روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Oct 24

ما، همه چیز. ما، امید.

بــا موی بلوند صاف و چشم­های سبز روبه روی منِ چشم و مو قهوه­ایِ مو فرفری نشسته ، قهوه با نقل ایرانی می خورد و با هم غیبت شهردار را می کنیم. به مقامی از اینجایی شدن رسیده­ ام که کلی حرف برای زدن داشته باشم و کسی باور نکند هنوز دو سال نشده اینجا آمده­ ام. بچه­ ی خاورمیانه­ ای­ ام با بچه­ ی امریکای شمالی او صمیمی است و نه تنها هیچ چیز با استانداردهای کانادایی "عجیب" نیست که همه­ چیز خوب است. این جاافتادگی است؟

دلم لج می­کند با جاافتادگی. دوست دارد با یکی در مورد اسیدپاشی حرف بزند. از این همه راهی که مادرِ مادربزرگ­های من آمدند که به جایی برسیم که از خیابان و شهر سهم داشته باشیم، نه تنها سواد داشته باشیم، که متخصص باشیم، جلوی همه­ ی حرف­ های درشت در مورد عدم کنترل موالید، وابستگی اقتصادی به شوهر، گوهر حجاب، کمال زن در کنج خانه بودن و غیره بایستیم، راه همزیستی با ناپاکان کوچه و خیابان و آسیب ندیدن از آن­ها را بیاموزیم و بعد … اسیدی که شوخی ندارد.

صدای خنده­ اش یادم می­ آورد که داشتیم حرف خنده­ دار می ­زدیم. می ­خندم.

دلم می­ گریزد از جاافتادگی. آدم­ هایی از جنس ترس و وحشت تاریخی خودم را می­ خواهم. ریشه­ های­م درد می­کند. حواسم می­رود که اگر من الآن تهران بودم… مهر هم تمام شد. آدم چطور جرات کند برود درکه را بو بکشد یا صبح برود جاده چالوس و عصر برگردد یا پیاده برود تا نشر چشمه یا … اسید شوخی ندارد.

لحن­ش سوالی می­شود. می­ پرسم "پاردن می*؟" سوال­ش را تکرار می­ کند. بله که می آییم. من و دخترک­م با تو و دخترک­ت به استخر خواهیم آمد. می­گویند روی مصدوم اسیدپاشی شده باید آب ریخت. یادم باشد.

دل­م یادم می ­اندازد که همیشه  زنان ایران در شرایط عجیب و غریب­شان جاافتاده­ اند و زنده مانده ­اند، خودشان و روح و روان­شان. چه آن زمان که برای انقلاب مشروطه­ ای از جان مایه گذاشتند که پس از پیروزی، آن­ها در کنار دیوانگان از رای محروم کرد، چه پس از انقلاب اسلامی که می­ خواستند حجاب را بهانه کرده و خانه ­نشین­شان کنند و چه الان که می­سوزانندشان تا حذف شوند. 

می­ گوید " وی ویل سروایو انادر وینتر**"! حواس­م سرجایِ جاافتاده ش برمی­گردد و جمله اش را به فال نیک می­ گیرم. تکرار می­ کنم "وی ویل سروایو***". به پنجره اشاره می­ کنم "استیل اینجوی د سان شاین****"!

 

————————————————————-

* ببخشید؟

** یک زمستان دیگر هم دوام خواهیم آورد.

*** دوام خواهیم آورد.

**** همچنان از آفتاب لذت ببر.


   Oct 03

روزنامه دیواری مصور می شود!

وقتی ای.اس.ال* باشی، هرچقدر هم که به "ای" **مسلط باشی، که معمولاً نیستی، در بیان کم می آوری. وضع بدتر می شود وقتی که در "اف. ال"*** بسیار روان و مسلط بوده باشی. با "ای" زبان ها، یک شکاف بزرگ زبانی احساس خواهی کرد. انگار که یکهو خنگ شده باشی یا زبانت تاب برداشته باشد!

با مهاجرها که حرف می زنیم، خیلی ها از ساکت شدن شان در طی زمان می گویند. که آن شخصیت پرهیاهو و پرحرف قبلی تبدیل شده به دیوار! که در سکوت غرق شده. که اوج مشارکت اش در بحث شده یک هارهارهار انداختن میان حرف ها، آن هم معمولا به تبعیت از دیگرانی که هارهار خندیده اند.

