روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخشِ بیتا جمالپور

   Apr 23

صدسال سکوت*

یک زمانی،  یک دهه عقب تر از امروز، خودم را فعاّل حقوق زنان می دانستم. آنقدر که رساله ی دکتریم را در همین مورد بنویسم. زمانی که هنوز کلمه  "زن" در موتورهای جستجوی اینترنت فیلتر نبود و کسی را به جرم فمنیست بودن تحت تعقیب قرار نمی دادند. اوایلِ نوشتن بودم که که با کمپین یک میلیون امضا آشنا شدم. متاسفانه چیزی نگذشت که حکومت هم با این کمپین آشنا شد.

شرح آنچه بر کمپین و روح و روان ما رفت در حوصله ی این نوشتار نیست. از آن دوران چند دوست برایم مانده است، یک سری کابوس، یک مشت زخم و یک رساله ی تمام شده که هرگز اجازه ندادند حتی یک خط از آن جایی منتشر شود. آنقدر که مجبور شدم به شیوه ی شبکه ی زیرزمینی توزیع آلبوم های شهرام شب پره، روی سی دی بین دانشجوها و هرکه رگه ای از علاقه به مسائل زنان داشت توزیعش کنم!

بعد از این همه سال، نشریه ای کانادایی به چاپ قسمت هایی از رساله ام علاقه مند شده است.از صبح همه ی کارهایم را تعطیل کرده ام،  نشسته ام قسمتی را که خواسته اند ویرایش می کنم. عبارت های محافظه کارانه را حذف و با جسارت لغات اصلی را می نشانم. یک جاهایی که بغضم می گیرد "متاسفانه" اضافه می کنم، هرجا انصاف اجازه بدهد از اقدامات شاهان گذشته تشکر کرده و همه ی پاورقی های مضحکی را که با هدف "راضی کردن بازجوی احتمالی" نوشته ام نابود می کنم.

رساله ام که اسکرول می شود، خودِ ده سال پیشم از پشت غبار سال ها ترس و سانسور بیرون می آید… لرزش دست هایم که خوب شود، دوباره فعّال حقوق زنان می شوم.

——————————————————————————

این مقاله  از معدود آثاری است که اثری از آن پیدا کردم؛ متعلق به نه سال پیش در سایت زنستان که خود بیش از شش سال است به روز نشده است.  

 

* یک ادای دینی هم کرده باشم به گابریل گارسیا مارکز که بالاخرا از تنهایی درآمد … 

 

 


   Apr 16

کوری

زندگی مهاجرانه ی من تا اینجای کار همه اش دست انداز بوده است، بالا – پایین، بالا – پایین. پایین، پایین – بالا، پایین و بالا!

برای گروه ما  که در دوران سیاه احمدی نژاد هجرت کرده ایم، بالاهای دلچسبی وجود دارد که شاید برای آن ها که زمان خاتمی مهاجرت کرده اند چنین نبوده باشد. اما از طرفی چون در مقطعی از جاافتادگی به درون تونل هجرت پریده ایم، هنوز که هنوز است احساس پایین رفتن وجود دارد؛  فکر می کنم آه کووووو تا برسم به آن چه بودم! "آن چه بودم"  لزوما داشتن شغل و درآمد نیست. پیدا کردن دوست نیست.  آشنایی با سوراخ سنبه های شهر و حتی تسلط به شوخی های کلامی این سرزمین هم نیست…

در سرزمین خودمان، یکی از قابلیت های ام، شناسایی ذات افراد در نگاه اول بود، چنان که صاحب نظر مصاحبه های استخدامی بودم و تنها با یک نگاه می توانستم حتی محل سکونت فرد در ده سال اول زندگی را تشخیص دهم. مفتخر بودم که وقتی همه سرگرم دیدن "مو" هستند من "پیچش مو" را دیده، تحلیل و ارزیابی کرده ام.

