روزنامه دیواری

نوشته های پَر و پخش

   Jul 13

آشتی

هـــــــجده تیر هفتاد و هشت من دانشجوی دانشگاه تهران بودم. داشتیم با رفیق آن روزها در آتلیه شماره چند روی پروژه درسی کار می کردیم. از بیرون صدای فریاد آمد. "ب" با پیژامه و زیرپیراهن کف حیاط، همان صحن اصلی دانشکده هنرها، نشسته بود و به حال هیستیریک بر سرش می زد. فهمیدیم "ریختند" در کوی دانشگاه و لپتاپ محتوی رساله اش را برده اند. کمی بعد حیاط پر شد از مالباختگان، کتک خوردگان و اخباری که لحظه به لحظه عصبانی تر و خونین تر می شد. ساعت هایی بعد در خیابان اصلی کمپ دانشگاه، همان که از کنار زمین فوتبال سابق (محل برگزاری نماز جمعه) رد می شد بودیم و شعار می دادیم. از هیجانِ شعارهایی که می دادیم می لرزیدیم. عکس آتش می زدیم. مطمئن بودیم اگر بمانیم و نترسیم یک اتفاق خوب می افتد! نه رهبری داشتیم، نه برنامه ای و نه حتی هدفی روشن. لابد فکر می کردیم از میان سروصداهای مان یک سیستم مبارزاتی بیرون خواهد آمد. گمانم مقتضای دانشجو بودن و جوان بودن همین است. همان موقع هم دکتر (…) رد شد، سری به افسوس تکان داد و گفت مرا یاد هیجانات مان در انقلاب 58 می اندازید. ما همین را هم به فال نیک گرفتیم. حال آن که هیچ نیکی در این ماجرا نبود.

روزهای بعد ماجرا به خیابان انقلاب و خیابان امیرآباد هم کشیده شد. اطمینان ما بیشتر می شد. تعداد دستگیرشدگان هم. تعداد شیشه های شکسته و مغازه های آتش گرفته هم. اما… یادم نیست چند روز گذشت، چند نفرمان را بردند، چند نفرمان را تهدید کردند و چه ها کردند… اما آتش فرو نشست و از اطمینان ما اثری باقی نماند. گمانم برگشتیم به لاک های سرخوردگی مان تا سال 88!

امروز از آن قومی که سخن راندم، از "ب"، از رفیق آن روزها و سایر همکلاسی ها و هم-تظاهرات کنندگان خبری ندارم. آن روزهای پرامید دانشجویی که قرار بود ایران را به جای بهتری برای ماندن تبدیل کنیم گذشته اند . اما امروز، همزمان با پیگیری ماجراهای رفع تحریم بر علیه ایران، بوی آن روزها در سرم است. بوی روزنامه های اصلاحات… بوی خوش چایی تازه دم میتینگ های مان و خنده های شادمانه مان به هنگام امضای صورتجلسه ها.

آدم چه می داند. شاید یک روزی هم نوبت ما برسد.

 


   Jun 12

نفسی از سر امید

ســـاده لوحانه است که بگویم اگر شش سال پیش آن داستان ها به آن شیوه پیش نیامده بود، من الان اینجا نبودم. چه کسی می داند اگر میرحسین رییس جمهور شده بود، الان کجای ماجرا بودیم. اما بی تردید شش سال پیش حتی به مهاجرت فکر هم نمی کردم. چه برسد که بخواهم این سوی کره زمین باشم در نوسان بین شرق و غرب!

رفته بودیم رای داده بودیم و در تمام طول ظهر تا شب از ستادها اخبار خوش گرفته بودیم و سرتاپای زندگی مان سبز بود. یک شوق عمومی و اجتماعی ای داشتیم که در طول تمام زندگی مان – که همه اش با جمهوری اسلامی گذشته بود – نداشتیم. همه همدیگر را دوست داشتیم؛ حتی در مشاجرات لفظی وسط خیابان و با سایر رنگ ها. گیریم که اگر میرحسین آمده بود، بعد از مدتی این شور و شوق هم می خوابید. اما چه کسی می داند؟ آن زمان از ته دل سبز براق بودیم.

صبح که شد، "شمس"، که امروز با بدن پاره پاره در سینه ی قبرستان خوابیده تماس گرفت و گفت شهر شلوغ شده. گفت احمدی نژاد را رییس جمهور اعلام کرده اند…

هنوز هم دیدن عکس میرحسین و زهرای رهنورد، مرا به شش سال پیش می برد، به آن همه بادکنک سبزی که توی صورت مان ترکاندند. به آن همه درد و خون و اشک و اندوه … و دوستانی که در سراسر دنیا پراکنده شدند. آرزوهای نجیبی که مدفون شدند؛ تا که سال های بعد و با بهانه ای دیگر و جنبشی دوباره از نو به بار بنشینند…

 

 

 


   May 28

کبوتربچه ای با شوق پرواز!