پررو که باشی، کم آوردن ات رو به روی خودت نمی آوری، وسط "ای" حرف زدن فارسی هم می پرانی و با لبخند عبور می کنی! به دوستانت می گویی که هی من "ای.اس.ال" هستم ها … و آن ها سعی می کنند زیر لهجه ی خوب ات غریب بودن ات را باور کنند. حتی کلمه های فارسی یادشان می دهی و آن ها اشتباه تلفظ می کنند و این بار تو به آن ها می خندی. خندیدن خوب است. دوست خارجی را با پسوند "جون" صدا زدن و به او هم "جون" را یاد دادن، خوب است!

اما برای من اتفاق دیگری هم افتاد. با ورود به دنیای "ای" زبان ها، دو دوربین قدرتمند دست ام افتاد، دوربین آیفون و دوربین نایکون. در کنار این دو موهبت بزرگ، و به لطف بیکاری ماه های اول مهاجرت،  دوره ی روزنامه نگاری اسم نوشتم که در درونش، دوره ی عکاسی و فوتوژورنالیسم هم داشت و …  

یک زمانی فکر می کردم چرا من با این همه عشق به کتلت، هیچ استعدادی در طبخ آن ندارم. بعدها فهمیدم مشکل از ماهی تابه ام هست. بماند که زبردستانی هستند که در هر ماهی تابه ای، کتلت خوب به عمل می آوردند. حالا شده است داستان من و دوربین های قدیم و جدیدم. بعد عمری عکس های مزخرف گرفتن، کم کم شروع کرده ام به این که عکس های ام را جدی بگیرم!

در زیر این آسمان کبود برای هر چیز آغازی و پایانی است،

زمانی برای وراجی،

زمانی برای عکّاسی!

 

——————————————————————————–

*E.S.L: English as Second Language

** E: English

*** F.L.: First Language

 

 

 


   Jun 18

ای نور دیده، ای خاورمیانه

ســـــــرش را از روی گوشی موبایل اش بلند کرد و پرسید: یعنی واقعا به همین وحشتناکی؟

قبل از این که بپرسم چی؟ هدفون رو از گوشی موبایل درآورد. صدای عمر دیاب پخش شد که می خواند: " حبیبی یا نورالعینی…"

خندیدم و گفتم "چیز بدی نمی گه که!"

گفت "نه… منظورم دنیای عرب هاست، منظورم این همه خونی ه که داره در خاورمیانه ریخته می شه. یعنی عرب ها به این وحشتناکی هستند؟"

انگار با خودش حرف بزند، به خودش پاسخ داد: "امکان نداره، این آهنگ به این لطافت … رقص به این زیبایی … مرد به این خوش تیپی … جور در نمی آد که… "

دوباره گوشی را به موبایل وصل و گوشی هدفن را درگوش اش چپاند.

پرسید: "گفتی معنی این حرف ها که می زنه چیه؟ "

 


   May 21

تقدیم به هپی هایی که دیگر نمی توان آزادشان کرد.

1. آزادی یواشکی آزادی نیست:

مادرم می پرسید یعنی تو بعد یک عمر در جمهوری اسلامی زندگی کردن بلد نیستی روسری سرت کنی؟ این را با خنده در حالی که روسری مرا روی سرم محکم می کرد می گفت. بلد نبودم. نمی خواستم بلد باشم. هرجا فرصت بود روسری از سر من می افتاد. به خنده می گفتم اعتراض مدنی. کدام اعتراض؟ جرات کردم یک بار سر کلاس مقنعه ام را در بیاورم؟ جرات کردم در محل کار دولتی ام حتی به جای مقنعه روسری سرم کنم؟ نه. شجاعتم فقط مال دفتر کار شخصی ام بود و هرجا که گمنام بودم. هرجا اسمی نداشتم که مورد تعقیب قرار بگیرم و این کشف حجاب ها شاید کمی هوا به پوست سرم می رساند اما خودم می دانستم که مجرم هستم. ظاهرا بقیه هم همین حس را داشتند، با تمسخر، هرزگی و شماتت به بی حجابی مقطعی من نگاه می کردند. احساس من ترس و رنج بود و نه آزادی. احساس آزادی را الآن دارم که درهرحال هیچ نگاهی دنبال قضاوت شکل و قیافه و پوشش من نیست.