هفته ی پیش به ضرورت شغلی در گردهمایی "زنان مدیر" شرکت داشتم. خانم بلوند، خوش پوش و خوش برخوردی سرصحبت را با گروه ما باز کرد، کارت ویزیت رد و بدل شد و او خودش را مدیر مجموعه ای آموزشی معرفی کرد. گفت بعد از سال ها مهندس عمران و مدیر پروژه هایی بزرگ بودن، چون مایل به وقت گذراندن بیشتر و بهتر با خانواده اش بوده  شغل پرشکوه و پردرآمد را رها کرده و کسب و کار مستقل خودش را راه انداخته، که اکنون مجموعه ی موفقی با بیش از صد پرسنل است. از سفرهای دور دنیایش گفت، از شادمانی پایان ناپذیر زندگی اش، همسرش که بعد سه دهه هنوز حکم دوست پسری شیرین را دارد، فرزندان باهوش و مهربان اش و … اعتراف می کنم تحت تاثیر "جالب" بودن خانوم بلوند قرار گرفتم، مقصدش کم و بیش خواسته های امروز من بود. آنقدر که سهم مهمی از افکارم در روزهای بعد به خانوم "جالب" و موفقیت های اش اختصاص یافت.

چندشب قبل، وسط لایک زدن به عکس های شما در فیسبوک، یاد خانوم "جالب" افتادم. جستجویش کردم. کاری که معمولا در مورد آدم های جالبِ سر راه زندگی ام انجام می دهم و … پیدایش کردم.

مدیر موفق و مادر نمونه ی داستان ما، یک پدیکوریست در مغازه ای به کوچکی کف دست بود. بچه و شوهر نداشت. مهاجر بوسنیایی بود. خانواده اش را سال ها ندیده بود. غم داشت و یک جای زخم روی مچ ناشی از اقدام به خودکشی.

امروز ای میلی فرستاد به جهت ابراز خوشنودی از دوستی پیش آمده و دعوت به صرف قهوه در کافه ای جایی.  

پایین.

 


   Mar 10

Hi there!

اواسط پاییز، ساعت هفت و نیم صبح که هوا هنوز به تاریکی شب است از ایستگاه قطار مرکز شهر پیاده شدم که دوان دوان به کار و زندگی ام برسم. زنی در ژولیده ترین شکل ممکن راه ام را بست و پول خواست. جواب منفی دادم و به دویدن ادامه دادم. شروع کرد فحش های "اف" دار دادن. چه اهمیتی داشت؟ به دویدن ادامه دادم که از پشت سر صداهای غریبی شنیدم! دیدم دو پلیس بسیار عظیم زن را دستبند می زنند و می برند. یکی شان با لبخند به من گفت : " های در"…

دیروز داشتیم در طبیعت مثبت ده درجه با شادمانی می خرامیدیدم. همان موقع خانواده ای روی یکی از نیمکت های پارک با بساط ناهار و دو سگ فرود آمدند. به کنار نیمکت شان رسیده بودیم که قلاده ی سگ ها را باز کردند و یکی از سگ ها با داد و فریاد به استقبال ما یا مشخص تر بگویم من آمد. اصلا از دیدن دهان باز سگ و تف کش آمده اش خوشم نیامد، به خصوص که یادم بود دم پارک تابلوی "ورود سگ بی قلاده ممنوع" زده بودند. صاحب سگ احتمالا با دیدن قیافه ی وحشت کرده ی من توضیح داد: خیلی مهربان هستند! در حال هضم مهربانی سگ ها بودم که یک افسر تنومند پارک (از آسمان لابد) فرود آمد و با قبض جریمه سراغ خانواده ی سگدار رفت. از کنارم که می گذشت با لبخند گفت: " های در"!

گاهی اوقات آدم از سپردن خودش به دولت فخیمه ی کانادا ذوق می کند! 


   Mar 08

روز زن مبارک

از زنانه مردانه کردن بحث ها و فکرها و رفتارها بدم می آید، از نظر من تنها تفاوت زن و مرد، قدرت زنان در باروری است که مردها فاقد آن هستند؛ اما گریزی نیست، هنوز در همه جای دنیا گروه بزرگی از آدم ها با برچسب "زنان"، با محدودیت های مختلف پایین هستند یا پایین نگاه داشته می شوند. برای ما که در غرب زندگی می کنیم، عمده ی موانع ذهنی است، برای همین در جمع های حمایتی خود تلاش می کنیم به زنان انگیزه ی تلاش اجتماعی، استقلال و روحیه ی خودباوری بدهیم، کمک کنیم با وظایف مادری، همسری و اجتماعی خود کنار بیایند و انسان های شادتری باشند.

