نشوند؟ از کجا معلوم یکهو سرطانی در یک گوشه تن این خانوم که آن روبه رو نشسته و سخت مشغول کار است ندود؟ از کجا معلوم آن دخترک جوان سرزنده که از صبح قاه قاه خندیده همین امشب سکته نکند و نمیرد؟

در طول مسیر تا خانه همه آدم ها را به چشم ذائقه های موت می دیدم. مثلا چشمم می افتاد به آقایی که با سگش روی تپه در نهایت آرامش می دویدند و فکر می کردم از کجا معلوم در لحظه ای بعد آقا پایش نپیچد و با سر به آن سنگ کنار معبر نخورد  و درجا نمیرد و سگش زیر ماشین نرود و له نشود؟ که می داند چندتا از این راننده ها فردا هم شانس رانندگی در خیابان را خواهد داشت؟ این همه دست روی فرمان و پای روی گاز و چشم دوخته شده به خیابان… کدام ها یک سال دیگر هم دوام می آورند؟

درخت های خشک از زمستان را نگاه می کنم و حسودی ام می شود به نظم طبیعی شان، سر موقع می میرند و سر موقع بیدار می شوند؛ نه مثل خواهرک جوان دوستم و شوهر جوان آن یکی دوستم. که هفته قبل این موقع زنده بودند و الان تبدیل شده اند به حسرت و درد برای خانواده های شان.

و فکر می کنم که آدمیزاد با این همه سروصدا و ادعای اش هیچ تسلطی بر مرگ عزیزانش ندارد و دلم له می شود از این ناتوانی. آن هم وقتی هر عزیزت در یک جای کره زمین باشد. حالا گیرم هم که نباشد، چه کاری از من برمی آید؟ که همه شان را سوار کشتی کنم و ببرم به سرزمین بی مرگی؟ دلم می خواست یک لحظه ای بود، یک لحظه ی خیلی کامل، همه کنار هم و در همان لحظه همه با هم معدوم می شدیم، محو در ابدیت.  

امروز ما – امشب شمای در ایران – بچه ها گل خریدند و رفتند دیدن ژ. لابد بغلش کردند. پشتش زدند. باهم گریه کردند. من و پ چه کردیم؟ بغض و اشک قورت دادیم و در وایبر سوالات بی سر و ته پرسیدیم و برای بار هزارم نوشتیم : " بمیرم براش" و مجبورانه به دنیای بی ربط اطراف مان بازگشتیم. سهم ما از غصه های شما دق کردنش است. تماشا می کنیم و کاری از دست مان برنمی آید.

برای شما فردا روز دیگری است، برای ما؟ یک کابوس بی انتها.

 

 

 


   Jan 22

بدافزار

توضیح حالم بی‌فایده است؛ یعنی نمی‌شود توصیف کرد هربار که بی‌اجازه و خواست من یک صفحه باز یا بسته میشود چقدر حالم بد می‌شود، چقدر حس ناامنی پیدا می‌کنم. به همان اندازه که انگار یک غريبه زیر میزم پنهان شده و پوست تخمه به بیرون تف می‌کند. هرکار از دستم برمی‌آمد انجام دادم. همه‌اش خودم را مقصر می‌دانستم که لابد یک برنامه یا فایل آلوده را وارد زندگیم کردم. پس آنتی ویروسم را برای بار صدم آپ- دیت کردم. زیر و روی کامپیوتر را اسکن کردم، آنچه برنامه‌ی غیر ضروری بود پاک کردم. بی‌فایده بود. دقیقا وقتی می‌خواستم آهی از سر راحتی خیال بکشم و تکیه بدهم به صندلی، دوباره تف می‌کرد بر روح و روانم. ميرفت روی نتیجه جستجوی گوگل، تبلیغ اضافه میکرد، آنقدر که نتیجه‌ی جستجو غیرقابل دیدن می‌شد. اگر اشتباها دستم روی یکی از تبلیغات می‌رفت، کامپیوتر شروع می کرد آژیر کشیدن که در معرض خطر هستی با ما تماس بگیر و یک شماره در امریکای شمالی ظاهر می شد. شماره را گزارش کردم، بی‌فایده. دیپ اسکن ها معتقد بودند کامپیوترم پاک پاک است، اما چه می فهمد دیپ اسکن؟ صورت تفی شده‌ی مرا می‌بیند؟ صورتی که با سیلی سرخ شده و رد تف را نشان نمی‌دهد. تا این که بالاخره یک بسته‌ی ویروس‌کش از خود مایکروسافت گرفتم و نصب کردم. در جا یک فایل مزاحم یافت و با اجازه من حذفش کرد. روی سیستم32 نصب شده بود. یک هفته ای زندگی شیرین بود. بگو و بخند و امور تحت کنترل. اما همین هفتهی پیش تا پایم را در دفتر گذاشتم، روی پوست تخمه سر خورده و با سر زمین افتادم. آدم چند بار ببخشد؟ اگر این بار جدا سرم می شکست چه؟
در هر حال، من تحمل کردم، چون یک کاربر خوب کامپیوتر انسان با تحملی است؛ سر هیچ و پوچ کامپیوترش را نمی‌کوبد به دیوار. مشت نمی‌کوبد روی کیبرد. تحمل می‌کند و متانت و درایت به خرج می‌دهد. لبخند زده و بی‌خیال روی کیبرد شلپ شلوپ می‌کند. 
این بار همه‌ی دار و ندارم  را بردم روی هارد پرتابل. هارد را هم پنجاه بار اسکن کردم و حالش خوب بود. حالا روز به روز زندگی می کنم. فایل هر روز را همان روز ميگذارم در گوگل درایو و پایان روز در همانجا سیو می‌کنم. کامپیوتر بی‌شعور را هم به حال خودش رها کردم صفحه باز و بسته کند. شدم عین کولی ها که دل‌شان کف دست‌شان است و هرجا آهنگ قشنگ‌تری شنیدند می‌مانند و می‌رقصند. کولی‌ها اینطور هستند یا این هم توهم من است؟
 