اگر قصد مهاجرت از خانه ی خود به محله، شهر یا سرزمین دیگری را دارید، آدم ها را ماخذ یافتن جواب سوال های بی شمار خود قرار ندهید. به فرض صداقت، هرکسی از دیدگاه خودش و با توجه به شرایط زندگی خودش محیط را به شما می شناساند. در واقع آنچه به شما می نماید، خانه خودش است و نه آنچه شما – به تناسب قابلیت ها، تلاش ها و امکانات خودتان – با آن مواجه خواهید شد.

اگر هم از آدمها پرسیدید، نظرات مثبت و منفی را خیلی جدی نگیرید چون پرسش شوندگان لزوما دربرگیرنده طیف کاملی از افراد مقصد مهاجرت نیستند.

اگر هم استناد کردید، آمدید و خلافش را دیدید، فرد نظر دهنده را مسئول ناکامی های احتمالی خود نبینید!

به عنوان مهاجری که سومین تابستانش را در سرزمین جدید می گذراند، هر زمان کسی برای پرسش سراغم آمده ، جواب را با این جمله شروع کرده ام که : "برداشت ما از مهاجرت، مثل داستان فیل در اتاق تاریک مثنوی است. هرکسی دستش به جایی از فیل خورده و همان را برای تان تفسیر می کند"! اما باز آدمها می پرسند و امثال من در جواب از خاطرات مان می گوییم.

اگر قصد مهاجرت از خانه ی خود به محله، شهر یا سرزمین دیگری را دارید، به جای سراغ این و آن رفتن، جستجوگر اینترنت خود را باز کرده و سایت های رسمی را جستجو کنید. با قوانین و مقررات، تسهیلات و امکانات، محدودیت ها، تفاوت ها و ابعاد مختلف "خانه" جدید آشنا شوید حتی اخبار آن شهر را بخوانید. آگهی های تبلیغاتی، برنامه های تفریحی و فرهنگی… . وبسایت های کاریابی را بگردید و ببینید آیا اصولا و اساسا به تخصص شما در شهری که قرار است محل کارتان باشد نیاز هست یا خیر. وبلاگ هایی که در مورد مهاجرت می نویسند را جدی نگیرید، منابع معتبری نیستند: باز می شود داستان فیل.

به خاطر داشته باشید، استان ها و شهرهای مختلف داستان های متفاوتی دارند. برای من آلبرتانشین قوانین و تسهیلات در بدو ورود، متفاوت با شمایی است که مثلا به بریتیش کلمبیا پا می گذارید.

تنها توصیه ای که از دیگران می توانید قبول کنید تقویت زبان انگلیسی است، همانطور که تنها عامل قطعی موفقیت در مهاجرت را می توانید تطبیق پذیری خودتان بدانید. مسلما "شانس" چیزی نیست که به اعتبار آن خانه تان را به این سوی قاره ها منتقل کنید.

توجه داشته باشید خوش یا بد آمدن از یک محیط، کاملا شخصی است، حتی خیلی دورتر از وجود یا عدم وجود استانداردهای رفاه در زندگی. دلیل نمی شود اگر من پن کیک با شربت میپل دوست دارم شما هم از خوردن آن لذت ببرید. دلیل نمی شود اگر من با آدم های کانادایی خوش هستم، شما هم خوش باشید. یا اگر من از برف لذت می برم، شما نیز سرما را با لبخند تحمل کنید. شاید اولویت های شما برای همیشه در تهران جا مانده باشد و نتوانید کاریش کنید.

این بدیهیات را دارم می گویم چون اخیرا یکی از اشخاص "بسیار سوال پرسنده" بالاخره مهاجرت کرده است؛ البته نه به شهر و استان ما. او و خانواده اش به دلایل متعدد – به نظر من در راسش ضعف زبان انگلیسی و حواسپرتی – با گرفتاری روبه رو شده اند و اکنون مرا  نیز در کنار "طویله بودن کانادا، حقه باز بودن کانادایی ها، خنگ بودن کارمندان کانادایی، وجود ایرانی های آشغال در کانادا، تقلیدی بودن کل سیستم کشور کانادا، بی کلاس بودن زندگی و بالا بودن نرخ مالیات"– به دلیل نشان دادن بهشت دروغین – مقصر خالی شدن تدریجی جیب شان از دلارهای باارزش آورده شده از ایران و مقصر می دانند.

ای مهاجران بالقوه،

ای کسانی که آرزوی مهاجرت دارید،

کسانی که فکر می کنید "باید از ایران فرار کرد"

که "دیگر ایران جای زندگی نیست"؛

یادتان باشد، نه اینجا بهشت است و نه آنجا جهنم. همه اش به خود آدم بستگی دارد. فرار میسر نیست، که آدمیزاد روح و روانش را همه جا با خود می برد. این جمله کلیشه شده را یادتان باشد: چیزی که زندگی را بهشت یا جهنم می کند خودمان هستیم. افکار و احساسات مان. بقیه همه اش کشک است!

