می 19th, 2012

 

خنکی کولردر من احساسات نیمه خفته ای را بیدار می کند؛

پر از وسوسه است:  

وسوسه ی نوشتن، فکر کردن، خواندن و دوباره نوشتن …

خنکی کولر یعنی پایان بهار؛

بهاری که همه اش مشنگی و ملنگی و رخوت است!

خنکی کولر یعنی پایان درس، اجبار و مدرسه؛

پایان ِ صبح بیدار شدن های ملال آور و شب زود خوابیدن های زورکی.

خنکی کولر خوب است،

همیشه خوب است …  

ثبت بر جریده ی عالم

می 15th, 2012

از دفتر خاطراتم، بیست اردیبهشت 1391:

با خودم هستم، در خودم هستم، این که دارم غم نیست، نمی دانم چیست. جدید است. تا به حال هرگز "دوستی" از دست نداده بودم. کلمه ی مناسبی نیست از دست دادن. چرا آدم اینجوری داستان را می پیچاند؟ تا به حال کسی از دوستان نمرده بود. الآن من یک دوست مرده دارم و این حس غریبی است. انگار دوست آدم به پایان خط رسیده، ورقه ی امتحانش را داده و رفته بیرون و من مانده ام و یک عالمه سوال مانده …

 

روزِ کار پایان یافت مهندس،

چهره ات را پنهان کن

و به رویا فرو برو

راحت شدی از همه ی آنها…

 

دوست ندارم در موردش حرف بزنم، با هیچکس و در هیچ کجا. شاید فعلاً…

فقط بگویم از تجربه ام:

در پیچیده ترین شرایط روحی و روانی، آنچه بیشتر از هرچه به کار می آید معاشرت با آدم های نجیب است ( البته فقط و فقط معاشرت – و نه بازگو کردن داستان ) و کار فیزیکی سخت!

 

الآن خوبم. دوباره خودم هستم. البته، بی تردید نه آن خود قبلی.

 

بعداً نویس: بعد از انتشار ، نوشته ام را خواندم. خوشم نیامد. اصلا منظورم را نمی رساند. اصلاً هیچ چیز منظورم را نمی رساند…  یک چیزی در قلبم باد کرده است. نه می ترکد و نه خودش خوب می شود… اما این نوشته، با همه ی بی مزگی اش بماند اینجا. همین. 

همچو شهد و سرکه در هم بافتم

می 6th, 2012

 

چه داستانی است که آدم می آید می نشیند پشت کامپیوتر و بازیگوش می شود ؟ دلش هر کاری می خواهد جز آن کاری که باید انجام دهد! یک زمانی دیگران رییس و بازخواست کننده هستند و بازیگوشی آدم انگار در چاه ریخته می شود؛ چون همیشه با استاندارد هر رییسی جلوتر از برنامه ی مقرر بودم.  اما وقتی خودم رییس و در عین حال مرئوس خودم باشم، آن وقت گندش درمی آید و مجبورم خودم را اخراج یا حداقل تنبیه کنم و این پارادوکسی می شود بس الیم و بس عظیم!

پس همین جا بر بازگوشی ها نقطه ی پایانی می گذارم و می روم سر کارم… البته دارم وسوسه می شوم یک سری به فیسبورگ بزنم و … یک سری به … و … ! یکی مرا ببندد به کارم؛ مثل بچگی ها که خودم را می بستم به صندلی که از پای درس در نروم.

لعنت آسمان ها و زمین بر من اگر … تنها اگر … !

رفتم.

 

راه را گم کرد و در ویران فتاد!