 
 

   Dec 12

نمایانی

یــــک روز هم قاطی یک عده شاعر بالقوه و دانشجوی ادبیات رفتم منزل شاملو. کرج. افراد سوال می پرسیدند، قربان صدقه اش می رفتند و اشعارشان را برایش می خواندند. سیگار خاموش به دست و جدی گوش می داد، جواب می داد، گاهی سری تکان می داد. به یکی شان هم با همان خونسردیِ مثال زدنیِ خاصِ خودش گفت شعر را بگذارد کنار چون شعرش هیچ ارزشی ندارد. توضیح داد همه که نباید شاعر باشند، شعر دوست دارید، بخوانید و لذت ببرید، اما شعر را خراب نکنید.

آن شاعر اشعار بی ارزش تمام مسیر کرج-  تهران را گریه کرد و ما تمام هفته ی بعد، بر سر درستی کار آقای شاملو بحث/ دعوا کردیم و به نتیجه ای نرسیدیم- همانطور که از زمان افلاطون تا کنون به نتیجه ای در مورد نقد جامعه نرسیده اند- البته آن زمان فیسبوک نبود و دعواها کمی مودبانه تر انجام می شد.

بعدها [ نه در مورد ارزشیابی شعر] در موقعیت های مشابهی قرار گرفتم و هربار پیش از دهان باز کردن، خودکار بر کاغذ گذاشتن یا تایپ کردن، یاد دماغ باد کرده از گریه ی شاعر اشعار بی ارزش افتادم. هربار فکر کردم از ریشه بزنم یا مهربان جلوه کنم؟ هربار مطمئن بودم ریشه کن کردن درد دارد، اما عاقلانه و دلسوزانه تر است، هرچند بیرحمانه و توهین آمیز به نظر برسد.

هرسال، تولد آقای #شاملو که می شود، با شادمانی یاد این تنها دیدار می افتم؛ در حد دو جمله اول. امسال مقارن شده با نشر انبوه فایل صوتی دکتر #اباذری و این که اینسو و آنسو شیوه تند و بی پرده نقدش با زبان صریح شاملو مقایسه می شود. نمی دانم اگر شاملو زنده بود، آیا هنوز ایران مانده بود، آیا تندتر از دکتر اباذری تحلیل نمی کرد، می توانست ساکت بنشیند و خالی از اندوه و خشم، "چراغ اش را در خانه ای بسوزاند که رو به ویرانی می رود، آبش در کوزه ای ایاز بخورد که مسموم است و نانش در آن مغشوش ترین سفره باشد" *؟

* در پاسخ به پرسش چرا ایران را ترک نمی کند می گفت: "راستش بار غربت سنگین تر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه می سوزد، آبم در این کوزه ایاز می خورد و نانم در این سفره است"

 


   Nov 19

در پس سکوت

رابطه هایی هستند که پای شان از اول می لنگد. دوام ندارند. منتظر بهانه هستند برای وا دادن. وقتی از بین رفت دنبال دلیل نباشید، خودتان را نگردید، وقت تان را برای سوگواری تلف نکنید. خوبی هایش رو مزه مزه کنید و بگذارید برود پی کارش. که کار او از اول با کار شما در یک راه و یک سو نبوده است.