مهاجرت در هر حال بسیار سخت است. سختی بد نیست. چرا که پیش از هر لذت – مطلقا هر لذتی – سختی ای قرار گرفته است که رسیدن به لذت را معنی دارتر می کند. غلبه بر سختی،  تلاش مضاعف، شجاعت و جسارت می خواهد. نمی شود در خانه نشست و پا روی پا انداخت و جاافتاد. باید قل و قل جوشید: با شرایط جدید، آدم های جدید و زندگی جدید. یک عده هرگز موفق به جوشیدن نمی شوند. تقصیر کسی هم نیست. دنبال مقصر نگردید!

باشد که رستگار شوید.

پ.ن.:

جا دارد تشکر کنم از همراه و همسر و همفکر و همدل و دوست عزیز باهوش و مسلطم، که از اول با انگیزه و تمرکز و آگاهی کامل قدم در سربالایی مهاجرت گذاشت و من شنگول و گیج را هم با خودش در گرم و نرم ترین حالت ممکن تا اینجا آورد!  بهتر است من کلا با وجود همچنین حامی قدرتمندی دهانم را ببندم و تا ابد در مورد سختی مهاجرت حرف نزنم. ماچ بر او.

 


   May 15

به صورت، عالم اصغر – به معنی، عالم اکبر

چــند وقت پیش جایی مطلبی می خواندم از کسی درباره گربه اش. نوع رابطه اش با گربه. که فقط با نگاه است. بی نیاز از کلمه. یادم افتاد به رابطه هایی که در سکوت هستند، رابطه هایی که در دوری معنا دارند. منظورم از آن هجران های عاشقانه نیست. این که در دلت با کسی حرف بزنی که سال هاست او را ندیده باشی و برای با او حرف زدن نیازی به شنیدنش و حتی خواندن کلماتش نداشته باشی و این مالیخولیا هم نباشد. بدانی آن طرف سیم رابطه هم همین برقرار است. طرف گوشی را زمین نگذاشته و صدای بوق بوق نمی آید. این که یکجایی نه تنها حرف و گفت و صوت که کلا خود حضور را مزاحم "بودن" بدانی و در خلا محض دوست بداری.

این می شود دوستی خالص. از جنس هیچ. از جنس نور.

 


   Feb 14

تا اطلاع ثانوی زنده هستم.

تــــــــمام چهارشنبه را با مالیخولیا زندگی کردم. مثلا از زیر میز پایم را به پایه های محکم میز می زدم و فکر می کردم از کجا معلوم که نریزد و نیفتد روی پایم و زانویم خرد نشود و زیر عمل به دلیل خطای پزشکی نمیرم و بچه هایم تنها نشوند؟ از کجا معلوم یکهو سرطانی در یک گوشه تن این خانوم که آن روبه رو نشسته و سخت مشغول کار است ندود؟ از کجا معلوم آن دخترک جوان سرزنده که از صبح قاه قاه خندیده همین امشب سکته نکند و نمیرد؟

در طول مسیر تا خانه همه آدم ها را به چشم ذائقه های موت می دیدم. مثلا چشمم می افتاد به آقایی که با سگش روی تپه در نهایت آرامش می دویدند و فکر می کردم از کجا معلوم در لحظه ای بعد آقا پایش نپیچد و با سر به آن سنگ کنار معبر نخورد  و درجا نمیرد و سگش زیر ماشین نرود و له نشود؟ که می داند چندتا از این راننده ها فردا هم شانس رانندگی در خیابان را خواهد داشت؟ این همه دست روی فرمان و پای روی گاز و چشم دوخته شده به خیابان… کدام ها یک سال دیگر هم دوام می آورند؟

درخت های خشک از زمستان را نگاه می کنم و حسودی ام می شود به نظم طبیعی شان، سر موقع می میرند و سر موقع بیدار می شوند؛ نه مثل خواهرک جوان دوستم و شوهر جوان آن یکی دوستم. که هفته قبل این موقع زنده بودند و الان تبدیل شده اند به حسرت و درد برای خانواده های شان.

و فکر می کنم که آدمیزاد با این همه سروصدا و ادعای اش هیچ تسلطی بر مرگ عزیزانش ندارد و دلم له می شود از این ناتوانی. آن هم وقتی هر عزیزت در یک جای کره زمین باشد. حالا گیرم هم که نباشد، چه کاری از من برمی آید؟ که همه شان را سوار کشتی کنم و ببرم به سرزمین بی مرگی؟ دلم می خواست یک لحظه ای بود، یک لحظه ی خیلی کامل، همه کنار هم و در همان لحظه همه با هم معدوم می شدیم، محو در ابدیت.  

امروز ما – امشب شمای در ایران – بچه ها گل خریدند و رفتند دیدن ژ. لابد بغلش کردند. پشتش زدند. باهم گریه کردند. من و پ چه کردیم؟ بغض و اشک قورت دادیم و در وایبر سوالات بی سر و ته پرسیدیم و برای بار هزارم نوشتیم : " بمیرم براش" و مجبورانه به دنیای بی ربط اطراف مان بازگشتیم. سهم ما از غصه های شما دق کردنش است. تماشا می کنیم و کاری از دست مان برنمی آید.

برای شما فردا روز دیگری است، برای ما؟ یک کابوس بی انتها.