می 5th, 2012

 

یک خانه ای این رو به روست، رو به روی من. وقتی می نشینم پشت میزم، آن خانه هم آنجا نشسته بر سر جایش و لابد فکر می کند من رو به رویش هستم. البته او یک بری نشسته ولی من رویم به اوست. کاملا مکعب است، آجری است و سقفش شیروانی است. دو طبقه دارد، اما قد و بالایش به اندازه ی یک چهارطبقه ی امروزی است. گمان می کنم همسن و سال پدر من یا چیزی همان حول و حوش باشد. بی تردید زمانی خانه ای اربابی بوده. محوطه ی وسیعی دارد. تازه ناودان هم دارد. من عاشق ناودان هستم، وقتی باران ببارد و آب در آن جریان پیدا می کند صدای ملسی می دهد. پنجره هایش را کور کرده اند. چرا باید این کار را کنند ؟ مگر قرار است پشت این پنجره ها چه کنند که کسی نباید ببیند ؟ الآن که دارم اینها را تایپ می کنم هی سرک می کشم بلکه چیز بیشتری بفهمم، حتی چندبار بلند شدم ایستادم و گردن کشیدم؛ اما نمی فهمم. فقط متوجه شدم به یکی از پنجره هایش یک کولر آبی هم ملحق کرده اند و روی دیوارش یک بلندگوی گنده نصب شده است. درست زیر ردیف ظریف آجر کاری های بین دو طبقه. نکند مدرسه بوده است و از این بلندگو ناظمی مدیری خط و نشان می کشیده است؟ احتمالش هست، چون پنجره های طبقه دوم هم حفاظ دارند.

این ساختمان به این زیبایی افتاده است بین آپارتمان های ضخیم حداقل هفت طبقه. یک دوازده طبقه هم داریم. همین الان خودم طبقاتش را شمردم. جالب است که این همه سال اینجا نشستم و به هیچ کدام از این ها توجه نکردم! بیرون را که نگاه می کردم چه می دیدم؟

اینترنت قطع شده. نعمتی که باعث می شود آدم از کار و زندگی اش بیافتد، چشم از صفحه ی کامپیوتر بکند و اطرافش را با دقت بیشتری ببیند!

به یاد استاد

آوریل 29th, 2012

 

عادت دارم هر از گاهی به بهانه های سست و غیر سست به دانشکده ی آبا و اجدادی بروم. بنشینم با اساتید قدیمی که روز به روز پیر و پیرتر می شوند از آن چایی بدمزه های دانشکده بنوشم و بگویند و بخندم و بگویم و دلداری دهند و انرژی بگیرم از صحبت ها و در و دیوار همیشه سبز دانشکده. دیدن شان، با عینک هایی که هنوز به اتکا بند عینک به گردن های شان تاب می خورد، با همان صداهای قدیمی که سر کلاس های بچگی می پیچید، و با دست های چروک و نیمه چروک حاکی از گذر ایام،خوب است. خیلی خوب. و صحبت های شان، گرچه سال هاست تازگی و جادوی خود را از دست داده هنوز دل نشین است.

چند روز پیش به قصد سال مبارکی به یکی از استادهای ریش سفید تلفن زدم.  حال دیگران را می پرسیدم که گفت "مهندس فلانی" را از بعد مجلس ترحیم مرحوم "دکتر فلانی " ندیده است. سعی کردم کلمه ی مرحوم و مجلس ترحیم را نشنوم و نهایتاً کل ماجرا بگذارم به حساب تشابه اسمی.

امروز کنجکاوی غلبه کرد و

الآن همه ی زندگیم را گذاشتم کنار، نشسته ام این ها را تایپ می کنم چون دلم پر از اشک شده است. آدم های قدیمی که می روند، انگار گوشه ای از قلب و روح آدم را با خودشان می برند که می برند… دلم می خواهد آن ها که هستند را گره بزنم به زندگی، آن چنان محکم که زور هیچ عزرائیلی به بردن شان نرسد.

 

 

دکتر مجتهدزاده ی عزیز

بعضی ها آنقدر حضورشان محکم است که نبودن شان حتی به ذهن آدم هم خطور نمی کند. دیگر چه کسی ما را از بالای عینک نگاه کند و در پایان خوش وبش های گذری در راهروهای دانشکده، با وجود این که دیرش شده باشد، بایستد و از ته دل بگوید "خوشحالم که می بینم تون" …

استاد جان

امیدوارم هنوز با همان آرامش، جایی باشید… یک جای خوب و امن و هر جا که هستید شاد شاد باشید.

 

پ.ن: بند عینک استاد مرا چه کردید ؟