2. هپی محکوم به فناست:

یادم نمی رود حدود بیست سال پیش بود، اولین نفر  از دوستان صمیمی مان ازدواج کرده بود و خانه مستقل داشت، رفته بودیم خانه اش، در آشپزخانه اش، چهار پنج تا دختر بودیم، چایی می خوردیم و می خندیدیم. نه بلند و نه غیرعادی. در خانه را زدند. یک موجود پشمالو پشت در بود. سرش پایین بود. بی سیم دستش بود. گفت صدای خنده تان می آید بیرون. یا پنجره را ببندید یا ساکت شوید. توضیح داد: دفعه بعد با مامور می آیم. ما لال شدیم. خفه شدیم. بغض کردیم. زهرمارمان شد. برگشتیم خانه های مان.

به هم خوردن مهمانی های مان، یک قلپ یواشکی مشروب خوردن های مان از دبه ی بنزین، "یکی سر کوچه وایسه اگه داشتن می اومدن خبر بده" های مان، شلاق خوردن های مان، این ها خاطرات تلخ جوانی اکثریتی از ماست.

3. جهاد مجازی:

تلاش می کنم هشتگ ها را قضاوت نکنم، "آزادی های یواشکی" و "فری هپی ایرانین" را هم. آینده قضاوت خواهد کرد که در دل سیاه دیکتاتوری و بی خردی سرزمین بخت برگشته مادری این قبیل اقدامات نتیجه می دهد یا بدتر به رخوت و بی حوصلگی موجود دامن می زند. گروه سنی ما (متولدین دهه چهل و پنجاه)  رسانه نداشت. یک عده مان جنگیدیم، کشته شدیم، زندان رفتیم، اعدام شدیم، بازجویی شدیم، اخراج شدیم و نهایتا تنها هنرمان پناه آوردن به سرزمین های دور شد. یک عده ی دیگرمان هم تبدیل به همین موجودات فاسد و رشوه گیر و دزدی شدیم که آن بقیه از دست شان به این سوی پناه آوردند. یک عده هم هیچی بودند و هستند. حتما نازنینان قابل تحسینی هم هستند که  چشم امید همه ی ما به استقامت آن هاست. اما این نسل… ببینیم این نسل با رسانه اش چه می کند. 


   May 16

سیمرغ و مگس

خـــــاطراتم بو و تصویر و صداست. به عقب که برمی گردم، مولتی مدیایی از انواع بوها و صداها و تصاویر را دارم.

بو، متعلق به لطیف ترین خاطره هاست. امن ترین ها، عاشقانه ترین ها، مهربان ترین ها؛ از بوی خانه ی مادربزگ ام بگیر تا بوی آغوش مردی که عاشقانه دوست می دارم.

تصویر، دل مشغولی های ام است. لبخند پدر و مادرم وقتی دم در ایستاده اند تا به ورود ما خوشامد بگویند، تصویر کتابخانه ام در تهران، کنج های دوست داشتنی ام، پله های آجری، قوس های خشتی، میز و صندلی فلان کافه، پانورامای دریای شمال، آن لحظه ی کامل که نور بود و سایه و خواهش.

صدا، صدای دوستانم. فقط صدای دوستانم. چشمانم را که ببندم و حواس ام را جمع کنم از گوشه گوشه ی حافظه ام صدای قهقهه شان بلند می شود. دقت که کنم صداها تفکیک می شود و می شناسم شان. نام ببرم که یک کتاب می شود.

یک زمانی خاطرات ام وصل بود به آن سرزمین. سرزمینی که باید پول های ات را جمع کنی بلیطش را بخری، تا ابد در هواپیما و فرودگاه ها بنشینی تا به آن برسی. الان از سرزمین جدید هم خاطره دارم. بوهای آشنا، تصاویر آشنا و خنده هایی که در گوشه گوشه این شهر هم شکل گرفته است.

یک  روزهایی که دل خون و خسته باشم، چشم های ام را می بندم و به صدای خنده ها گوش می دهم. خنده های بی مرز و بی زمان. ذخیره ی بی نظیری از انرژی و صداقت، دوست هایی که قوت قلب هستند و آرامش روان.

دیگر در این میان چه باک که احمق ترین و خبیث ترین دشمنان را هم داشته باشم؟