اما برای آن نیمه ی دیگرمان که هنوز وطنی است و درگیر وطن، مشکلات فیزیکی همچنان وجود دارد.

حدود یک قرن است که زنان ایرانی برای بهبود شرایط خود مخفیانه و آشکار جنگیده و کوشیده اند، از انجمن حریت نسوان گرفته تا کمپین یک میلیون امضا. ما زنان امروز ایران مسئول ادامه ی حرکتی هستیم که مادربزرگ های مان، بی بی خانم استرآبادی، ماه سلطان امیرصحی و دیگران شروع کرده اند و دوستان مان برای ش از زندگی هزینه کرده اند.

دوست نازنینی می گفت کاش به جای آن که روز زن را به خرید از بازارچه های زنانه اختصاص دهیم، حالا که در کشوری آزاد زندگی می کنیم زبان زنان وطن مان باشیم… زنانی که هنوز بعد از بیش از صد سال جنگ، از حقوق بدیهی خود برای برابری در ازدواج، سرپرستی فرزند، تحصیل در رشته ی تحصیلی دلخواه محرومند و هنوز دیه و حق ارث شان بر اساس جنسیت شان تعیین می شود. زنانی که هنوز به خاطر زیبا بودن شکنجه و آزار می شوند و حقی در تعیین نوع پوشش خود ندارند. زنانی که به جرم زن بودن از فعالیت هایی از اجتماع محروم می شوند و برای هر حرکتی نیاز به اجازه ی یک مرد دارند.

روز زن به همه ی زن های ایرانی مبارک. چه آن هایی که وا داده اند و آویزان اقتصادی مردها شده اند و نمی دانند این نه زرنگی که آغاز بدبختی است و چه آن هایی که با چنگ و دندان زندگی را پیش می برند و چه آن هایی که فرصت رشد را غنیمت شمرده و شاد و خوشحال پرواز می کنند.

روز زن به مادربزرگم، مادرم، خودم و دخترم مبارک. به امید روزی که دخترم مجبور نباشد به خاطر زن بودن اش شرایطی که مادر و مادربزرگ های ش تحمل کرده اند را تحمل کند و برای هر سانتی متر پرواز بالاتر، از جان ش هزینه کند…

 

پ.ن: امیدوارم سال دیگر بتوانیم ایرانیان خارج از وطن مفیدتری باشیم! لطفاً اگر پیشنهادی دارید بفرمایید. یک سال فرصت تا سال دیگر باقی است…


   Mar 06

جنازه ای در گلو!

دکتر عرب است، این را لهجه، ظاهر و اسم ­ش می­گوید. بعد از آن که با دقت گوش و حلق ­م را معاینه می­کند با اطمینان می­ گوید هیچ عفونت و چرکی وجود ندارد، سه چهار سرفه ­ی ناجور برای­ ش می­کنم و می ­پرسم پس چرا؟

به افق دوردست خیره می­ شود و می ­گوید "تا حالا جنگ دیده ­ای؟ جنگ می­شود؛ تیراندازی، بمب، موشک و… این یعنی دو هفته ­ی پیش که آنتی ­بیوتیک می­ خوردی. اما الآن جنگ تمام شده، سربازهای زنده برگشته اند خانه و زخمی­ ها و جنازه­ ها باقی مانده ­اند. دیگر کسی تیراندازی نمی­ کند، من هم دیگر به تو آنتی بیوتیک نمی­ دهم، اما جنازه­ ها مانده ­اند دیگر …" و با اندوه ادامه داد: "و سربازهای زخمی…"

آهی می کشد و می گوید: " نه، بیا آنتی بیوتیک هم می­ نویسم، اگر تب کردی بخور… آدم چه می­داند هرلحظه ممکن است دوباره دشمن حمله کند…"

 

می ­آید روزی که مردم #خاورمیانه کابوس جنگ نداشته باشند؟