در عوض رابطه هایی هست از جنس جان . با هر نفس می رود و بر می گردد. می ماند. بادوام و محکم. هیچ ربطی هم به هیچ چیز ندارد. نمی گویم مراقب این رابطه ها باشید، نمی گویم بپایید که آدمش آمد بقاپیدش. که نیازی نیست. وقتی بیاید، آمده و می ماند.

خوب است آدم "آب" وار لا به لای رابطه ها برود و بیاید تا خودش را پیدا کند و وقتی پیدا کرد آرام بگیرد؛ آنقدر آرام که بنشید و با خیال راحت موهایش را سپید کند و بماند تا به ابدیت بپیوندد. 

 


   Oct 24

ما، همه چیز. ما، امید.

بــا موی بلوند صاف و چشم­های سبز روبه روی منِ چشم و مو قهوه­ایِ مو فرفری نشسته ، قهوه با نقل ایرانی می خورد و با هم غیبت شهردار را می کنیم. به مقامی از اینجایی شدن رسیده­ ام که کلی حرف برای زدن داشته باشم و کسی باور نکند هنوز دو سال نشده اینجا آمده­ ام. بچه­ ی خاورمیانه­ ای­ ام با بچه­ ی امریکای شمالی او صمیمی است و نه تنها هیچ چیز با استانداردهای کانادایی "عجیب" نیست که همه­ چیز خوب است. این جاافتادگی است؟

دلم لج می­کند با جاافتادگی. دوست دارد با یکی در مورد اسیدپاشی حرف بزند. از این همه راهی که مادرِ مادربزرگ­های من آمدند که به جایی برسیم که از خیابان و شهر سهم داشته باشیم، نه تنها سواد داشته باشیم، که متخصص باشیم، جلوی همه­ ی حرف­ های درشت در مورد عدم کنترل موالید، وابستگی اقتصادی به شوهر، گوهر حجاب، کمال زن در کنج خانه بودن و غیره بایستیم، راه همزیستی با ناپاکان کوچه و خیابان و آسیب ندیدن از آن­ها را بیاموزیم و بعد … اسیدی که شوخی ندارد.

صدای خنده­ اش یادم می­ آورد که داشتیم حرف خنده­ دار می ­زدیم. می ­خندم.

دلم می­ گریزد از جاافتادگی. آدم­ هایی از جنس ترس و وحشت تاریخی خودم را می­ خواهم. ریشه­ های­م درد می­کند. حواسم می­رود که اگر من الآن تهران بودم… مهر هم تمام شد. آدم چطور جرات کند برود درکه را بو بکشد یا صبح برود جاده چالوس و عصر برگردد یا پیاده برود تا نشر چشمه یا … اسید شوخی ندارد.

لحن­ش سوالی می­شود. می­ پرسم "پاردن می*؟" سوال­ش را تکرار می­ کند. بله که می آییم. من و دخترک­م با تو و دخترک­ت به استخر خواهیم آمد. می­گویند روی مصدوم اسیدپاشی شده باید آب ریخت. یادم باشد.

دل­م یادم می ­اندازد که همیشه  زنان ایران در شرایط عجیب و غریب­شان جاافتاده­ اند و زنده مانده ­اند، خودشان و روح و روان­شان. چه آن زمان که برای انقلاب مشروطه­ ای از جان مایه گذاشتند که پس از پیروزی، آن­ها در کنار دیوانگان از رای محروم کرد، چه پس از انقلاب اسلامی که می­ خواستند حجاب را بهانه کرده و خانه ­نشین­شان کنند و چه الان که می­سوزانندشان تا حذف شوند. 

می­ گوید " وی ویل سروایو انادر وینتر**"! حواس­م سرجایِ جاافتاده ش برمی­گردد و جمله اش را به فال نیک می­ گیرم. تکرار می­ کنم "وی ویل سروایو***". به پنجره اشاره می­ کنم "استیل اینجوی د سان شاین****"!

 

————————————————————-

* ببخشید؟

** یک زمستان دیگر هم دوام خواهیم آورد.

*** دوام خواهیم آورد.

**** همچنان از آفتاب لذت ببر.